پارت یک :

فصل اول: عمارتِ سایه‌ها
**♡مقدمه
◇در تاریکی، شبیه‌ترین‌ها یکدیگر را پیدا می‌کنند
♤در تاریکی مطلق
لمس معنای متفاوتی دارد
گاهی نیاز داریم
صداها را دنبال کنیم
روشن یا تاریکی فرقی ندارد
ما از قبل انتخاب شده ایم
که پرنسس روشنایی باشیم
یا ملکه ی 👑 تاریکی
و ترسناک آنجاست
که همگی ما
دو ور تاریکی و روشنایی را داریم
پس در تاریکی
صداها را دنبال کن
تا یا تو را به پادشاه تاریکی برساند
یا به تجلی نور
و به هرکدام که برسی
در پستوی وحشت
به همان رنگ در خواهی آمد...
♤♡◇♤☆♤◇♡♤
امروز صبح، اولین فکرم این بود که خانه را به آتش بکشم.
نه یک آتش کوچک و سریع. یک آتش بزرگ و پاک‌کننده. آتشی که از اتاق خواب شروع شود، از همان تختی که در آن دروغ گفته بود. آتشی که بعد به سالن سرایت کند، روی همان کاناپه‌ای بیفتد که کنارم نشسته بود و قسم می‌خورد هیچ گاه به من خیانت نخواهد کرد.
می‌خواستم شعله‌ها تمام عکس‌های مشترکمان را ببلعند، لباس‌هایش را به خاکستر تبدیل کنند و تمام خاطراتی را که مثل روح در این خانه سرگردان بودند، برای همیشه بسوزانند.
آتش، همه چیز را نابود می‌کرد. اما رفتن، همه چیز را نادیده می‌گرفت. و هیچ‌چیز برای مردی مثل فرهاد، کشنده‌تر از نادیده گرفته شدن نبود.
برای همین، خانه را به آتش نکشیدم. برای اینکه او را بیشتر بسوزانم.
به جای آن، چند جعبه‌ی مقوایی خالی پیدا کردم و با حرکاتی سریع و عصبی، فقط مایحتاج ضروری را داخلشان ریختم. چند دست لباس، مدارکم، و تمام کتاب‌هایی که می‌توانستم حمل کنم. و در آخر، سنتورم.
و زدم بیرون. دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم.
چون می‌خواستم او را به آتش بکشم، نه خودم و دنیایم را.
اولین کاری که در سرمای کوچه کردم، تماس با یک باربری بود. توی خیابان کنار جعبه ها نشسته بودم؛ که یک ماشین شاسی بلند کنارم توقف کرد مرد شیشه را پایین کشید و با لحن خریدارانه گفت:
_ موهای خرمایی، چشمای درشت عسلی، قد بلند و پوست عین گندم... سرو وضعت هم که خوبه سرجمع چند؟
مردک عوضی فرق موی ماهگونی را یا خرمایی تشخیص نمی‌داد.
مردک کوتوله با آن سر کچلش داشت روی من قیمت میگذاشت؟ او یک احمق تمام عیار بود چون نمی دانست بازنی طرف است که در نقطه ی فروپاشی ست. مورد خیانت قرار گرفته و شوهرش دارو ندارش را بالا کشیده تا کنترلش کند. مردک نمی دانست من همسر معروف ترین سوپراستار ایرانم و البته اشکالی هم نداشت، در آن وضعیت بیشتر شبیه کارتن خواب ها بودم.
چوبی برداشتم و با حرص جیغ زدم:
_ چطوره من شیشه ماشینتو بیارم پایین بعد ازت بپرسم چند...
شکلاتی توی دهانم گذاشتم، بعد مثل دیوانه ها دویدم سمتش، مردک فرز پایش را روی گاز فشار داد و به خدا که تسمه فنر پاره کرد و صدای روانی گفتنش کوچه را پر کرد.
