لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 161
~ آرامش ~ رو به روی در اتاقش ایستادم. هیچ از شرایطی که درونش قرار گرفته بودم راضی نبودم، اما چاره ای نبود. برای پیش رفتن نقشهمان، مجبور بودم مدتی تحملش کنم. نفس عمیقی کشیدم، پلک هایم را محکم روی هم فشردم. دستم را بالا آوردم و دو تقه ی آرام به در زدم. صدایش را شنیدم. - بابا برو حوصله ندارم. لحنش ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 162
نرفته بودم آنجا که آن چرندیات را از باربد بشنوم. اتفاقا رفته بودم تا به آنها خاتمه دهم. البته مثلا! تمام توانم را به کار گرفتم که لحنم آرام باشد و دوستانه. امیدوار بودم حس انزجار و کلافگی در لحنم نهان بماند و باربد متوجهش نشود. - ببین باربد، همونطور که حدس زدی اومدنم به اینجا دلیل داشته. به خواس...
بروزرسانی در : ۱۹۰۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 163
اما بعد از اینکه مطمئن بشم تو به هیچ وجه توی دلت جایی واسه من نداری. از قدیم گفتن اون عشقی واقعی و پایداره که در مرور زمان شکل بگیره.ارامش من خودمم نفهمیدم کی دلم واست رفت. اولین لرزش و تلنگر نمی دونم دقیقا کی بود، اولین باری که چشمم به چشمت افتاد،اولین باری که صدای مقتدرت رو شنیدم، اولین باری که...
بروزرسانی در : ۱۸۹۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 164
با یک خداحافظی، راهم را گرفتم و رفتم. قدم تند کردم تا دنبالم نیاید. اما دست بردار نبود. کمیل را در سالن ندیدم. شانه ای از روی بی تفاوتی بالا انداختم و از خانه خارج شدم. حامی داخل ماشین نشسته بود و سرش را گذاشته بود روی فرمان. همینکه خواستم در را ببندم صدای کمیل را شنیدم. - داری می ری؟ چه بی سر و ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 165
با دیدن قامت حامی در چارچوب در که مانند مجسمه ی ابوالهول، آنجا ایستاده بود، من نیز برای لحظاتی کوتاه در شوک فرو رفتم. نه پلک می زد و نه حرکتی می کرد. وقتی یادم آمد چیزی سرم نیست و علت نگاه خیره و متحیر حامی هم همین است، اخم غلیظی کردم و با لحن تندی گفتم : مگه طویلس که اینجوری درو وا می کنی میای ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 166
باری دیگر شیطان را لعنت کردم و به اتاقم رفتم. مشغول تعویض لباس هایم بودم که دو تقه به در خورد. از سایه ای که روی بخش شیشه ای مات در افتاده بود فهمیدم آرامش است. باز هم یاد برخوردم با او افتادم. نمی دانم چه مرگم شده بود. اصلا مگر چه اتفاقی افتاده ذهنم داشت اینقدر شلوغش می کرد؟ یعنی دیدن موهای یک ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 167
همینطور که اطراف را برانداز می کردم گفتم : اینجا چه خفنه! اندازه سالن بالاست. به عقل جن هم نمی رسه یه همچین جایی باشه. صدایش آمد. - همچین جای عجیبی هم نیست. بابام داشت زیر خونه پارکینگ در میآورد. درش هم داشت می ذاشت که دیگه عمرش کفاف تکمیلش رو نداد. منم در اصلی برای رفت و آمد ماشین نذاشتم و گفتم...
بروزرسانی در : ۱۸۹۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 168
نگاهم را از او که بی هیچ حرفی داشت تماشایم می کرد گرفتم و دوباره به کارم مشغول شدم. هرچقدر هم سنگدل بود، قطعا کمی حرف هایم تحت تاثیر قرارش می داد. چون آن حرف ها را با زبان نزدم. با دل زدم. تک تکشان از اعماق دل خسته ام سر باز کردند.آرام که شدم، حس کردم کمی تند رفتم. هوفی کردم و دوباره دست از کار ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 169
به مبل ها اشاره کرد و با خوشروئی گفت : هرجا راحتی بشین عزیزم. اهل تعارف نبودم. بی هیچ حرفی روی یکی از مبل های تک نفره نشستم تا نتواند بیاید کنارم جا خوش کند. خود نیز رو به رویم نشست و به خدمتکارها گفت اسباب پذیرایی را بیاورند. نگاهی اجمالی به دور تا دور خانه انداختم. خبری از کمیل نبود. کیفم را گذ...
بروزرسانی در : ۱۸۹۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 170
بعد از رفتنشان باربد چند باری تعارف کرد و در آخر گفت : خب طبیعیه. شما کلا دور عمو و پسر عموت رو خط کشیدی. یک گیلاس از داخل ظرف میوه برداشت و گذاشت دهانش. در همان حالت گفت : من که واقعا تو پوست خودم نمی گنجم، بابا رو نمی دونم. تا گفت "بابا" صدای باز و بسته شدن در آمد. بالاجبار، سرم را چرخاندم. مر...
