لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 101
برخوردم آنقدر بد و محکم بود که صدایی شبیه صدای "گومپ" در فضای اتاق پیچید. درد سرسام آوری در پیشانی ام پیچید و کم کم کل سرم را فرا گرفت. دستانم را گذاشتم روی سرم و شروع کردم به ماساژ دادن. - آخ. صدای آشنا و بی حالش را شنیدم. - آخ آخ گوجه شدی! گمونم سیمات اتصالی کرده. در حد مرگ عصبانی بودم...
بروزرسانی در : ۱۹۶۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 102
یک گربه ی خاکستری با چشمان سبز تیله ای! کنار پایه ی نیمکت ایستاده بود و داشت سر و صدا می کرد. با هر بار باز و بسته کردن دهانش، دندان های ریز و نوک تیزش را به نمایش می گذاشت. نگاه خیره اش به من بود. حدس زدم گرسنه باشد. شاید هم داشت با زبان گربه ای اش از من می خواست از آنجا بلند شوم. نگاهم را ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 103
خیلی بی تفاوت گفتم : اولا یه بسته نه و سه تا قرص فسقلی. دوما به قول خودت شرط بستیم. پس اعتراض وارد نیست. سوما دیهت رو می دادم از شرت راحت می شدم. همش واسه من دردسری. - خب یهو مرگ موش می ریختی دیگه. کمی این با و آن پا کردم و گفتم : لازم باشه این کارم می کنم. من کار دارم باید برم. گوشی و وسایلت...
بروزرسانی در : ۱۹۶۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 104
از داخل جیب شلوارش هم برگه ای بیرون آورد و گرفت سمتم. - سر راه اینو هم بگیر. داروی تقویتیه دکتر گفت بخورم. مثل کوره ای از آتش بودم. هنوز یک ماه دو ماه نشده، جای راننده و ارباب عوض شده بود. دندان هایم را با حرص روی هم فشردم و فرمان را آنقدر میان انگشتانم فشار دادم که کم مانده بود له شود. جا ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 105
چیزی نگفت، خم شد به طرف جلو، دست درازش را دراز کرد و موبایلش را از روی صندلی برداشت و مکالمه را با کسی که پشت خط بود آغاز کرد. - الو؟...... هنوز زندم..... اهم....... نه نمی تونم...... تو وضعیتی ام که هر لحظه ممکنه ریق فانی رو وداع بگم.... مفصله حالا..... یه بنده خدایی ما رو تا لب پرتگاه اون...
بروزرسانی در : ۱۹۶۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 106
از اتاق کوچک و دوست داشتنی ام خارج شدم و رفتم به سمت ساختمان عمارت تا غذای جانکو را از ماهرو بگیرم. جای شکرش باقی بود که آرامش خرید های خانه را به گردنم نمی انداخت و همه را ماهرو از فروشگاه های همیشگی که خرید می کردند و پیک می آورد دم خانه. نگاهی گذرا به نمای عمارت انداختم و آهی کشیدم. آخر یک ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 107
وقتی برگشتم، سینی را برداشتم و بردم داخل آشپزخانه گذاشتم. حیوان به این بزرگی اگر یک هفته هم چیزی نمی خورد نمی مرد. می خواستم دو سه روزی غذایش را ندهم و بعد با ترفندی آرامش را بفرستم داخل قفس. هرچقدر هم با آرامش رفیق بود، باز هم حیوانی درنده و وحشی بود. وقتی گرسنه اش می شد دیگر آشنا و غیر آشن...
بروزرسانی در : ۱۹۶۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 108
سریع راهنما زدم و کشیدم بغل. آرامش با تعجب و تحکم پرسید : واسه چی وایسادی؟ برگشتم عقب و گفتم : باید دارو های بابامو می گرفتم می بردم یادم رفت! الان هم اگه بخوام شما رو بذارم خونه برم بگیرم دیر می شه. میشه با هم بریم دم داروخونه من دارو ها رو بگیرم برسونم دست ننم؟ معلوم بود اول می خواست بگو...
بروزرسانی در : ۱۹۵۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 109
لبخند مهربانی زدم و گفتم : فدای دل مهربونت. بریم. دستم را گذاشتم پشتش و با به سمت خانه رفتیم . پلاستیک دارو ها را دستش دادم و گفتم : ببخش دیر شد. سرگرم شدم یادم رفت. - اشکال نداره مادر. دستتم درد نکنه. شرمنده مجبور شدی از کارت بزنی. - دشمنت شرمنده باشه ننه. وظیفس رسیدیم جلوی خانه. در را که باز...
بروزرسانی در : ۱۹۵۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 110
مادرم لبخندی زد و گفت : اینقدر این بچه رو اذیت نکن حامی. گناه داره. شانه ای بالا انداختم و گفتم : اولا بچه نیست ننه. خرس گنده ای شده واسه خودش. دوما تا این خانم باشه لجبازی نکنه. من که می شناسمش.وقتی مریض میشه اعصاب همه رو تیلیت می کنه از دست ناله ها و غرغراش. صدایم را نازک کردم و شروع کردم به اد...
