لیست کلیه پارتهای رمان صدای زنی پشت در : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 1
فصل اول: عمارتِ سایهها **♡مقدمه ◇در تاریکی، شبیهترینها یکدیگر را پیدا میکنند ♤در تاریکی مطلق لمس معنای متفاوتی دارد گاهی نیاز داریم صداها را دنبال کنیم روشن یا تاریکی فرقی ندارد ما از قبل انتخاب شده ایم که پرنسس روشنایی باشیم یا ملکه ی 👑 تاریکی و ترسناک آنجاست که همگی ما دو ور تاریکی و روش...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 2
صدای محکم بسته شدن در ورودی ساختمان در راهرو پیچید. بعد چند لحظه سکوت و سپس، صدای سنگین قدمهایی که روی راهپلهی چوبی گذاشته میشد. قدمها آرام و شمرده بودند. غژ... تق... غژ... تق... هر صدا، یک پله نزدیکتر. هر پله، مستقیم به بالای سقف آپارتمان من ختم میشد. ناگهان، نوار باریکی از نور زرد، از ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 3
با اولین روشنایی بیرمق و خاکستری که از لای پردهها به داخل سرک کشید، فهمیدم که صبح شده. صبح خیلی زود بود. زنده مانده بودم. یخ نزده بودم و نمرده بودم. اما حالا مشکلم دیگر سرما و بیبرقی نبود. مشکل من، مردی بود که در طبقهی بالا زندگی میکرد و رازی که صدای آن را شنیده بودم. باید یک کاری میکردم. ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 4
زمان و مکان را پاک از خاطر برده بودم. همه جا را محو میدیدم. صدای باز شدن دوباره ی در خود کابوس بود. مجبور بودم صدایی کنم، نمیخواستم آنجا در تنهایی بمیرم. سایه ی سیاهش روی ملافه افتاد... اول دستش ملافه را کشید و وسایلم نمایان شد و بعد هر دو دستش مرا بلند کرد و مقابلش کرد. او را تار میدیدم. سرش ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 5
با صدایی درست کنار کاناپهای که رویش خواب بودم، پریدم. چشمهایم را که باز کردم، قلبم از حرکت ایستاد. در نور خاکستری و بیرمق صبح، شبح یک مرد قدبلند بالای سرم ایستاده بود. موهای تیرهی پرپشتی داشت که کمی روی پیشانیاش ریخته بود و در آن پلیور مشکی به یک سایه میماند. جیغی کشیدم که در آن سالن خالی...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 6
وقتی در پشت سرش بسته شد، برای چند دقیقه همانجا، وسط سالن سرد، میخکوب ماندم. مغزم مثل یک دادگاه آشفته بود. از یک طرف، صدای التماس آن زن و بوی گندیدگی، مثل مدارک قطعی، علیه حامی شهادت میدادند. از طرف دیگر، خودِ مرد قرار داشت؛ با آن ظاهر آراسته، نگاه آرام و رفتاری که اگرچه مقتدر بود، اما هیچ نشانی...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 7
پیام که تمام شد، گوشی را روی کاناپه پرت کردم. خشم و غمی کهنه در دلم جوشید. برای فرار از این حس، برای فرار از فکرهایم، بلند شدم. باید خودم را با چیزی سرگرم میکردم. نگاهم به در یکی از اتاقهای جلویی افتاد که اکبری گفته بود انباری است و پر از وسایل پیرزن. پایم انگار که مال خودم نباشد، به سمت آن ات...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 8
برگشته! پشت دیوار کوتاهی پناه گرفتم و منتظر ماندم. چند ثانیهی کشنده گذشت. خبری نشد. فقط یک ماشین عبوری بود. نفسم را بیرون دادم. به خودم دلداری دادم: _ آروم باش نازلی... آروم باش... با عجله و پاورچین، به سمت اتاقها رفتم. آشپزخانه، براق و خالی بود. اتاق کارش هم همینطور. مرتب و منظم. با هر دری...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 9
در اوج ناباوری من، شانه بالا انداخت، انگار که حسش را نادیده گرفته باشد، و از پنجره فاصله گرفت. از اتاق خواب بیرون رفت. برای چند ثانیه، بیحرکت ماندم و سعی کردم لرزش بدنم را کنترل کنم. به خیر گذشته بود؟ نمیدانستم. چند لحظه بعد، صدای آرامبخش و در عین حال نجاتدهندهی شرشر آب از حمام آمد. فرصتم هم...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 10
صدایشان را شنیدم که به سمت در میرفتند. حامی تا جلوی در، مامور اورژانس را همراهی کرد. وقتی به داخل برگشت، صدای قدمهای آرامش را روی سرامیک شنیدم که به سمتم میآمد. منتظر بودم چیزی بگوید. یک سرزنش، یک سؤال. اما هیچ نگفت. فقط به آرامی پتویی را که رویم بود، تا زیر گلویم بالا کشید. یک حمایت پدرانه و ...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 11
