لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 241 تا 256
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 241
نگاه هر سه رویم ثابت شد. هرچقدر هم وضعیت خراب بود، نمی توانستم اجازه دهم هستی و سمیه خانم آواره شوند. خبر داشتم از اوضاعشان. نگاه حامی بیشتر از همه رویم سنگینی می کرد. اما طوری رفتار می کردم که انگار اصلا توجهی به او ندارم. هستی اشک هایش را پاک کرد و گفت : ممنونم زنداداش، کم مزاحم شما نشدیم این م...
بروزرسانی در : ۱۸۲۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 242
آرامش داخل اشپزخانه بود. سلامی کوتاه کردم. هرچه داخل خانه چرخیدم، مادرم و هستی را نیافتم. با تعجب به آشپزخانه برگشتم و خطاب به آرامش که نمی دانم داشت سر گاز چه می کرد، گفتم : ننهم و هستی کجان؟ بدون آنکه برگردند گفت : رفتن. - رفتن؟! - اوهوم رفتن. - کجا؟! - خونه ی جدیدشون. قرار بود خود هستی بهت...
بروزرسانی در : ۱۸۱۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 243
- نه اکبر آقا گفتم که، بی کس میرزاس! از دار دنیا فقط اون شوهره رو داشت که اونم معلوم نیست رفته کجا گم و گور شده. بعد از اتمام صدای قل قل قلیان، صدای بم و مردانهی مردی را شنیدم. - گفتم بازم بهت گوشزد کنم یه وقت دسته گل به آب نداده باشی. رقیه آرام خندید و گفت : نه آقا خیالتون راحت. - بهش گفتی؟ ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 244
به دفاع از رقیه، گفتم : اون مقصر نی... اما اجازه نداد جمله ام تمام شود. - هیچی نگو لیلا. اصلا صدات در نیاد. دختره ی خیره سر!! گور خودت رو کندی.. فقط هم گور خودت رو نه! یه طفل معصوم هم الان توی شکمته... ای خدا حکمتت رو شکر... یکی مثل کوثر بیست ساله تو حسرت بچه داره می سوزه، یکی هم مثل... جمله اش ر...
بروزرسانی در : ۱۸۱۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 245
کل زندگیم رو فدا کردم تا به چنین روز و شبی برسم. تو که نمی خوای خواسته ی پدرم بشه دِین و بمونه به گردنم؟ کلافی پوفی کشید و دستش را لای موهای پر پشتش فرو برد. نگاهم کرد و گفت : از کجا مطمئنی راست میگن؟ تو اون صدا رو شناختی اصلا؟ - آره شناختم. مسعوده. - همون همکار پدرت؟ - آره. بهت که گفته بودم اون...
بروزرسانی در : ۱۸۱۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 246
خب حالا این آدما می توان چی کار کنن؟ همون چند تا آدم گنده ای که اول گفتم، می خوان با استفاده از این آدمهایی که پرورش دادن، توی یک روز مشخص، هفت تا عملیات توسط همین هفت نفر انجام بدن که مثلا ایران رو طی یک روز با خاک یکسان کنند. جزئیات اون آدم ها و چیزایی که قراره ازشون بدونی رو مسعود تمام و کمال ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 247
ستاره بالشی که کنارش بود را پرت کرد به سمت دیوار و گفت :آخه چه دیری؟ سفر تفریحی مگه دیر و زود داره؟ رقیه هم کم نیاورد و گفت : آره داره. اکبر همه چیش رو حساب کتابه. ستاره با غیض گفت : ای مرده شور است اکبر خانو ببرن با... همان موقع اکبر داد زد : رقیه؟ ستاره محکم به دهانش کوبید و به کل لال شد. رقیه ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 248
دل نگران و مضطرب نشسته، و منتظر آمدن آرامش بودم. قبل از ورودش، اکبر آمد و روی یکی از همان مبل های ردیف اول نشست. ای کاش می شد بروم، تکه تکه اش کنم، و تکه هایش را بیندازم جلوی سگ های گرسنه ای که اطراف آن ویلا چرخ می زدند. خیلی نگذشت که صدای تق تق کفش های زنانه ای آمد. همه سراپا گوش شدند من جمله من...