جیغ کشان با چوب دنبالش کردم. فریاد میزم.
_ خدا همه ی مردا رو لعنت کنه... آره من روانی ام.
پرندگان روی شاخسار درختان هنگامه کرده بودند. یک همگونی عجیب با فروپاشی من!
آسمان قرمزقرمز بود و به زمین نزدیک شده بود...
چوب را پرت کردم. به شیشه ی عقب ماشینش خورد، ترک برداشت و حتی برای دعوا ترمز نکرد.
خدا لعنتش کند. از زنی که چیزی برای از دست دادن ندارد باید ترسید.
یک دفعه جوشش داغی از آدرنالین زیر پوستم دویدم عین دیوانه ها وسط خیابان ایستاده بودم، دقیقا سر کوچه ی خانه ام. نه لعنتی خانه ی سابقم و داشتم عین دیوانه ها می افتادم دنبال مردم. یکدفعه زدم زیر خنده یک خنده آمیخته به بغضی غریب که بعد به گریه رسید.
حالم داشت از این شرایط به هم میخورد. من همه چیزم را باخته بودم. تنهای تنها در آستانه ی فصلی جدید از زندگی ام... فصل تنهایی...
برگشتم کنار وسایلم...نفس نفس میزدم. توی جیبم دنبال شکلات نارگیلی دیگری گشتم؛ نبود.
چهارزانو نشستم روی زمین سنتورم را در آوردم. با دست شروع به نواختن کردم. از اولین خیانت فرهاد دیگر نتوانسته بودم از پیچ( چوب سنتور استفاده کنم) ریتم بالا نمی‌توانستم بروم. با ریتم آرام دست‌ها آنقدر نواختم که در زمستان سرد گرم شوم. در میان آسمان قرمزی مه آلودی که آماده ی باریدن بود.
نیم ساعت بعد، وقتی وانت آبی‌رنگ جلوی در ایستاد و کارگرها با بی‌حوصلگی، آن چند جعبه و کاناپه‌ی کهنه‌ام را بار زدند، اولین دانه‌های برف شروع به باریدن کرد.
حالا جلوی بنگاه املاک، زیر برفی که لحظه به لحظه سنگین‌تر می‌شد، کنار وانت ایستاده بودم. تمام زندگی جدیدم، یک کاناپه‌ی تخت‌خواب‌شوی کهنه‌ی مخملی، همان چند کارتن کتاب و لباس، و از همه عزیزتر، جعبه‌ی چوبی و تیره رنگ سنتورم، داشت در آن وانت آبی رنگ، زیر برف مدفون می‌شد.
کاش می‌توانستم بنوازم.
کاش می‌توانستم با زخمه‌هایم، تمام این خشم و سردرگمی را فریاد بزنم. افسوس که دیگر نواختن با پیچ برایم یک رویا بود.
راننده که از سرما و معطلی کلافه بود، از آینه نگاهم کرد و گفت:
_ خانم، ما کل روز رو وقت نداریم‌ها.
نفسم را که از استرس در سینه حبس شده بود، بیرون دادم و وارد بنگاه املاک شدم.
همان لحظه فرهاد برای بار دهم زنگ زد و بالاخره اولین پیامک رسید
_ تو غیابی طلاق گرفتی؟ من دارم برمیگردم تهران... پوستتو میکنم اگه خونه نباشی.
زهکی؛ وقتی او در دبی با دوست دختر جدیدش خوش می‌گذراند انتظار دارد در خانه صبر کنم تا بیاید؟ بیا فرهاد منتظرت هستم...
اکبری بنگاه دار طماع اصلا از دیدنم خوشحال نشد اما کارم را راه انداخت... احتمالا چون منافعی هم برای خودش داشت.
وقتی به خانه جدید رسیدم، برف تمام ردپاهای پشت سرم را شسته بود. کارگرها پیش از من جعبه‌ها را به طبقه پایین بردند. عمارت، زیادی بزرگ بود. آن‌قدر بزرگ که صدای کشیده شدن کارتن‌ها روی سرامیک، مثل ناله‌ی یک حیوانِ زخمی در فضا اکو می‌شد.
