صدای زنی پشت در به قلم ساناز لرکی
پارت دوم :
صدای محکم بسته شدن در ورودی ساختمان در راهرو پیچید. بعد چند لحظه سکوت و سپس، صدای سنگین قدمهایی که روی راهپلهی چوبی گذاشته میشد. قدمها آرام و شمرده بودند.
غژ... تق... غژ... تق... هر صدا، یک پله نزدیکتر. هر پله، مستقیم به بالای سقف آپارتمان من ختم میشد.
ناگهان، نوار باریکی از نور زرد، از زیر در آپارتمانم به داخل خزید. چراغ راهپله را روشن کرده بود.
بیصدا از در فاصله گرفتم و به سمت کاناپهام رفتم. خودم را زیر تنها پتویی که از کارتن بیرون آورده بودم، مچاله کردم و چشمهایم را بستم.
_ اگه تا فردا یخ نزدم و نمردم، یه فکری میکنم.
در سرمای گزنده و تاریکی مطلق، خواب بیشتر شبیه یک بیهوشیِ مضطرب بود تا آرامش. میان لرزش تنم از سرما و هجوم فکرهای سیاه، به خواب و بیداری معلق بودم که آن صدا، مثل یک سوزن داغ، در گوشم فرو رفت و مرا از جا پراند.
اول گنگ بود، اما بلافاصله واضح شد. صدای گریهی خفهی یک زن بود. از طبقهی بالا میآمد. از سقف میگذشت و در آپارتمان خالی من میپیچید. یک نالهی بریده بریده و پر از استیصال.
زیر پتو خشکم زد. تمام بدنم مثل یک سیم برق، کشیده و آمادهی واکنش بود. این دیگر توهم نبود. کاملاً واقعی بود.
زن با صدایی که از گریه میلرزید، التماس میکرد. کلماتش نامفهوم بود، اما دو کلمه را با وضوح شنیدم:
_ ...تمومش کن... خواهش میکنم...
گوشهای تیز من... دوباره همان بلای جان همیشگی. نفرین من که هر پچپچ، هر نالهی پنهانی را از پشت دیوارها بیرون میکشید و در مغزم میکاشت. تمام بدبختیهایم از همین گوشهای تیز بود. از شنیدن مکالمهی تلفنی فرهاد با معشوقهاش، تا حالا، شنیدن این التماسِ زن که عجیب دردناک بود.
بلافاصله بعد از نالهی زن، صدای زمزمهی یک مرد آمد.
بم، آرام و نامفهوم. یک غرش کوتاه و خونسردانه. و بعد حرفهایی که هرچه سعی کردم نشنیدم.
و سکوتی که افتاد ناگهان و مطلق بود.
انگار که کسی یک پردهی مخملی و سنگین را روی تمام صداها انداخته باشد. نه دیگر صدای گریه، نه صدای مرد، نه حتی صدای یک قدم. هیچ.
وحشت، مثل یک مایع یخی در رگهایم جریان پیدا کرد. این سکوت از خود صداها ترسناکتر بود. یعنی چه اتفاقی افتاد؟ چرا دیگر صدایی نمیآمد؟ تمام سناریوهای وحشتناک در ذهنم رژه میرفتند. مردی که اکبری میگفت «وکیل قدر» و «مرفه» است، داشت چه کار میکرد؟ آیا این همان سرنوشت پیرزنی بود که یک ماه جسدش در این خانه مانده بود؟
تمام شب را با چشمهای باز، به سقف تاریک زل زدم. دیگر نه سرما را حس میکردم، نه به برق رفته فکر میکردم. تنها حسی که داشتم، ترس خالص بود. ترس از آن مردی که با قدمهای شمرده بالای سر من راه میرفت و ترس از سرنوشت زنی که صدای التماسش در گوشم حک شده بود.
فقط یک نفر از پله بالا رفته بود پس آن زن از قبل آنجا بود.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Medusa
0This is the end...hold your breath and count to ten✨
۳ ماه پیشMedusa
0وای آهنگش✨ ترکیبشون فوق العاده ست
۳ ماه پیشدنیا
0بسیار زیبا ممنونم ساناز عزیزم❤️
۴ ماه پیشZinb
0گریختم😐😐😐😐😐
۵ ماه پیشپرنیا
0چه رازی توی این ساختمون درجریانه !!!ممکنه این دختر رو شکنجه بده🤔
۵ ماه پیشم فرفری
0این اهنگ خفن عجیب حس میکنم به این رمان میاد
۵ ماه پیشموفرفری
0این رمان وحشت خالصه فکر کنم مرسی مرسی از این قلم فوق العاده این ی موهبته ک همه ازش برخوردار نیستن😍❤
۵ ماه پیشاکرم بانو
0این گوش های تیز ،حتما یه مأموریتی دارن
۵ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
قشنگم دارم موسیقی میزنم... میشه مجدد بخونی
۵ ماه پیشساناز
0🤍💜💚🧡🩷🩵💛❤️🤎💙🩶
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
پریوش
0قلمت عالیه