لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 1
من یک زن هستم! موجودی که از دیدگاه مردان سرزمینم، ضعیف است و رنجور... آمده ام که افکار پوچ و بی سر و ته را از مغز های چرک آلودشان پاک کنم.. مسیری طولانی پیش رو دارم هرچه می نگرم، پایان این راه نقطه ای بیش نیست، دیده نمی شود. دل را به دریا می زنم و حرکت می کنم می دوم می دوم همچنان در ح...
بروزرسانی در : ۲۰۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 2
دود شومینه راهش را به حلقم باز کرده بود، ته گلویم به سوزش افتاد. اما اصلا وقت سرفه کردن و صاف کردن گلو نبود. پشت یکی از مبل ها، که دو سه قدم با شومینه فاصله داشت نشستم تا به قول آرکان، آن دو قلچماق متوجه حضورم نشوند. صدای پارس سگ که آمد، شروع به نفرین بخت و اقبال شومم کردم. آرام زم...
بروزرسانی در : ۲۰۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 3
همانطور که منتظر به آن صفحه کوچک دیجیتالی چشم دوخته بودم گفتم : چه رمز مسخره ای. چه جوری یادش می مونه! - اگه تو هم اینقدر ملک و مال و منالی داشتی یادت می موند. رمز را که زدم،در با صدای ظریفی به طور خودکار باز شد. آرکان دست هایش را به هم کوبید و گفت : دمت جیز. بریم تا دیر نشده. هوفی ...
بروزرسانی در : ۲۰۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 4
تمام جسمم از شدت درد، عرق سرد کرد. نفس هایم به شماره افتاد. به شدت نیاز داشتم جایی بنشینم. به بالای سرم نگاه کردم. آرکان نبود! باز صدای آن دختر را، اما این بار جدی تر شنیدم. - همین الان بیا بیرون، وگرنه غذای سگام می شی! لحنش محکم و دستوری بود،ا ما درد پایم، هوش و حواسم را برده بود. اح...
بروزرسانی در : ۲۰۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 5
هرچه می گذشت، بی حال تر می شدم و تکلم برایم سخت تر می شد. داد زد : مجید! همان صدا کلفته گفت : جانم خانم؟ خیره به چشمانم گفت :درش بیار. - چشم خانم. جلو آمد و با یک دست، پارچه را از روی صورتم برداشت. - سرت رو بلند کن! دلم می خواست خنجری در حلقش فرو کنم تا صدایش برای همیشه در گل...
بروزرسانی در : ۲۰۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 6
داشتم به سمت اتاقم می رفتم که باز چشمم به آن دو جفت پوتین مردانه افتاد. با انزجار به آنها اشاره کردم و گفتم : این کفشارو بنداز بیرون.اونجا رو هم تمیز کن. - چشم. کلتم را در دستم جا به جا کردم و دوباره به اتاقم باز گشتم. °°°°° از زبان ~حامی~ با احساس تنگی نفس، چشم گشودم. به اجبار سر...
بروزرسانی در : ۲۰۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 7
خبری نشد! بادی به غبغب انداختم و بلند تر فریاد زدم : آقا، خانم، جان امواتت بیا این درو باز کن. زیر چشمم شروع به خاریدن کرد. دستم را به سمت صورتم که بردم، تازه فهمیدم با طناب به دیوار بسته است. همزمان با آمدن صدای پا، در آهنی با صدای آزار دهنده ای باز شد. نوری که به داخل افتاد، چشمانم ...
بروزرسانی در : ۲۰۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 8
صدای گریه های هستی در گوشم صدا کرد.. باز هم خاطرات عذاب آور به سراغم آمدند. ----- یک هفته قبل... - حامی من خودم اون پول رو جور می کنم. مشتی به دیوار کوبیدم و گفتم : از کجا احمق؟! از کجا می خوای دویست میلیون جور کنی؟ بخش بخش ادامه دادم : دویست... میلیون.... تومنه..... نه ریال! خوا...
بروزرسانی در : ۲۰۵۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 9
تمام عضلات صورتم از درد جمع شد. دست هایم ناخودآگاه مشت شدند. خیلی داشتم جلوی خودم را می گرفتم که نعره نکشم. پاشنه ی نوک تیز کفش قرمزش را با فشار، روی پایم می چرخاند. با نفرت نگاهش کردم،اما نگاه او هیچ تغییری نکرده بود. عضلاتم از شدت انقباض، به لرز افتادند. با درد از لای دندان هایم...
بروزرسانی در : ۲۰۵۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 10
پایم را که روی پله ی اول گذاشتم، یاد کفش هایم افتادم. نگاهی به پاهایم انداختم. دو جفت دمپایی نو پایم بود. با هزار بدبختی و مصیبت، همراه آن نگهبان، از پنج پله ی مرتفع انباری بالا رفتم. به محض ورودم به حیاط خانه، آخیشی گفتم و هوای تازه را به ریه هایم فرستادم. آن انباری نمور و شلوغ،واقعا...