بروزرسانی در : ۱۸۱۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 249
حتی در هاله ای که پشت چشمان اشکی نیز زیبا بود و دلبر. چرا نمی توانستم از او متنفر باشم؟ چرا با اینکه اولین نفری بود که در مقابلم ایستاده بود، نمی توانستم رهایش کنم؟ با انگشت شست، اشک هایی که داشتند روی صورتم می غلتیدند را پس زد و خم شد و بوسه ای روی گونه ام کاشت. به صورتم خیره شد. همانجایی که ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 250
زبانم قاصر بود در برابر آن همه خوبی... جایش بود که بگویم، تو پاداش کدام کار خوب منی؟! با لبی لرزان، لبخند زدم و لب زدم. - چشم. دستش را روی دستم گذاشت. مشخص بود هنوز حال دلش خوب نیست ولی بخاطر من توداری می کرد. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. خیلی حرکت نکرده بود که گفت : قرار بود بریم بستنی بخو...
بروزرسانی در : ۱۸۱۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 251
-می دونی چقدر آدم هست که له له اینو می زنن واسه یه لحظه هم که شده جای تو و آرامش باشن؟ این توفیق نصیب هر کسی نمیشه پسر. نه توفیق شهادت، نه خدمت به ممکلت و دین. باید خدا بهت نظر کنه. یادت نره که خدا این فرصت رو در اختیار هر کسی قرار نمی ده. دستی به شانه ام زد و گفت : ولی بازم تکرار می کنم هیچ اج...
بروزرسانی در : ۱۸۱۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 252
روی یکی از نیمکت های حیاط نشستیم. کمی نگاهم کرد و گفت : آرامش؟! این ادا ها چیه از خودت در میاری دختر؟ دنیا که به آخر نرسیده. نتوانستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم و در همان حال گفتم : حالش خوب نیست عمو.... - توکلت به خدا باشه. حالش خوب میشه نگران نباش. تا خدا نخواد برگ هم از درخت نمیفته. - همش تقص...
بروزرسانی در : ۱۸۱۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 253
نگاهی اجمالی به آپارتمان مجللش انداختم. با پول های حرام، چه جایی هم زندگی می کرد! نمی دانم چطور آن لقمه ها از گلویشان پایین می رفت. هرچند که خیلی هم جای تعجب نداشت. چون دین و ایمانشان با ما فرق داشت... ولی انسانیت همه جا یکی بود سیاه و سفید و مسلمان و مسیحی و ایرانی و خارجی نداشت... خوشبختانه چون...
بروزرسانی در : ۱۸۱۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 254
- بیخیال بابا! سال بابای منم هنوز نیومده اصلا مادر من کجا و اون کجا. - مگه گفتم همین الان؟ کلی گفتم. به نظرم بهم میان. - مادر من کم کم پنج شیش سالی بزرگتره حاج خانم! من خودم وقتشه بچه دار شدن و نوه دار شدنمه. آخه مادر ما رو چه به سرهنگ. - باشه قبول. نباید می گفتم. - اصلا بحث این نیست... الان نه م...
بروزرسانی در : ۱۸۱۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 255
- جدی؟ - به من میاد آدم شوخی باشم؟ - حامی اذیت نکن. خندید. دستی به گونه ام کشید و گفت : آره جدی جدی. سرم را محکم به سینه اش فشردم و دستم را دورش حلقه کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم : حس الانم رو با دنیا عوض نمی کنم. - گلم خب من همه دنیاتم دیگه نمیشه که خودم رو با خودم عوض کنی. در همان حال، با خنده...
بروزرسانی در : ۱۸۱۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 256
هرچه سعی می کردم بخاطر حامی جلوی گریه ام را بگیرم، بی فایده بود. بلند شدم تا زنجیر را از دستانش باز کنم. اما همینکه نیم خیز شدم، درد وحشتناک ی زیر دلم پیچید. طوری که حتی توان حرکت برایم باقی نگذاشت. در همان حالت، دستم را روی شکمم گذاشتم و با چشمان بسته شروع کردم به جیغ کشیدن. صدای نگران حامی که ب...
بروزرسانی در : ۱۸۱۲ روز پیش