همه چیز زیر پارچه‌های سفید مدفون بود. مبل‌ها و لوسترها، زیر آن ملافه‌های بی‌روح، شبیه به اشباحی بودند که در سکوت به ورود من زل زده بودند. هوا بوی عجیبی می‌داد.
یکی از کارگرها که جوان‌تر بود، آستینش را جلوی بینی‌اش گرفت و گفت:
«اُف... بوی چی می‌آید اینجا؟»
اکبری، بنگاه‌دارِ چرب‌زبان، در حالی که کلید را با عجله روی طاقچه می‌گذاشت، پرید وسط حرفش:
«هیچی بابا، بوی فاضلابه. چند وقته آب توی سیفون‌ها نریخته ن، بو بلند شده.»
اما کارگر مسن‌تر، با نگاهی که انگار اعماقِ خاک را می‌دید، سر تکان داد:
«نه بابا... این بوی جسده. کسی که بمیره و چند وقت بمونه و بگنده، تا وقتی یکی دیگه تو اون خونه ساکن نشه و بوهای دیگه تو فضا نپیچه، یه رد خفیف از بوش همیشه می‌مونه.»
رنگ از صورت اکبری پرید. با صدایی که از ترس می‌لرزید اما سعی داشت بلند باشد، فریاد زد:
«نه والا! کسی اینجا نمرده!»
بعد پیرمرد را کشید کنار و طوری که فکر می‌کرد من نمی‌شنوم، پچ‌پچ کرد:
«پیرزنه یه ماه بوده مرده که پسرش پیداش کرده... سر جدت بیا برو! این دختره می‌ترسه، هم خودتون دوباره باید بار بزنین بدبخت میشین، هم منو بدبخت می‌کنین. خونه پیدا نمیشه تو این زمستونی.»
من در استشمام بوها دقیق نبودم، اما در عوضِ تمام نداشته‌هایم، گوش‌های خیلی تیزی داشتم. یک موهبت که در اصل، بزرگترین نفرین زندگی‌ام بود. گوش‌های من، خیانتکار بودند. وقت هیجان، وقت شادی‌های بلند، ناگهان کیپ می‌شدند و مرا در سکوت رها می‌کردند. اما در تاریکی، در سکوت شب، وقت شنیدن رازهایی که نباید، تیزتر از تیغ جراحی می‌شدند.
همین گوش‌ها بودند که نباید آن شب صدای صحبت‌های تلفنی فرهاد را با معشوقش از زیر پتو می‌شنیدند. نباید می‌شنیدند که به وکیلش می‌گوید با وکالت‌نامه‌ی تام‌الاختیار من، تمام اموال پدرم را به نام خودش زده تا زیر بلیتش باشم و به من حق‌طلاق داده چون می‌داند جایی را برای رفتن ندارم، مثل یک بچه‌ی خوب برمی‌گردم سر زندگی‌ام.
و نباید می‌شنیدم که توی این خانه، پیرزنی مرده و یک ماه جسدش اینجا، احتمالاً کرم انداخته است.
گوش‌های لعنتی.
و حالا، انگار مشامم هم به تبعیت از گوش‌هایم، راه افتاده بود. حالا که مغزم می‌دانست دنبال چه بگردد، آن بو را حس می‌کرد. حالا که می‌دانستم وجود دارد، می‌توانستم درکش کنم. آن رد خفیف. آن شیرینی تهوع‌آور مرگ که زیر بوی رنگ و گچ پنهان شده بود.
اکبری، بعد از آنکه پچ‌پچ‌هایش با کارگر تمام شد و مطمئن شد که خانه را به من انداخته و دیگر حرفی به میان نمی‌آید، به سمت من برگشت. نفس راحتی کشید و بی‌دلیل لبخند زد. یک لبخند احمقانه که سعی داشت همه چیز را عادی جلوه دهد.
