لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 81
از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم: هستی خداروشکر، گوش شیطون کر باشه دیگه مشکل مالی نداریم. همه چی کم کم داره رو به راه میشه. تو دقیقا مشکلت چیه؟ واقعا می خوای بخاطر پول ازدواج کنی؟ با کمی مکث گفت : وقت که داری؟ نگاهی به ساعت انداختم و گفتم : آره. راحت حرف بزن. آهی عمیق کشید و گفت : دارن من...
بروزرسانی در : ۱۹۸۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 82
حمام که بودم، حس کردم تلفنم دارد زنگ می خورد. با فکر اینکه شاید کسی کار مهمی داشته باشد، سریع تر کارم را کردم تا بروم بیرون. چون باید دنبال هستی هم می رفتم، مجبور بودم کمی سرعتم را ببرم بالاتر. خوشبختانه جمعه بود و نباید می رفتم سر کار، یا مادمازل را می رساندم باشگاه. حوله قدی ام را پوشیدم و...
بروزرسانی در : ۱۹۸۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 83
صدایش را که شنیدم، اخمی مرموز روی پیشانی ام نشست و طلبکارانه گفتم : اگه اجازه بدین می خوام برم جایی! موشکافانه گفت : مگه خونه نیستی؟! چرا زنگ می زنی؟ با لحنی حق به جانب گفتم : به لطف شوخی خرکی شما ناقص العضو شدم. نمی تونم خدمت برسم. نمی دانم چرا حس کردم آن لحظه، لبخندی پیروزمندانه روی لبش...
بروزرسانی در : ۱۹۸۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 84
- بابت حمایت و استقبال بی حد و اندازتون کمال تشکر و قدردانی را دارم. زنگ زدم ببینم زنده ای با مردی. جانکو هنوز ترتیبتو نداده؟ دستی لای موهایم کشیدم و گفتم : من که تا حلوای تو رو نخورم جون به عزرائیل نمی دم. جانکو هم فعلا واسه تو خواب دیده. از من می شنوی این دور و برا پیدات نشه. - من به گور...
بروزرسانی در : ۱۹۸۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 85
خنده ای کوتاه و خسته کردم و گفتم : آره. پیش پای تو با مرغا یه دست فوتبال هم زدیم. آرام خندید و گفت : چرت و پرت نگو. من جدی ام. - خب منم جدی ام. با تشر گفت : حامی! وقتی یادم آمد برای چه رفتم دنبالش، خنده از روی لبم محو شد و با نگاهی گذرا به چهره ی منتظرش گفتم : شماره ی پسره رو بده. او هم ر...
بروزرسانی در : ۱۹۸۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 86
هستی با لحنی که سعی داشت قانعم کند گفت : من که خودمم خیلی مشتاق نیستم بشم زن یه آدمی که هجده سال ازم بزرگتره! ولی خب همیشه هم سن ملاک نیست. مهم اینه که وضعش خوبه. حداقل می تونیم راحت زندگی کنیم. پیچیدم داخل کوچه مان. سرعتم را کمی کم کردم تا بتوانم لحظاتی بیشتر با هستی حرف بزنم. - هستی بهت م...
بروزرسانی در : ۱۹۸۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 87
با حرکتی که من تصمیم به انجامش گرفتم، جدال میان من و آرامش رسما آغاز شد. قصدمان این بود بدون استفاده و قدرت و مقام و مال، یک جور هایی روی هم دیگر را کم کنیم که ببینیم که می برد. چه کسی حرفش ثابت می شود. و من، همان روزی که هستی را رساندم، تا پاسی از شب در حال چیدن نقشه در ذهنم بودم که هرجور شده...
بروزرسانی در : ۱۹۸۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 88
بی حرکت ایستاده بودم و نگاهم بین ماهرو و آرامش می چرخید. یک دفعه ماهرو با جیغ به کنار پایم اشاره کرد و گفت : سوسک. سوسک زشت و بدترکیب کنار پایم بود و داشت شاخک هایش را با تمسخر برایم تکان می داد. حس می کردم دارد به ریشم می خندد. قبل از آنکه حرکتی کنم، آرامش جلو آمد. از کنار کمد یک لنگه دمپایی...
بروزرسانی در : ۱۹۷۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 89
زنجیر را داخل جیبم گذاشتم و پله ها را دو تا یکی رفتم بالا. یادم افتاد دوربین ها را هم چک نکردم. پشت در اتاقش ایستادم و سه تقه به در زدم. صبر کردم تا جوابی بدهد، اما صدایش نیامد. صدایم را صاف کردم و این بار همراه در زدن، صدایش زدم. - خانم؟ ساعت هفته. بیدارین؟ سر و صدای کوچکی آمد و بعد صدای گ...
بروزرسانی در : ۱۹۷۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 90
با جیغ بلندی که کشیدم، شلنگ را گرفت پایین. نفس هایم از شدت حرص به شماره افتاده بود. دستم را گذاشتم روی قلبم. جوری می زد که کم مانده بود سکته کنم. حامی با لحنی آرام گفت: چی شده؟ دو دستم را روی سرم گذاشتم و ناباور گفتم : چی شده؟! می پرسی چی شده؟! این کثافت کاریا چیه؟ سوسک می ندازی تو چایی من؟! ...
