لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 21
بدون گفتن کلامی اضافه تر، تلفن را قطع کردم همان موقع خاموشش کردم و گفتم : کاری می کنم کمک لازم شی آقا کمیل. هنوز طوفان رو نشناختی! *** ~حامی~ نگاهم را به عمارت تماشایی دوختم و با خودم گفتم : یکی مثل این انگری برد تنها تو همچین جایی زندگی می کنه، یکی هم مثل ما تا صبح تخت خواب سوسک ها و...
بروزرسانی در : ۲۰۴۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 22
خیلی نگذشت که صدای باز شدن در و پشت بندش، صدای گاز ماشین آمد. به طرف در ورودی چرخیدم و دیدم آرش، دارد مثل هرکول ها به سمتم می آید. از همان اول هم از آنها خوشم نیامد. مخصوصا از ارش که یک خط بزرگ و عمیق چاقو روی گونه ی راستش داشت. با صدای زمخت و اعصاب خرد کنش گفت : پاشو. زورم می آمد ب...
بروزرسانی در : ۲۰۴۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 23
با قدم های بلند، خودم را جلوی در اتاقکش رساندم. گوشه ی در باز بود. دو تقه ی کوچک به در زدم، اما هرچه منتظر شدم صدایی نیامد. از منتظر ماندن متنفر بودم. در را هول دادم و رفتم داخل. نگاهم در اتاق چرخید و روی تخت ثابت ماند. مثل بچها، بالش را همچون عروسک در بغل گرفته بود و خوابیده بود. ...
بروزرسانی در : ۲۰۴۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 24
داخل دستشویی که بودم، صدایش را شنیدم: کارت رسما از امروز شروع شده! به توضیحاتی که آرش داد عمل کن. شب هم توی اتاقم منتظر گزارشتم. با حرص گفتم : عقده ای بدبخت! نمی دانم شنید یا نه، در هر صورت چیزی نگفت و رفت. دست و صورتم را که شستم، رفتم بیرون. گند کاری ام را از دور خانه جمع کردم، لباس های...
بروزرسانی در : ۲۰۴۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 25
صدای ماهرو را هم شنیدم که داشت وای ووی می کرد. از لای شاخ و برگ درختان دیدم که آرامش دارد بدون ترس جلو می آید و می گوید : جانکو؟ بدو اینجا پسر. بدو بدو. کمی آرام گرفت، اما همچنان پا پیچ من بود. دوباره، این بار بلند تر گفت : جانکو می گم بیا اینجا. (کف دست هایش را بهم زد) سریع سریع. جانکو م...
بروزرسانی در : ۲۰۴۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 26
~آرامش~ وقتی داشت گزارش اولین روز کارش را می داد، خستگی را از صدایش می خواندم و در چشمانش می دیدم. آدم شناس خوبی بودم. با اینکه سعی داشت قلدر و محکم به نظر بیاید، اما پشت چشمانش، غمی عجیب موج می زد. حس می کردم روحش خسته است، اما در هر حال، باید ادب می شد. وقتی گفت "می تونم برم؟" تازه به...
بروزرسانی در : ۲۰۴۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 27
در مسیر، تلفنم زنگ خورد. دستم را از روی دنده برداشتم و موبایلم را از داخل جیبم در آوردم. قبل آنکه ببینم کیست، با جدیت همیشگی اش گفت : پشت ماشین با تلفن صحبت نکن! من هم بی تفاوت به صفحه ی گوشی ام نگاه کردم و گفتم : این فوفول بازیا به ما نمیاد. آرکان بود! عجیب بود بعد از مدتها اینقدر پیله...
بروزرسانی در : ۲۰۴۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 28
جدی گفتم : مرسی رفیق! انشاءالله از خجالتت درمیام! - تو جیب مارو نزن، جبران پیشکشت. یادتم نره بگی کجا رو داری آباد می کنی. سری از روی تاسف برایش تکان دادم و از خانه بیرون رفتم. *** نهار را کنار خانواده ام خوردم. سعی کردم مثل همیشه بگم و بخندم و بخندانمشان، تا ذره ای نگرانم نشوند. کمی هم...
بروزرسانی در : ۲۰۳۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 29
نگاه پر نفوذم را به صورت غرق خوابش دوختم. خال گوشتی زشتی که وسط پیشانی اش داشت، از زیبایی نسبی اش می کاست. نفسی عمیق، اما بی صدا کشیدم و جلو رفتم. بالای سرش ایستادم و در کسری از ثانیه، دستمال گردن را، خیلی حرفه ای و حساب شده دور گردنش تاباندم و باعث شد هراسان از خواب بپرد. خیلی با احتیاط،...