لبخند نزدم. تنها آرام نگاهش کردم. در آن لحظه، آن مردک کلاهبردار با آن سبیل پرپشتش، کوچکترین دغدغه‌ی من بود. ذهنم هنوز درگیر بوی شیرین و تهوع‌آور مرگ و داستان پیرزنی بود که یک ماه در این خانه تنها مانده بود. آنقدر کلافه و بی‌حس بودم که دیگر اهمیتی نداشت.
وقتی کارگرها برای آوردن کاناپه از در بیرون رفتند، به سمتش رفتم. صدای قدم‌هایم در سالن اکو شد.
«کی یه خونه‌ی جدید برام پیدا می‌کنی؟»
اکبری که جا خورده بود، با لحنی حق‌به‌جانب گفت:
«خانم محترم، من گفتم همون موقع قرارداد یک‌ساله ببند، گفتی الا و بلا دو هفته دیگه که خونه رو تحویل گرفتم. یه بیعانه‌ی ناقابل دادی و یه کاغذ گرفتی. خب الان صاحبخونه‌ت زده زیرش، من چیکار کنم؟ یه هفته هم که زودتر از موعد، با یه وانت اثاث جلوی بنگاه من سبز شدی!»
سکوت کردم. راست می‌گفت. او ادامه داد:
«حالا خوبه اینجا دستم بود. صاحبخونه ماه پیش اومد مادرشو خاک کرد، تحویلم داد. سالهاس مباشرشم... کلید خونه رو داد دست من که براش تعمیرات کنم. نه مثل شما بگم قولنامه بگی نه فقط اومدم خونه...»
سرم را با کلافگی پایین انداختم تا پز دادنش در مورد این‌که معتمد است کنار بگذارد و اصلا هم مهم نبود که مرا ندیده و نشناخته آورده بود اینجا مدتی ساکن شوم. والبته لطف نبود. برف بود و تعمیرات تعطیل و بالاخره یک نفر باید توی این جهنم یخ زده می‌ماند دیگر. پولم هم که دستش بود.
سکوتم آنقدر کش دار شد که خودش به حرف آمد.
«ببینم می‌تونم تو این چند روز یه جایی رو برات پیدا کنم. فعلاً هم که این برف شروع شد. اخبار گفته حداقل یه هفته همه‌جا تعطیله.»
یک هفته! یک هفته حبس شدن در این خانه‌ی سرد و بدبو. سرم شروع به تیر کشیدن کرد. نگاهم ناخودآگاه به سمت راه‌پله‌ی چوبی و تاریکی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت، کشیده شد.
«طبقه‌ی بالا کیه؟»
اکبری نگاهی به پله‌ها انداخت و با بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت.
«پسره‌ی همین پیرزنه‌س. وکیله. سالی یه بارم از سوئد برنمی‌گرده. همین چند وقت پیش اینجا بود. تازه رفته. خیالت راحت، کسی نیست. دربست در اختیار خودته.»
نمی‌دانستم از این تنهایی باید بترسم یا خوشنود باشم.
صدای غژغژ و ناله‌ی در بزرگ آهنی که بسته می‌شد و بعد، صدای دور شدن موتور وانت، آخرین پل‌های ارتباطی من با دنیای بیرون را قطع کرد. سکوت، مثل خاکستری که از یک آتش خاموش‌شده برمی‌خیزد، در خانه نشست. یک سکوت سنگین، کهنه و پر از ناگفته‌ها.
دیگر صدای غرولند کارگرها نبود، دیگر صدای دروغ‌های حق‌به‌جانب اکبری نبود. فقط من بودم و نفس‌های خودم که در آن سالن بزرگ و خالی، اکو می‌شد.
آرام، مثل یک روح سرگردان، به سمت پنجره‌ی بزرگ و قدی سالن رفتم. پرده‌های توری و سفید، در دو طرف قاب پنجره آویزان بودند و تکان می‌خوردند.
