پارت سیزده :

جلوی در ایستاده بودم. میدانستم باید بروم ولی پاهایم کاملا قفل شده بود.
هنوز قلبم مثل گنجشکی که در مشت اسیر شده باشد، به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید. صدای حامی، آخرین نتِ آن سمفونیِ وحشت بود و بعد، سکوت... اما این بار سکوتی که بوی باروت می‌داد. هیچ کس از در بیرون نزد...هیچ کس!

سرمای استخوان‌سوز خانه، دوباره به پوستم هجوم آورد. دندان‌هایم ناخودآگاه به هم می‌خوردند. پله ها را پاورچ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    فقط من به اونجاش ک گفت پوستر فرهاد روی دیوار اتاق نلی حساس شدم؟

    ۵ ماه پیش
  • Medusa

    1

    اگه اینجوری باشه حامی میتونه همه جا بفهمه که کجاست پس شاید میدونه بالا بوده

    ۵ ماه پیش
  • Medusa

    1

    موش کوچولوی شکلات نارگیلی🥥🐁 لقبش:)))

    ۵ ماه پیش
  • Medusa

    1

    پادشاه تاریکی🖤

    ۵ ماه پیش
  • دنیا

    0

    موش کوچولو😁✨

    ۶ ماه پیش
  • ...

    0

    دلم میخواد منم عاشق حامی شم ولی چون میدونم شخصیتای مرد ساناز همشون سادیسمی ان و یه ریگی هم به کفششونه به خودم این اجازه رو نمیدم😔😂

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    حامی فکر کنم فهمیده بالا بوده از بوی نارگیل..

    ۷ ماه پیش
  • موفرفری

    0

    یا حضرت پشم زنش روحه؟ چ قضیه ای داره

    ۷ ماه پیش
  • سیتا

    0

    پارت زیبا ولی یکم سنگینی بود🙊💗

    ۷ ماه پیش
  • نازی

    0

    نفهمیدم یهو چیشد ؟؟اصلا گیج شدم! پرش زمانی داشتیم ؟حامی فهمید نازلی اومده بالا ؟؟

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️