بروزرسانی در : ۱۸۹۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 171
از اینکه مرا به پدرم نسبت داد، حس خوبی پیدا کردم. من عاشقانه پدرم را می پرستیدم. دیوانه وار دوستش داشتم. خیلی اوقات، مخصوصا در زمان دلگیری، کنارم حسش می کردم. او را نظاره گر بر خود می دیدم. مادرم را نیز عاشقانه دوست داشتم، اما بحث پدرم جدا بود. صدای باربد، رشته افکارم را پاره کرد. حداقل بذار زخمت...
بروزرسانی در : ۱۸۹۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 172
یک طور خاصی گفت : لطفا همیشه بخند... برای لحظه ای حس کردم یک چیز تلپ در قلبم صدا کرد. بی اختیار محو تماشایش شدم،انگار تمام بدنم قفل کرده بود. یعنی چه آن حرکات؟ چرا من باید چنین حالتی پیدا کنم؟! در جدال با خود بودم که خوشبختانه جمله ی بعدش اش، باعث شد سریع از عالم هپروت بیرون بیایم. - یکم بخن...
بروزرسانی در : ۱۸۹۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 173
- اخلاقت گند هست، ولی خب اگه بگردی پیدا می کنی کسی رو که همینجوری بخوادت. نمونش همین عاشق سینه چاک جنابعالی باربد. هوم؟ در جوابش فقط پوزخند زدم. هیچ کس هم نه باربد! او دقیقا نقطه ی مقابلم بود. حتی اگر آخرین مرد روی زمین هم بود باز هم نمی توانستم کنارش یک زندگی جدید بسازم. - زیر این سیل وایسادیم ت...
بروزرسانی در : ۱۸۸۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 174
وارد عمارت شدم. از سرما مثل بید به خود می لرزیدم. دندان هایم محکم به هم می خوردند. خودم را بغل کردم بلکه کمی از شدت لرزش تنم کاسته شود. شومینه خاموش بود. روشن کردنش هم کمی دنگ و فنگ داشت. ترجیح دادم به اتاقم بروم و زودتر لباس هایم را عوض کنم تا سرما هم از تنم بیرون برود و بعد پتو پیچ شده بنشینم ...
بروزرسانی در : ۱۸۸۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 175
- اصلا گیریم که بر فرض محال چیزی هم باشه. چی کار به تو؟ یعنی چه فرقی به حال تو می کنه؟ با نگرانی نگاهم کرد. باز هم قبل از آنکه جواب دهد، شاخک هایم تکان خوردند. چشمانم را ریز کردم و گفتم : ببینم نکنه.... دست و پایش را گم کرد. شروع کرد به دست کشیدن به روسری اش. لبش می لرزید. سرش را انداخت پایین تا...
بروزرسانی در : ۱۸۸۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 176
تند تند سرش را تکان داد و گفت : بله بله ببخشید. شب بخیر سینی را برداشت و فورا به سمت در رفت. قبل رفتنش گفتم چراغ را هم خاموش کند. چشمانم کم کم داشتند دو دو می زدند. با آنکه بخاری برقی روشن بود و پتو را تا گردنم بالا کشیده بودم، اما باز هم احساس سرما می کردم. خمیازه ی عمیق دیگری کشیدم، آباژور را...
بروزرسانی در : ۱۸۸۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 177
- پسره ی شل مغز! بار آخرت باشه به من میگی بچه! - می بینم که زبون هم تازه وا کردی. اگه برات اش نپختن بگو، تعارف نکن. با حرص گفتم :ببین اینبار یه جوری می زنم پشت همین فرمون مرگ مغزی شی. آب دهانش را پر صدا قورت داد و شروع کرد به ترکی صحبت کردن - یاواش باجی یاواش ! الله منی حفظ اولسون. دلی دیوانه اول...
بروزرسانی در : ۱۸۸۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 178
یک لحظه پیش خود گفتم: یعنی ماهرو حرف دلش را با حامی در میان گذاشته؟ نمیدانم چرا دیدن آن صحنه، حالم را دگرگون کرد. عضله هایم که تا چند لحظه قبل، منقبض بودند، به یک باره وا رفتند. گره ابروهایم از هم گسیخت، مغزم تهی شد از هرگونه فکر و خیال. آنچنان بلند میخندیدند که هرکه نمیدانست، پیش خود میپنداش...
بروزرسانی در : ۱۸۸۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 179
هرروزی که میگذشت، بی قرارتر میشدم. پاییز نارنجی از راه رسیده بود اما من هنوز داشتم سرجایم در جا میزدم. رفت و آمد هایم با باربد هم نتوانسته بود چندان کار را پیش ببرد. یکی دوباری سعی کردم از زیر زبانش حرف بکشم و درباره ی کار پدرش اطلاعات جمع کنم اما نم پس نداد. طوری رفتار میکرد که انگار از هیچ چی...
بروزرسانی در : ۱۸۸۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 180
_حوصله ی رانندگی ندارم. بعدشم پول مفت که به اون پسره نمیدی! این چندوقت هم هرجا با هم رفتیم خودت اومدی! بهش بگو بیاین دم خونه دنبالم. از طرز صحبت کردنش جوش آوردم. هیچ خوشم نمی آمد کسی به من دستور دهد. عددی نبود که برایم تصمیم بگیرد. سعی کردم طوری حرف بزنم که حساب کار بیاید دستش: اینکه اون پسره پو...
بروزرسانی در : ۱۸۸۲ روز پیش