دستم را به شیشه‌ی سرد و یخ‌زده‌اش چسباندم و به حیاط درندشتی که حالا قلمروی من بود، خیره شدم.
برف، مثل یک پتوی فریبنده، تمام حیاط را با لایه‌ای سفید و پاک پوشانده بود و برگ‌های پاییزی زیرش گاهی سفیدی را می‌شکافتند.
گوشی‌ام زنگ خورد و رفت روی پیغام‌گیر صدای عصبی فرهاد داشت از پشت گوشی می‌آمد و قصد نداشتم جواب دهم:
«چیکار کردی تو؟ فکر کردم حلش کردیم باهم. ازت معذرت‌خواهی کردم. گفتی حق طلاق میخوای دادم. من دارم برمی‌گردم خونه. جلسه کاریمو نصفه گذاشتم. لطفا تمومش کن نازلی‌... هرچی بوده تموم شده. فکر کنم تا الان فهمیدی جایی برای رفتن نداری بیا برگرد. تمومش کن...از کی شروع کردی مراحل طلاق رو گذروندی؟ کجا می‌خوای زندگی کنی؟ نکنه می‌خوای بری گوشه‌ی خیابون سنتور بزنی؟ کوتاه بیا...»
ناگهان، یک صدای نازک زنانه از پس‌زمینه صدایش کرد:
«فرهاد!»
و تماس قطع شد.
با کلافگی، از حرص خندیدم.
«خدا لعنتت کنه که وقت غلط کردن هم دست از غلط کردن برنمی‌داری!»
من این مکان ترسناک با دیوارهای سنگی و بلندش را که مثل صخره‌های سیاه، تا آسمان خاکستری و بی‌روح قد کشیده بودند ترجیح می‌دادم به ماندن کنار او.
کلاغی به پنجره خورد‌‌. یک گام عقب برداشتم. شیشه ترک برداشت. زیرلب نالیدم:
«پرنده‌ی دیوانه...»
حیاط پر از کلاغ بود. لکه‌های سیاه متحرکی روی سفیدی برف. روی شاخه‌های لخت و اسکلتی درختان نشسته بودند و با قارقارهای خشک و بی‌احساسشان، سکوت را می‌خراشیدند. این نشانه‌ی نحسی بود، همه چیز زندگی‌ام این روزها تاریک بود.
با حرکتی عصبی، یک جفت جوراب بافتنی پشمی را روی جوراب قبلی‌ام پوشیدم. سرما از کف سرامیکی خانه به استخوان‌هایم نفوذ می‌کرد. نگاهم روی جعبه‌های مقوایی چرخید. شب شده بود و آن‌قدر بی‌حوصله بودم که تنها نصفشان را باز کرده بودم، وسایلم در آن سالن بزرگ و دردشت، مثل اثاثیه‌ی یک خانه‌ی عروسکی، فقط گوشه‌ی کوچکی را اشغال کرده بودند.
در ذهنم با خودم جنگ داشتم. «باید همه‌ی وسایل رو می‌بردی تو یکی از اتاق‌خواب‌ها... حداقل یه جا گرم می‌شد.» اما بعد پشیمان شدم. کدام اتاق؟ نمی‌دانستم پیرزن در کدام اتاق مرده. فکر اینکه روی تشکم دراز بکشم و بفهمم درست همان‌جایی هستم که یک جسد برای یک ماه مانده، لرز به تنم می‌انداخت.
بوی گندیدگی دوباره به مشامم خورد. انگار با هر بازدم عصبی من، غلیظ‌تر می‌شد. تصمیم گرفتم اسفند دود کنم. شاید بوی تند اسفند، این بوی نحس را خفه کند. اسفنددودکن برقی کوچکم را از یکی از کارتن‌ها بیرون کشیدم و به سمت تنها پریز برقی که در آن گوشه‌ی سالن بود، رفتم. دو شاخه را که وارد پریز کردم، یک جرقه‌ی آبی کوتاه زد و بعد... تاریکی مطلق.