بروزرسانی در : ۲۰۵۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 11
~آرامش~ آخرین نگاه را هم به سر تا پایش انداختم و با چشم غره ای، چرخیدم و به راهم ادامه دادم. می توانستم حدس بزنم که آن لحظه دارد در دلش، حسابی بد و بیراه نثارم می کند و در ذهنش، شقه شقه ام! لبخند کجی به خیالاتم زدم و سرعتم را بیشتر کردم. از پله های سنگی سفید روی به روی در ورودی بالا ر...
بروزرسانی در : ۲۰۵۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 12
نفسم را صدا دار بیرون فرستادم و گفتم : یعنی اینقدر گند اخلاقم؟! تک خنده ای کرد و گفت : دروغ نگم آره. بگذریم. چه خبر؟ کارا خوب پیش می ره؟ - آره همه چی خوبه. - من که هنوز هم می گم راهی که داری می ری درست نیست. یه دختر تنها، اونم با..... کلافه میان حرفش پریدم و گفتم : فکر کنم بیشتر از ه...
بروزرسانی در : ۲۰۵۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 13
نود درجه به سمتم چرخید و در چشمانم زل زد. - یه چیز دیگه که لازمه دربارم بدونی اینه که من مرد عملم! معمولا کم حرف می زنم، و واضح! هیچ خواهش یا درخواستی هم بین حرفام نیست. دستوره! ولی انتخاب رو می ذارم به عهده ی خودت. بهت هم گفته بودم دفعه ی آخرت باشه با من اینجوری حرف می زنی. اخطار دوم بشه...
بروزرسانی در : ۲۰۵۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 14
مادرم با دلخوری و اعتراض گفت : هنوز نیومدی کجا می خوای بری؟ نمی توانستم بگویم کجا می روم و چه می کنم. به اندازه ی کافی خودش نگرانی و مشغله ی ذهنی داشت. همین ماجرای قتل غیر عمد، ده سال پیرش کرده بود. خم شدم، پیشانی اش را بوسیدم و گفتم : اصلا بد به دلت راه نده. دنبال پولم. فقط دعا کنین همه...
بروزرسانی در : ۲۰۵۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 15
دست از فکر و خیال بیخود کشیدم و وارد خانه شدم. همینکه پایم به خانه باز شد، دختری جوان با لباس فرم سرمه ای راهم را سد کرد و با صدای نازکش گفت : آقا کجا؟ با کی کار دارین؟ نگاهی به سر تا پایش انداختم و گفتم : با خانمتون. - خانم به من چیزی نگفتن. منتظر بمونین برم هماهنگ کنم. همان لحظه، صدا...
بروزرسانی در : ۲۰۵۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 16
کلید را در قفل چرخاندم و وارد شدم. نگاهی به داخل انداختم. ساعت از دو نصفه شب گذشته بود، اما هنوز چراغ ها روشن بود. در را آرام بستم، کوله ام را روی دوشم جا به جا کردم و به سمت حوض وسط حیاط کوچکمان رفتم. لبه ی حوض نشستم و به عکس مرتعش مهتاب که روی آب افتاده بود خیره شدم. ماهی های قرمز کوچ...
بروزرسانی در : ۲۰۵۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 17
- سلام بچه پرو! چقدر صدای آن دختر به گوشم آشنا بود. به جلو خم شدم و کمی به عقل ناقصم فشار آوردم تا یادم بیاید کیست. حافظه ی خوبی داشتم، اما آنقدر ذهنم درگیر بود که به جاهای دیگر قد نمی داد. از سکوتم استفاده کرد و گفت : زبونت رو موش خورده؟! تا دیشب که خیلی دراز بود. بار دوم که حرف زد،...
بروزرسانی در : ۲۰۵۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 18
خیلی مطمئن گفت : من هیچ وقت به هیچ کس جز خودم اعتماد نمی کنم. - آها. اونوقت این آدمایی که دورت ریختن چی می گن؟ بی توجه به سوالم گفت : وقتی بهت زنگ زدم، وقتی الان رو به روت نشستم، یعنی تصمیمم رو گرفتم و می دونم دارم چی کار می کنم. نیازی نیست تو چیزی رو بهم گوشزد کنی. فکر کنم اینو قبلا هم گف...
بروزرسانی در : ۲۰۴۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 19
قدمی به جلو برداشتم. خودکارش را بدون هیچ تماسی به دستم داد. سفته ها را خوانده نخوانده امضا کردم. فقط می خواستم سریع تر از آن عمارت بیرون بزنم و خبر خوش رهایی از بند اسارتی که گرفتارش بودیم را به مادرم و هستی بدهم. دلم می خواست بعد از مدتها دور هم بنشینیم، بگوییم و بخندیم. من سر به سر هستی ...
بروزرسانی در : ۲۰۴۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 20
از مکث طولانی اش، فهمیدم دارد چند باری روی چک را می خواند تا باور کند واقعی ست. حق داشت. اگر کل زندگیمان را هم می فروختم نمی توانستم آن پول را جور کنم. نگاهش از روی چک، روی صورتم سر خورد. برق اشک را در چشمانش دیدم. لبش لرزید، دو دستش را رو به آسمان بلند کرد و شروع کرد به شکر کردن. - خدای...
بروزرسانی در : ۲۰۴۶ روز پیش