شیپور فرشته به قلم ملیکا کمانی
پارت هفتاد و نهم :
سرمه
کف دست روی قلبم که هنوز هم بیقرار بود و از شدت هیجان محکم به سینه میکوبید، گذاشتم. لباسهایم را عوض کرده بودم و با عشق برای شاه شاهانم قهوه درست میکردم. اینجا برخلاف تهران قهوهساز نداشتم و به سبک مادام قهوه درست میکردم، پس شعلهی زیر قهوهجوش را روشن کردم. آخ از مادام! فقط خدا میدانست که چقدر دلم برای او و نیکان و صحرا تنگ شده بود، اصلاً دلم برای همهچیز و همهکس تنگ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
0پارت هیجانی زیبا و جذابی بود مرسی عزیزم لطف کردی
۲ هفته پیشفخری
0ملیکا جان دستمریزاد داری با این رمان قشنگت.واقعا عالیه دستت طلا خوش بدرخشی عزیزم♥️♥️♥️♥️♥️♥️
۲ هفته پیشعاطی
1عاقا...من روی نمره پایان نامه سرمه اعتراض دارم بااینکه دفاعشو نشنیدم😉اما این بچه زحمت کشیده بیانشم که عالیع باید ۱۸ رو می گرفت..ملیکای سخت گیر امیدوارم داوردفاع نشی🙃😉
۲ هفته پیشماه و نگهبان ماه
0بعضیا ناز و عشوه ای که دارن جزئی از وجودشونه و این خیلی قشنگه مثل سرمه البته خودمم اینجوریم دختر کوچولوم به خودم رفته
۲ هفته پیشالی
0خخخخ یعنی سرمه بیچاره شد.کلا هرچی عادت داره پر عشوه اس و شاهان بدبخت هم که هلاک این عشوه ها
۲ هفته پیشفرشته
0رمانی دلبر و جذاب😍❤️
۲ هفته پیشآیدا
0بی صبرانه منتظر فرداشبم
۲ هفته پیشمینا
0خییلی پارت قشنگی بود ملیکا جا ن🌸
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...
عسل
0پارت های آخریم واییی من دلم قرار تنگ بشه برای شیپور فرشته