بروزرسانی در : ۱۹۷۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 91
در آینه به خودم خیره شدم. سه بار نفس عمیق کشیدم تا چهره ی برانگیخته ام به حالت قبل برگردد. بعد خطاب به خود گفتم : آرامش شرطیه که خودت گذاشتی. کرم از خودت بود. حالا هم نوش جونت. حق غر زدن و از روغن قاطی کردن هم نداری. جای جلز ولز کردن فکر کن ببین چه جوری می تونی حال این پسره ی پرو رو بگیری. ...
بروزرسانی در : ۱۹۷۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 92
هر که رد می شد، خیره نگاهم می کرد. بی اعتنا به اطراف، راهم را گرفتم و به سمت اتاقم رفتم. باز یاد فکری که در سرم جرقه زد افتادم و با شوقی باور نکردنی، سرعتم را زیاد کردم. کیفم را داخل اتاق گذاشتم. دستمال خونی را داخل سطل کنار در انداختم. پشت میزم نشستم و اتاق نگهبانی را گرفتم. - مجتبی؟ ن...
بروزرسانی در : ۱۹۷۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 93
چهره ای مصمم و خونسرد به خود گرفتم که یک وقت اگر رو به رو شدیم، به چیزی شک نکند. چون به هر حال او منتظر تلافی از جانب من بود. رفتم سراغ نقشه ی دوم! به جای بازگشتن به اتاقم، به سمت اتاق نگهبانی رفتم. مشهدی مجتبی آنجا نشسته بود و داشت با تلفن حرف می زد. وقتی فکش گرم می شد، دیگر نمی فهمید اطرافش...
بروزرسانی در : ۱۹۷۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 94
شاید پنج دقیقه طول کشید که کسی که داخل بود آمد بیرون. یکی دیگر از کارکنان بود. سرفه های بدی هم می کرد. قطعا تمام آن فضا را با سرفه های آلوده کرده بود و من روی این مسائل به شدت حساس بودم. از بچگی، مرا به تمیزی و نظم و نظافت عادت داده بودند. ریز ترین نکات بهداشتی را مانند کف دست، مو به مو می ...
بروزرسانی در : ۱۹۷۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 95
لبخندی شیطانی زدم و گوشی را کنار گذاشتم. عوارض دردناکی داشت، اما خب حالش حسابی جا می آمد. *** نیم ساعتی مشغول پرونده ها و رسید های خرید و فروش و قولنامه ها بودم و بعد تصمیم گرفتم بروم سری بزنم ببینم آن پسر پرو هنوز زنده است؟ چون دیگر خبری از او نشد. برگه ها و پوشه ها را همانجا روی میز رها کر...
بروزرسانی در : ۱۹۷۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 96
پشت میز نشستم و منتظرماندم که جواب دهد. طولی نکشید که صدای مرتعش ماهرو در گوشم پیچید : الو خانم؟! ابرو هایم بیشتر از قبل در هم گره خوردند. متعجب گفتم : الو؟ صدای گریه اش را شنیدم. بینی اش را بالا کشید و با ترس گفت : همین الان می خواستم بهتون زنگ بزنم. خانم تو رو خدا زود بیاین خونه. آقا حامی ...
بروزرسانی در : ۱۹۷۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 97
- چرا باید بره بیمارستان. احتمال زیاد معدش باید شستشو داده بشه. به همکارش اشاره کرد و رفتند که برانکارد بیاورند. دوباره به چهرهی حامی نگاهی انداختم. دیگر ناله هم نمی کرد. انگار از هوش رفته بود. ماهرو همچنان آرام گریه می کرد. یک دفعه از کوره در رفتم داد زدم : ماهرو میشه تمومش کنی؟ وقت...
بروزرسانی در : ۱۹۷۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 98
کمی اطراف را برانداز کردم و دوباره نگاهم را به حامی دوختم. مثل خرس خوابیده بود. با حرص نگاهم را از صورت غرق خوابش گرفتم. در دل به خود تشر زدم. - دسته گلی بود که خودت به آب دادی. اون قرصا یه دونش هم آدمو کله پا می کنه، چه برسه به سه تاش. حالا بکش! دوباره عصبی نگاهش کردم. دلم می خواست گلویش را...
بروزرسانی در : ۱۹۶۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 99
آیکون اتصال را لمس کردم. خواستم داد بزنم و بگویم : چیه؟ چی می خوای دوباره؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟ اما زبان به دهان گرفتم و با لحنی خشک و سرد گفتم : بله عمو؟ صدایش را صاف کرد و با لحنی موشکافانه گفت : علیک سلام. خوبی؟ به زور سلام کردم و گفتم : خوبم. ممنون. کاری داشتین؟ کمی مکث کرد و با خ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 100
با تعجب گفتم : وضعیت چیه؟ بی قرار گفت: قاراشمیش آقا قاراشمیش. - یعنی چی؟! تند دستی به صورتش کشید و گفت : بابا باید برم مستراح! تازه منظور حرفش را گرفتم. چندش وار اخمی کردم و گفتم : حال بهم زن. و بعد با چشم غره از اتاق بیرون رفتم و پرستار آن طبقه را صدا زدم. وقتی به اتاق برگشتم، انگار که زی...
بروزرسانی در : ۱۹۶۷ روز پیش