بروزرسانی در : ۱۹۵۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 111
فکر نمی کردم آنقدر صمیمی برخورد کند. از اینکه آنقدر یهویی مرا کشید داخل خانه هم جا خورده بودم. اما خودم را جمع و جور کردم و گفتم : خواهش می کنم. من داخل نمیام. میشه لطفا پسرتون رو صدا بزنین؟ اما سمج تر از این حرف ها بود. چون بدون آنکه اعتنایی کند، دستش را گذاشت پشتم و تقریبا هولم داد به سمت خانه....
بروزرسانی در : ۱۹۵۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 112
همینکه جلوی در رسیدم،با آرامش شاخ به شاخ شدم. سریع قدمی عقب رفتم. مادرم دستش را گذاشته بود پشتش، از حالت صورت آرامش فهمیدم که داشت به زور می آوردش. یقه ی پیراهنم را صاف کردم و خیره به آرامش گفتم : ببخشید زمان از دستم در رفت. بریم. مادرم نگذاشت قدم از قدم بردارم. با لحنی طلبکار گفت : کجا بریم بری...
بروزرسانی در : ۱۹۵۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 113
مادرش اجازه ی پاسخ گویی به من نداد و گفت : اینقدر حامی از شما تعریف می کرد که واقعا مشتاق دیدار بودیم. تو زمونه ای که فامیل به فامیل رحم نمی کنه، واقعا اشخاصی مثل شما یه گنجینه ی بزرگن. با چشمان گرد شده با حامی نگاه کردم. مگر این بچه پرو تعریف و تمجید هم بلد بود؟ آن هم از من. خودش هم داشت با ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 114
چشمانم را بستم و سرم را به صندلی تکیه دادم. حامی ضبط را روشن کرد و آهنگی که اصلا با حال و هوای آن موقع سازگار نبود، شروع به پخش کرد. - پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت. برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت. همسفر ما شده بود همراهمون میومد. به دست و پام افتاده بود این دل نامروت.. چشمانم را باز ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 115
شانه ای بالا انداخت و گفت : دارم به بازی ادامه می دم! با تعجب گفتم : بازی؟ کدوم بازی؟ چرا مزخرف می گی؟ دستی به محاسنش کشید و گفت : ناموسا یادت رفته یا اسکل کردی؟ واقعا یادم نمی آمد. دم از کدام بازی می زد؟ چشمانم را بستم و داد زدم : سوالمو با سوال جواب نده. - واقعا شرطمون رو یادت نبود؟ تازه یادم آ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 116
دوباره خواستم شانسم را امتحان کنم که این بار چنگال تیزش را هم نشانم داد. کاملا چسبیدم به در. هر لحظه ممکن بود حمله کند سمتم و جزئی از بدنم را به دندان بگیرد. گفتم حاضر نیستم به هیچ عنوان تسلیم حامی شوم، اما چاره ای هم نبود. آنقدر هم طبیعی نقش بازی کرد که اصلا شک نکردم. البته اینکه ذهنم درگیر بود ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 117
- زبون بسته؟ به اون حیوون دو تنی می گی زبون بسته؟ زبون بسته منم، بیچاره منم، بی دفاع منم. نه اون ببر امازونی. - زیاد حرف بزنی دو هشتم کم میشه. حالا هم برو که حسابی از دستت کفری ام. دفعه دیگه هم ضررت مالی نباشه وگرنه یه جور دیگه باهات حساب می کنه. یک دفعه از وسط سالن، صدای ماهرو آمد که ایش بلندی ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 118
با تعجب و سردرگمی، شانه ای بالا انداختم و به سمت اتاقم رفتم. *** ~ آرامش ~ صبر کردم تا همه بخوابند. این بازی باید خیلی زودتر از آنکه حامی تصور می کرد تمام شود. آن هم به نفع من!! در این شکی نبود. یک روز هم از بحث میانمان گذشته بود و مطمئنا تصورش را هم نمی کرد که چنین کاری کنم. آن هم نیمه شب! امی...
بروزرسانی در : ۱۹۴۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 119
آقا حامی ببینم فردا با چه رویی می خواهی بیایی کارخانه. وای به حالت بود اگر نیایی، آن وقت من می دانستم و تو. نصف حقوق سر ماهت کم می شد تا حالت جا بیاید و دیگر با من لج نکنی. رژ را تا می توانستم کشیدم روی لبش. عجیب بود که تکان هم نمی خورد. خر خر ریزی هم می کرد. معلوم است دارد خواب هفت پادشاه را می ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 120
~ حامی ~ دیگر وقتش بود یک خودی نشان دهم. اینکه از یک دختر عقب بیفتم واقعا برایم زور داشت. باید هرطور که شده مچ آرامش را می خواباندم. عصبی و بق کرده به حیاط رفتم، شلنگ را برداشتم و گرفتم روی صورتم. با حرص محکم روی صورتم دست می کشیدم بلکه پاک شود. نمی دانم چطور بیدار نشدم!! برایم عجیب بود. برگشتم ب...
بروزرسانی در : ۱۹۴۳ روز پیش