شومینه به قلم نرگس نعمت زاده
پارت پنجاه و نهم :
چشمانم شدند اندازه ی گردو.
توقع آن همه استقبال را نداشتم.
داشت همراهم می آمد.
نباید ضایع می کردم.
نمی خواستم کسی مرا بشناسد.
برای همین سد راهش شدم و گفتم : خودم می رم شما بفرما.
- نمی شه که! باید به آقا کمیل اطلاع بدم.
نام کمیل را که آورد، کلماتی پراکنده در گوشم صدا کردند. کمیل.... کمیل کاشفی... آرامش کاشفی.....
چقدر این نام ها به هم ربط داشتند.
می دان
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
سحرجون
6عی بابا چرا بع ماهرو گف🙁💔🍃🍃🍃🍃🍃🙄ممنون از رمان خوبتون😃😃❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🍃
۶ سال پیشثریا
2آ والا اعتمادی به این ماهرو نی 😁😆
۶ سال پیشحاتم
3نگفتم باهاش همکاری نمیکنه دیدید خخخخ
۶ سال پیشپری
11سلام به اینطور که به نظرمیرسه من اولین نفریم که این قسمت از رمان انلاین رو خوندم خیلی عالی بود
۶ سال پیشنسرین
11عزیزم درسته که شما اولین نفر پیام دادین..ولی این دلیل بر این نمیشه که شما اول خوندید...لطفا قبل از نوشتن نظر و پیاماتون یک بار بخونیدش و بعد ارسال کنید ..و ممنون از نویسنده عزیز... داستان جالب شده😘
۶ سال پیشNegarr
14وای خدا با حال میشه اگه ارامش بگه اره عاشق حامی شدم 😂😂😂😂😂😂😂😂
۶ سال پیشدختر آسمان
16حامی کاراگاه جدید 😂 این کاراگاه بازیش منو کشته 😂😂
۶ سال پیشحوریا
22کاراگاه حامی وارد می شود😆
۶ سال پیشهستی
6او او داره جالب میشه
۶ سال پیشnasrin
30ممنون ... امیدوارم این باربد مارمولک بلایی سر حامی نیاره..چون می دونم که منظور باربد از لات همون حامی بوده😐
۶ سال پیش¥
5عالی لطفا پارت ها رو بیشتر کنید
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تتلو
1اوه اوه جالب شد آقای داروغه داداش چقد کاسب شد *** بده چرا بچت داره پاسشو وسط این شلوغی کرونا یهو غالب شد.....