لیست کلیه پارتهای رمان صدای زنی پشت در : پارت های 21 تا 35
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 21
او چیزی نگفت. سکوتش از هزاران فریاد سنگینتر بود. بلند شدم و فنجانهای خالی قهوه را جمع کردم. وقتی برگشتم، هنوز در همان حالت بود. پرسیدم: _ به نظرت... میشه کاری کرد؟ _ خیلی وقته هیچ پروندهای قبول نکردم. ولی... نگاهم کرد. آن برق بازیگوش دوباره به چشمهایش برگشته بود، اما این بار یک رگهی خطرناک...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 22
عصر، آسمان خاکستری و سنگین، شکمش را درید و بوران، با تمام قوا، به جان شهر افتاد. دیگر از آن رقص آرام و شاعرانهی برف خبری نبود. دانههای برف، تبدیل به گلولههای سفیدی شده بودند که با زوزهی باد، بیرحمانه به شیشهی پنجرههای قدیمی شلاق میزدند. اول اینترنت قطع شد، بعد آنتن موبایلم پرید و در نهایت...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 23
برگهای یخزده زیر لایهی برف، با هر قدممان، با صدای خرد شدن شیشه، میشکستند. نمیدانستم دارم چه غلطی میکنم. یک زن تنها، در یک شب طوفانی، در یک حیاط متروکه، به دنبال مردی مرموز که تا دیروز فکر میکردم قاتل است. اما در آن لحظه، هیچچیز مهم نبود. فقط گرمای دستی که هنوز روی بازویم حسش میکردم و نور...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 24
دانههای برف، ریزریز و بیصدا، مثل ارواحی سرگردان از آسمان قیرگون شب پایین میآمدند و روی موزاییکهای یخزدهی حیاط بزرگ عمارت مینشستند. درختهای لخت و بلند حیاط، مثل نگهبانانی عبوس در تاریکی ایستاده بودند و روی شاخههای خشکشان، کلاغها سایه انداخته بودند. دهها کلاغ که انگار خواب به چشمشان ن...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 25
آن فکر، مثل صاعقهای در میان تاریکیِ مطلقِ ذهنم رعد زد و تمام وجودم را روشن کرد. تمام گرمای مطبوع آتش و آن حسِ نابِ چند دقیقه پیش، در یک ثانیه درون رگهایم یخ بست. نفس در گلویم خفه شد و تاریکیِ حیاط، شبیه هیولایی بیدارشده، خودش را به دور گلویم پیچید. «حامی حتی نمیتواند یک پیچ ببندد...» ای...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 26
سایهی بلندش روی برفها، درست روی من افتاده بود. به آرامی، خیلی آرام، سرم را بالا آوردم و به عقب برگشتم. او آنجا ایستاده بود؛ همچون مجسمهای از تاریکی که از دلِ شب تراشیده شده باشد. کتریِ سیاه و ظرفی پر از سیبزمینی در یک دستش بود. چهرهاش در نورِ ضعیف و رقصانِ آتشِ نیمهجان، غیرقابل خواندن بود...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 27
سرم را به آرامی، به سنگینیِ جابهجا کردنِ یک کوه، تکان دادم. یک حرکتِ کوچک و نامحسوس. حرکتی که هم یک سپرِ محافظهکارانه برای حفظِ جانم بود، و هم یک اقرارِ وحشتناک و منزجرکننده. محافظهکارانه بود، چون غریزهام فریاد میکشید که باید این هیولایِ آرام و خونسرد را راضی نگه دارم تا امشب زنده بمانم...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 28
تاریکیِ متراکمِ درختانِ کاج، مثل دیواری سیاه مرا در خود بلعید. شاخههای سوزنی و خشک، بیرحمانه به سر و صورتم شلاق میزدند و گونههایم را میخراشیدند، اما دردی حس نمیکردم. فقط میدویدم. کور و بیهدف. تا اینکه در میان انبوه کاجها، به تنهی قطور و باشکوهِ یک درخت چنارِ کهنسال رسیدم. پشت تنهی ...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 29
صدای غرش خشمگینش، مثل پاره شدن پردهی ضخیم شب، در تمام حیاط پیچید. فهمیده بود. حقهی سنگ و صدای انحرافی فقط چند ثانیه او را فریب داده بود. صدای قدمهای سنگینش که حالا با سرعتی مرگبار روی برفها کوبیده میشد، درست به سمت من چرخید. دیگر خبری از آن قدمهای شمرده و محتاطانه نبود؛ او حالا یک درند...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 30
میان دو ویلای اشرافی و عظیم که مثل دو هیولای سنگیِ به خوابرفته در دو سوی خیابان قد علم کرده بودند، یک کوچهی فرعیِ باریک و ظلمات وجود داشت. بدون لحظهای درنگ، مسیرم را کج کردم، خودم را به داخل آن شکافِ تاریک پرت کردم و در سیاهیِ مطلقش بلعیده شدم. پشت دیوار برجسته و سنگیِ یکی از ویلاها کز کردم ...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 31
سرمای دیماه دیگر فقط یک شرایط جوی نبود؛ یک موجود زنده و درندهخو بود. هیولایی نامرئی که دندانهای یخیاش را از تاروپودِ نازکِ پیراهنِ نخیام عبور میداد و مستقیماً مغز استخوانهایم را میجوید. بدون آن هودیِ ضخیم که در چنگالِ حامی، در آن عمارتِ نفرینشده جا مانده بود، تنها با همان پیراهنِ آستینک...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 32
همانجا، در جای پارکِ مهمان، درست کنارِ دیوارِ پوشیده از پیچکهای خشکیدهی حیاط، پارک شده بود. کلافه، با چشمهایی که از شدتِ سرما و ناباوری میسوختند، از جا بلند شدم. پاهایم مثل دو ستونِ یخی، به سختی وزنم را تحمل میکردند. تلوتلوخوران چند قدم به جلو برداشتم. مگر میشد آن ماشین را نشناخت؟ آن شاس...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 33
چرخیدم. با همان قدمهای آرام، شمرده و بیصدایی که به سمت اتاقِ خواب رفته بودم، به سمتِ خروجیِ راهرو بازگشتم. هیچ عجلهای در کار نبود. هیچ وحشتی در قدمهایم دیده نمیشد. من دیگر آن زنِ درهمشکستهای نبودم که دقایقی پیش، از ترسِ جانش در میانِ درختانِ کاج میدوید و التماس میکرد. من در عرضِ چند ثانی...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 34
دیگر نمیدویدم. از آن کوچهی بنبست، از آن حیاطِ آلوده به گناه و از کنارِ آن ماشینِ بمبگذاریشده با دستهای خودم، دور شدم. آرام و با قدمهایی استوار، روی برفهای دستنخوردهی پیادهرو قدم میزدم. حسِ غریب و ناشناختهای بود. تا همین چند ساعت پیش، من یک موشِ آزمایشگاهیِ وحشتزده بودم که در هز...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان صدای زنی پشت در - پارت 35
صدای قدمهایش را از پشت در شنیدم. قدمهایی که برخلاف چند ساعت پیش، نه شتابزده بودند و نه خشمگین. آرام، شمرده و با ریتمی آشنا به در نزدیک میشدند. قفل با یک کلیکِ نرم، تمیز و بیصدا باز شد. درِ سنگینِ بلوطیرنگ، به آرامی و با وقارِ تمام به سمت داخل چرخید. حامی آنجا ایستاده بود. نورِ گرم و زردر...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
- 1
- 2
