لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 141
وقت خوبی برای باج گیری بود. مخصوصا که از نگاه هستی خواندم چقدر کنجکاو است بداند راجع به چه حرف می زنیم. از فرصت استفاده کردم و خیلی رمزی گفتم : چند چند بودیم؟ خوب منظورم را فهمید. باز هم به دور از چشم هستی برایم چشم و ابرو آمد و لب و لوچه کج کرد. اما خودم را زدم به آن راه و گفتم : اگه یادت نمیاد ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 142
وقتی پشتم را به او کردم دیگر در برابر لبخند زدن مقاومت نکردم. می توانستم نگاه بهت زده اش را روی خودم حس کنم. با بی اعتنایی، از اتاقش خارج شدم. خواستم بروم همان جایی که آرکان و هستی بودند، اما پشیمان شدم. به من مربوط نمی شد که می رفتم در جمعشان ببینم چه می کنند. من را چه به آنها؟! با همین فکر، اخم...
بروزرسانی در : ۱۹۲۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 143
من هم طاقت نیاوردم و خیلی کوتاه خندیدم. البته بیشتر شبیه پوزخند بود. با حامی چشم در چشم شدم. چهره اش همزمان حس هایی مثل سردرگمی، بهت، تعجب، خنده و کمی خشم را می شد خواند. دو سه نفس عمیق کشید. سری تکان دادم و خطاب به خود گفتم : ببین کارم به کجا رسیده که با این وجنات وایسادم اینجا قایمکی دارم حرفا...
بروزرسانی در : ۱۹۱۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 144
چرخیدم سمتش. به خودش اشاره کرد و گفت : از کی تا حالا ملت با لباس خواب صورتی کالباسی براق می رن سفر؟ تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم. کمی هشیار شده بودم. دستی پس سرم کشیدم و گفتم : والا شما لباس خواب هاتون هم از لباس مجلسی های ما با کلاس تره. چه بدونم خب. من هنوز آپدیت نشدم. با جیغی که زدی احساس می کن...
بروزرسانی در : ۱۹۱۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 145
نمی دانم چقدر گذشت تا در کمال ناباوری، به جای آنکه حامی صدایم بزند، صدای عمویم کمیل به گوش رسید. - آرامش؟ آرامش خوابی؟! پلک هایم روی هم لغزیدند. او اینجا چه می کرد؟ نه حوصله ی دیدنش را داشتم و نه شنیدن حرف هایش را. با اکراه پلک هایم را از روی هم برداشتم و به او که رو به رویم ایستاده بود نگاه کر...
بروزرسانی در : ۱۹۱۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 146
عجیب بود! رفتاری که چند دقیقه قبل از خود نشان دادم سابقه نداشت. همیشه نسبت به تمامی مسائل با منطق و عاقلانه عمل می کردم. حتی اگر خیلی می رنجیدم هم به هیچ وجه به روی خود نمی آوردم. خیره شدم به آسفالت پر چاله و فرسوده. نمی دانم سکوت حامی برای سردرگمی اش بود، یا می خواست اجازه دهد من آرام شوم و خود ...
بروزرسانی در : ۱۹۱۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 147
از مادرم خیلی هول هولکی خدافظی کردم. اون هم صورتم رو بوسید و محکم بغلم کرد. کنار گوشم گفت به حرف های بابام گوش کنم و خودم رو به خدا بسپارم. اون زوج، نمونه ی یک مرد و زن واقعی بودن. گاهی ازشون گله می کنم که چرا راهی رو انتخاب کردن که تهش بچشون بخواد زندگیش اینجوری بشه، اما وقتی آروم می شم، می فهمم...
بروزرسانی در : ۱۹۱۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 148
خواستم سریع وارد عمارت شوم که صدای بم و مردانه اش را از پشت سرم شنیدم. - نمی دونم اسم این کارم رو چی می خوای بذاری، فضولی، پرویی، به قول شما با کلاسا کنجکاوی یا هر چیز دیگه ای. اما من کلی سوال بی جواب تو ذهنم است. تو راه هم یکم فکر کردم، اگه غلط نکنم، شاید بتونم راهی پیش پات بذارم. اگه وقت داری، ...
بروزرسانی در : ۱۹۱۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 149
چشمی گفت و او هم عقب تر از ما، دنبالمان آمد. مستقیم به سمت اتاق پدرم رفتم. کلیدش همراهم بود. قفل در را باز کردم و رفتم داخل. کلید برق را زدم. چند نفس عمیق کشیدم و چشمانم را بستم. بوی عطرش را هنوز احساس می کردم. آن روز های اول که برای همیشه ترکم کرده بودند، با چشم بسته می آمدم داخل اتاق. بوی عطر ...
بروزرسانی در : ۱۹۱۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 150
بی انگیزه گفتم : چه فکری؟ شروع کرد به قدم زدن در اتاق. کمی از این طرف به آن طرف و از آن طرف به این طرف رفت و آمد و در نهایت دوباره رو به رویم ایستاد. اخم محوی روی پیشانی اش بود که جذاب ترش می کرد. - به نظر من جای گارد گرفتن جلوی عموت و نشون دادن تنفرت، باید خودتو بهش نزدیک کنی. پوزخندی غلیظ زدم. ...