بروزرسانی در : ۲۰۳۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 30
حرف هایش با وجود اینکه حقیقت محض بود، عذابم می داد. قبول داشتم که رفتار و طرز صحبتم درست نبود، اما خودش هم همیشه با لحن تند و گوشه و کنایه حرف هایش را می زد. مانند افراد همه چیز تمام. و تحمل این موضوع برایم تا حد زیادی غیر ممکن بود. اما می دانستم هرکار کنم، جور کردن آن پول اصلا راحت نیست و ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 31
هستی هم از اینکه نمی دانستم تعجب کرد. - آره دیگه! مگه تو به آرکان نگفتی بیاد دنبالمون بریم خونش تا خونه رو رنگ بزنن؟ تازه یادم آمد چه قراری با هم داشتیم. - هااا. آها آره من گفتم. من من کنان و با صدایی آرام تر گفت : ولی حامی آرکان هرچی باشه غریبس. زشته ما بریم خونش بمونیم. با اطمینان ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 32
لحظاتی را خیره خیره نگاهم کرد و بعد، بدون آنکه حرفی بزند، با قدم هایی بلند به سمت در خروجی رفت. آنقدر آنجا ایستادم تا صدای کوبیده شدن در را بشنوم. از مردانی چون او که تا لحظه ی آخر عمرشان، همه چیزشان را از پدر خود داشتند، در حد مرگ بیزار بودم. سر درد شدیدی به سراغم آمد. همیشه وقتی مدتی...
بروزرسانی در : ۲۰۳۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 33
دیگر چیزی نگفتم. سینی را که گذاشت، گفت : من می رم لباس های خانم رو اتو بکشم، کاری داشتین صدام کنین. بی توجه به حرفش گفتم : چرا وقتی نیست بهش می گی خانم؟ ریز و خجالتی خندید و گفت : از بس گفتم دیگه عادت کردم. لبخند کجی زدم و گفتم : بفرما به کارت برس. مزاحم نمی شم. سری تکان داد و با عجل...
بروزرسانی در : ۲۰۳۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 34
دست چروکیده اش را در دستم گرفتم و بوسیدم. ای کاش فرجی می شد و صبح وقتی چشمانمان را باز می کردیم، می دیدیم بابا دوباره می نشیند، راه می رود، می گوید و می خندد و غر می زند، سر سفره کنارمان می نشیند، هر از گاهی پس گردنی ای به من می زند و به طرز غذا خوردنم گیر می دهد. ای کاش باز هم اون روزای به...
بروزرسانی در : ۲۰۳۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 35
خیره خیره نگاهش کردم. انتظار داشتم پشت من در آید. طرفداری ام را نکرد هیچ، علنا از خانه بیرونم هم کرد. با کلافگی و اعصابی خراب، از مادرم و هستی خداحافظی کردم و به بهانه ی صاحب کارم از خانه بیرون زدم. *** دکمه ی اف اف را فشردم، اما هرچه منتظر شدم کسی در را باز نکرد. دوباره دستم را روی زنگ گ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 36
سگ ها روی پاهایشان بلند می شدند و تقه ای به در می زدند، و همزمان واق واق می کردند. قلبم چونان گنجشکی بی پناه در سینه می کوبید و با ترس، نفس نفس می زدم. دیگر به کل دردم را از یاد بردم. صدای نکره اش که از دور آمد، فهمیدم دارد با تلفن حرف می زند.: الو؟ سلام شبتون بخیر. یه دزد جلوی چشم خودم د...
بروزرسانی در : ۲۰۳۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 37
~آرامش~ سر میز نشسته بودم، حامی هم کمی عقب تر ایستاده بود.. همانطور که مربای آلبالو روی نان تست می گذاشتم گفتم : امروز نیم ساعت زودتر بیا دنبالم. می رم جایی. خیلی مطیع و آرام گفت : بله خانم. بدون آنکه برگردم و نگاهش کنم، ناخودآگاه یک ابرویم بالا پرید. این همه آرامش و لحنی آرام، کمی عج...
بروزرسانی در : ۲۰۳۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 38
طبق قراری که با حامی گذاشتم، نیم ساعت زودتر از همیشه وسایلم را جمع کردم و از کارخانه بیرون رفتم. باید به موقع خودم را به باشگاه هم می رساندم. همیشه به شاگردانم گوشزد می کردم که باید وقت شناس باشند، دوست نداشتم خودم از حرف های خودم سرپیچی کنم. البته ممکن بود دیگر نروم و کلا استفاء دهم. دغد...
بروزرسانی در : ۲۰۲۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 39
همه ی نگاه ها به سمتم چرخید، اما من همچنان نگاه یخی ام را به چشمان مرموز کمیل دوخته بودم. خیلی خشک گفتم : ممنون. می خواستم باهات حرف بزنم. خودش فهمید باید سر خر ها را بفرستد پی نخود سیاه. عده ای فهمیدند و خودشان راهی شدند. صدایش را صاف کرد و گفت : آقایون بیلیارد دیگه بسه. به اندازه کافی ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 40
وقتی گفت "تمومه" از خدا خواسته سریع به سمت درب خروجی رفتم. قبل از آنکه از در خارج شوم، با حرفی که آرامش زد، خستگی در تنم ماند: یادت نره فردا می ریم خارج شهر، باشگاه اسب سواری. نیم ساعت زودتر بیدارم کن. به زور چشمی گفتم و رفتم بیرون. خواستم بروم داخل اتاقکم که باد خنکی شروع به وزیدن کرد. ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۶ روز پیش