پارت هفتاد و هشتم :

قدم‌هایش را تند کرد تا زودتر به دفتر شرکت هواپیمایی که در لیست انتظارش به او جا داده بود، برسد. پس از دیدار با مهین، از ساعت چهار بعد از ظهر همراه با هامون به فرودگاه آمده بود و تا یک ساعت هم با او منتظر بلیت چارتر یا لیست انتظار مانده بود و وقتی دید موردی برایش پیدا نشد، با ضرب و زور هامون را فرستاد و خودش تنهایی تا همین لحظه که عقربه‌های ساعت، عدد نه‌ونیم را نشان می‌داد، سرگردان در فرو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از زحمتی که می کشی ملیکا جونم رمانت عالیه هر چی از خوبیش بگم کم گفتم مرسی از قلم زیبات💞💞💞💞💞💞

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمانی دلبر که نظیر نداره😍❤️ دلم رفت خب❤️

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    این پارت فقط مثبت هجده 🫣😲👌☺️مجردها نخونن

    ۲ ماه پیش
  • Mohana

    0

    اهه چیکارشون داشتی ضد حال😶😶

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    چه پارت عاشقونه ای عالی بود مثل همیشه

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    حاجی میگم خوب بود اون علامت هارو گذاشتی وگرنه من که این کلمه «***» یطور دیگه میخوندم

    ۲ ماه پیش
  • عاطی

    0

    خداییش شاهان خیلی کنترل داره من کنترلمو از دست دادم😎😉

    ۲ ماه پیش
  • پروا

    0

    چقدر قشنگه این رمان🥹🤗✨

    ۲ ماه پیش
  • مینا

    0

    واییییی ملیکا جون یعنی عالللللی بودا عالی چقدر عشقولانشون قشنگ بود حض کردم دمت گرم🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • آیدا

    0

    اخیش استرسم کم شد خدایی

    ۲ ماه پیش
  • الی

    0

    چی شد این پارت😍😍.دم شاهان گرم که تونست خودشو کنترل کنه،وگرنه که سرمه بیچاره رو دقش داد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!