بروزرسانی در : ۱۹۱۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 151
- خب چرا حرفات دو پهلوئه! از اون طرف میگی دیگه هیچی نگفت، نمی دونم تا کی وقت دارم. از این طرف میگی روز تولدم. مطمئنی چیز دیگه ای نمونده؟ - آره دیگه مطمئنم. این اخریش بود. دستی لای موهایش فرو بردو با ناباوری گفت : نمی فهمم. حالا چرا تو؟ مگه پدرت کم آدم خفن دور و برش بود؟ تو هنوز بیست سالتم نشده....
بروزرسانی در : ۱۹۱۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 152
کمی مکث کردم و گفتم : آره رو به راه نبود.ولی فکر کنم الان خوب باشه. - خداروشکر. گفتم صبح بیدارشون کنما! ولی خب خیلی زود بود. گفتم شما هستین بیدارش می کنین. - دیگه گذشت غصه نخور خاله قزی. حتما قسمت نبوده. اصطلاحی که به کار بردم باعث شد ریز بخندد. کمی خیره نگاهم کرد. از آن نگاه های عجیب و غریب. ب...
بروزرسانی در : ۱۹۱۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 153
سرجایم متوقف شدم. این بار دومی بود که مرا با نام کوچک صدا می زد. قبل از آنکه بخواهم توبیخش کنم، خود سریع اصلاح کرد. - خانم.. برگشتم سمتش. - بله؟ - به حرفام فکر کردی؟ دست چپم را به پهلو زدم و گفتم : فکر کنم یا نکنم چه توفیقی به حال تو داره؟ همان موقع یادم آمد که گفت به شرط آنکه دیگر برایم کار نکن...
بروزرسانی در : ۱۹۰۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 154
خنثی نگاهم کرد و گفت : ای بابا چرا هی در عالم رویا غرق می شی؟ به چی فکر می کنی؟ سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم : خب چی بگم الان؟ از نگاهش خواندم دلش می خواهد کله اش را بکوبد به دیوار. خودم نیز از طرز حرف زدنم، احساس خنگی کردم. وقتش بود کمی ادبیات بی نظیرم را رو کنم. - فکر نکن نمی فهمم. خیلی هم ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 155
- خب باشه. من الان اینجام بشنوم که شما چی میگی. منو را از روی میز برداشت. - اول بگو چی میخوری. خیلی منتظر موندی نه؟ - یکمی. من چیزی نمیخورم. - لوس نکن خودتو.بگو چی میخوری. - اهل ناز کردن نیستم. چیزینمی خورم. به شوخی خندید و گفت : باشه، چرا عصبی میشی. گارسون را که پیدا کرد، دو بشکن زد و صدایش...
بروزرسانی در : ۱۹۰۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 156
درست هم می گفت. من فرق داشتم. او مرا شکل یک گنجینه ی دستوپا دار می دید. شکل سود سهام بانکی، شکل رونق کسب و کار و افزایش غلظت فساد و کثافت کاری هایش. تمام زندگی کمیل بر محور پول می چرخید. پول و پول و پول. دیگر چیزی برایش مهم نبود. حتی گل پسری که آن همه به ظاهر دورش میگشت و دلسوزش بود هم یک سوم م...
بروزرسانی در : ۱۹۰۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 157
~ حامی ~ تلفن را که قطع کردم، روی تاب وا رفتم. چقدر این دختر عجیب بود. در عین آنکه به شدت خشن بود و بی احساس، و حتی بی رحم، گاه با مهربانیاش آدم را شرمنده می کرد. یک جور تضاد. یک پارادوکس عجیب. به هیچ وجه نمی توانستم درکش کنم. دختری بود که حتی اگر هفت خان رستم را هم رد می کردی، باز هم نمی توان...
بروزرسانی در : ۱۹۰۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 158
چای را که تعارف کرد سینی را برد داخل آشپزخانه و برگشت کنار مادر نشست. دستی روی پایم کشیدم و گفتم : خب. دیگه کم کم بریم سر اصل مطلب. ارکان نیم نگاهی به من کرد و با لبخند سرش را انداخت پایین. خندیدم. خواستم سر شوخی را باز کنم. برای همین رو به مادرم گفتم : ننه اینجوری نبینشا، مثل گربه ی مظلوم نشسته....
بروزرسانی در : ۱۹۰۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 159
خنده ای ریز و مجلسی تحویلش دادم و گفتم : مامان اگه اشتباه نکنم با این سری میشه بار صد و هفتاد و شیشمی که بحث ازدواج منو پیش می کشی. - خب چرا از رو نمی ری تو پسر؟ مگه بد می گم؟ دیگه داره سی سالت میشه. هنوز زن هم نگرفتی. چه برسه به بچه. توقع زیادیه که بخوام قبل مرگم نوه هام رو ببینم؟ اخم کردم و گف...
بروزرسانی در : ۱۹۰۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 160
صدای خندههای ریز ریزشان کل حیاط را برداشته بود. هستی هر چند دقیقه یک بار چادرش را می کشید جلو و رنگ لبو می شد. این دختر فقط برای من شش متر زبان داشت. باز افکارم را بلند به زبان آوردم. - این دختره فقط واسه ما شیش متر زبون داره. نگاه کن. مادرم نیز یا علی گفت و آمد کنارم ایستاد. با دیدنشان آرام خند...
بروزرسانی در : ۱۹۰۲ روز پیش