گارسون، پسر جوانی که انگار او هم از دانشجوهای همان اطراف بود، با دو فنجان بزرگ هاتچاکلت به سمت میز آمد. نلی فنجان را با دو دستش گرفت تا انگشتان یخزدهاش را گرم کند و با همان نیش باز، دوباره به من زل زد. _ خب! من سراپا گوشم. زودباش که مُردم از فضولی. یک جرعه از هاتچاکلت داغ و شیرین خوردم. گرما ...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 12
از در بیرون زدم و مصمم، به سمت پلهها راه افتادم این بار، هر پلهای که بالا میرفتم، یک قدم به سمت کشف حقیقتی بود که نمیدانستم از آن زنده بیرون میآیم یا نه. کلید در مشتم عرق کرده بود. به در آپارتمان حامی که رسیدم، برای یک لحظه مکث کردم. درِ آپارتمان خودم پشت سرم باز بود، یک راه فرار خیالی. کلی...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 13
جلوی در ایستاده بودم. میدانستم باید بروم ولی پاهایم کاملا قفل شده بود. هنوز قلبم مثل گنجشکی که در مشت اسیر شده باشد، به قفسهی سینهام میکوبید. صدای حامی، آخرین نتِ آن سمفونیِ وحشت بود و بعد، سکوت... اما این بار سکوتی که بوی باروت میداد. هیچ کس از در بیرون نزد...هیچ کس! سرمای استخوانسوز خانه...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 14
ساندویچ را با ولع خوردم. انگار سالها بود چیزی نخورده بودم. طعم دودی بوقلمون و گرمای مطبوع بخاری که حالا داشت یخزدگی هوا را میشکست، کمی آرامم کرد. اما طعم شکلات نارگیلی... آن طعم لعنتی، بیشتر از هر چیزی مرا گیج کرده بود. او رفته بود بالا. صدای پاهایش را شنیدم که سنگین و آرام از پلهها بالا رفت...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 15
هنوز پایمان به اولین پلهی چوبی نرسیده بود که ناگهان دستش را عقب کشید. آنقدر ناگهانی و سریع این کار را کرد که انگار دستش به فلز داغ خورده باشد. گرمایِ اطمینانبخشی که چند لحظه پیش تمام وجودم را گرفته بود، در کسری از ثانیه ناپدید شد و دوباره سرمای گزندهی راهرو به پوستم هجوم آورد. ایستاد. حتی برنگ...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 16
نور... یک نورِ تند و بیرحم که پشتِ پلکهای سنگینم خنجر میکشید. دستم را سایبان چشمانم کردم و با نالهای که بیشتر شبیه خِرخِر بود، پلکهایم را از هم باز کردم. اولین چیزی که دیدم، سفیدیِ مطلقِ سقف بود و لوسترِ مدرنی که مثلِ یک عنکبوتِ فلزی از آن آویزان بود. چند لحظه طول کشید تا مغزم لود شود. کجا ب...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 17
نرم و بیصدا روی پاشنهی پا چرخیدم. آبِ دهانم را که طعم گسِ ترس میداد، قورت دادم و دستگیره را پایین کشیدم. در، بیآنکه اعتراضی کند، تسلیم شد و فقط به اندازهی یک شکافِ باریک دهان باز کرد. بویِ غلیظِ قهوه هنوز در فضای خانه معلق بود، اما حالا نوای محزون یک پیانویِ کلاسیک هم به آن اضافه شده بود؛ قط...
بروزرسانی در : ۲۱۲ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 18
با پاهایی که میلرزید، به سمت در دویدم. ضربهها ادامه داشت، کوبنده و بیرحم. با استرس و دستهایی که جان نداشت، قفل را چرخاندم و در را باز کردم. حامی پشت در ایستاده بود. اما این آن حامی آرام و مسلطی نبود که صبح دیده بودم. یک طوفان بود. چشمهایش از خشم میدرخشید، سینهاش از نفسهای بریده و عصبی، ...
بروزرسانی در : ۲۱۲ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 19
نور کمجان و خاکستری صبح، راهروی طویل را روشن کرده بود. حامی درست روبروی در آپارتمان من کنار جعبه فیوز اصلی ساختمان ایستاده بود. یک جعبه ابزار باز و حرفهای کنارش بود. با یک ژاکت تیرهی چسبان و شلوار جین، که آستینهای ژاکتش را تا روی آرنج بالا زده بود و ساعدهای قویاش پیدا بود، روی کارش خم شده ...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 20
بالاخره، این حامی بود که سکوت را شکست. صدایش آرام و کمی خشدار بود. نگاهش به جعبهی سنتورم که کمی آنطرفتر بود، افتاد. _ شما... سنتور میزنین؟ از اینکه او شروع کرده بود، خیالم کمی راحت شد. لبخند محوی زدم. _ میزدم. مدتیه که نزدم. کمی روی زمین جابجا شد و به من نزدیکتر نشست. نگاهش کنجکاو بود. ...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
- 1
- 2