برق قطع شد. تمام خانه در یک سکوت سنگین و تاریکی عمیق فرو رفت. تنها نوری که وجود داشت، درخشش وهم‌آلود و سرخ‌رنگ آسمان بود که از پشت پرده‌های توری و سفید، روی وسایلم می‌افتاد و سایه‌هایی دراز و کج و معوج روی دیوارها می‌ساخت
در تاریکی مطلق، برای چند ثانیه نفسم را حبس کردم. قلبم محکم به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. دست‌هایم را در هوا به اطراف تکان دادم تا مسیرم را پیدا کنم و کورمال‌کورمال به سمت در آپارتمان رفتم. نمی‌دانستم باید از این خانه‌ی تاریک و بدبو که حالا برق هم نداشت، بیرون بروم یا در همین دخمه‌ی امن خودساخته بمانم. دستم که به دستگیره‌ی سرد در خورد، کمی امید در دلم جوانه زد. شاید برق کل ساختمان رفته باشد.
در را به آرامی باز کردم. نور زرد و کم‌جانی راهروی ورودی را روشن کرده بود. پس فقط فیوز خانه‌ی من پریده بود. فقط دنیای من در تاریکی فرو رفته بود.
ترس مثل یک موج سرد در بدنم دوید. سریع در را دوباره بستم و قفل کردم. حالا دیگر نمی‌دانستم از تاریکی و بوی گندیدگی داخل خانه بیشتر می‌ترسم یا از آن راهروی روشن و خالی بیرون.
همان‌طور که پشتم به در چسبیده بود و سعی می‌کردم به تاریکی عادت کنم، ناگهان دو نور قوی و متحرک از پنجره به داخل تابید. نور چراغ یک ماشین، تمام سالن را برای یک لحظه روشن کرد و سایه‌ی کارتن‌ها را مثل هیولاهایی غول‌پیکر روی دیوار انداخت.
با وحشت به سمت پنجره دویدم و از گوشه‌ی پرده‌ی توری نگاه کردم. یک ماشین شاسی‌بلند مشکی، جلوی در حیاط توقف کرده بود. یک مرد قدبلند پیاده شد، با ریموت در بزرگ حیاط را باز کرد و بعد از پارک کردن ماشین، با یک کلید دیگر، قفل در ورودی اصلی ساختمان را باز کرد و داخل شد.
تمام تنم یخ کرده بود. حالا دیگر تنها نبودم. یک غریبه، یک مرد، درست در طبقه‌ی بالای سر من بود. تمام نقشه‌هایم برای چند روز تنهایی و فکر کردن، نقش بر آب شده بود. نمی‌خواستم او بداند من اینجا هستم. از فکر اینکه با او در این ساختمان دورافتاده و بزرگ تنها باشم، وحشت می‌کردم. تصمیم گرفتم تا مدتی مثل یک روح زندگی کنم.
کافی بود چند ملافه ی سفید روی وسایل بیندازم و تبدیل به روح شوم...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نازی

    0

    عجب مقدمه ی قشنگی

    ۵ روز پیش
  • نورا

    0

    عجب آهنگ زیباییی یاد لالایی پاندورا افتادممم عالییییی 😭✨

    ۵ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    بازم یه رمان جذاب دیگه از ساناز عزیز

    ۵ روز پیش
  • لیانا

    0

    وای خیلی جذابههه😍

    ۶ روز پیش
  • ساناز

    0

    سلام نویسنده ببخشید داخل ژانر هایش عاشقانه ننوشته عاشقانه نیست ؟🤎🩶💙❤️💛🩵🩷🧡💚💜🤍

    ۶ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.