صدای زنی پشت در به قلم ساناز لرکی
پارت سوم :
با اولین روشنایی بیرمق و خاکستری که از لای پردهها به داخل سرک کشید، فهمیدم که صبح شده. صبح خیلی زود بود. زنده مانده بودم. یخ نزده بودم و نمرده بودم. اما حالا مشکلم دیگر سرما و بیبرقی نبود. مشکل من، مردی بود که در طبقهی بالا زندگی میکرد و رازی که صدای آن را شنیده بودم.
باید یک کاری میکردم. نمیتوانستم فرار کنم. حالا دیگر پای یک نفر دیگر هم در میان بود. باید میفهمیدم آن بالا چه خبر است و البته جایی هم برای فرار نداشتم. هر اتفاقی میافتاد شرف داشت به برگشتن پیش فرهاد.
آنقدر به سقف تاریک و بلند زل زدم تا پلکهایم از فرط خستگی دوباره روی هم افتادند و در یک خواب تبدار و ناآرام فرو رفتم. خواب صداهای بریده بریده و سایههایی که روی دیوار میرقصیدند میدیدم...
با صدای چرخ ماشین بیدار شدم. خدا خودم و استتارم را لعنت کند. با دهان نیمه باز روی مبل افتاده بودم. یک پایم روی پشتی پشت مبل بود و سرم هم آویزان بود بین زمین و مبل...
موهای کوتاهم بلاتکلیف سیخ شده بودند و در کل وضعیت افتضاحی بود برای کسی که میخواست روح شود.
از جا بلند شدم و گردنم صدای بدی داد. نفسم از درد بند آمد.
با عجله روی مبل نشستم. جالب بود حالا که صاف بودم هم موهایم توی هوا معلق خشک شده بود. موهای ماهگونی رنگ...
به تصویب روی بازویم نگاه کردم. نقش یک قلب، خدا حماقتم را ببخشد. این چه سمی بود روی دستم زدم
یک استیصال غریب، یک غم بی سروته از میان چین خوردگی های مغزم بیرون تراوش کرد. حدفاصل بدبختی مطلق و بیچارگی محض!
با عجله خودم را به پنجره رساندم. پایم به ملافه ی سفید یکی از مبلها گیر کرد. با صورت خوردم توی شیشه.
با عجله روی زمین نشستم تا مرا نبیند. صدای ماشین قطع شد و در عین حال دوباره یک کلاغ پایین شیشه جولان میداد.
چقدر احتمال داشت به جای روح یا زن احتمال دهد یک کلاغ به شیشه خورده. خدایا احمق نبود که حتما همین میشد.
شبیه یک مبارز که در تیررس است. سینه خیز خودم را به
پنجره ی کوچک کنار دیوار رساندم. به حتم مبارز خوبی نبودم. آرنج هایم از سینه خیز رفتن درد گرفته بود.
برای اینکه استتار خوبی داشته باشم، دست بردم و موهای سیخ سیخ شده ام را صاف کردم.
و دستانم را لبه ی پنجره گرفتم و تا جایی که دو چشمم یاری دهد سرم بالا کشیدم.
دو چشم درشت شیشه ای رنگ و موهایم...
به خدا که اگر این صحنه را میدید سکته میکرد. میگفتند قشنگم، اما بعید میدانستم که زیبایی اما در هنگام وحشت روح بودن آنچنان به کار بیاید.
با جذاب ترین مردی مواجه شدم که در عمرم دیده بودم؛ قد بلند، کشیده با هیکل خوش فرم، موهای مشکی رنگش رگه های نقره ای داشت، چشمانی خوش حالت. ریشی که انگار با خط کش روی پوست سفیدش نقش انداخته بود... و داشت درست به سمت من می آمد.
لعنتی! مورد آخر زیادی نزدیک بود و زیادی مخاطره آمیز.
به پشت سرم نگاه کردم. وای من استاد گند زدن بودم.
وسایل درهم و برهم روی زمین پخش بود. وقت سینه خیز نبود.
دویدم سمت وسایلم. وسط راه برگشتم و کلیدی که بنگاه دار داده بود را از پشت در برداشتم. نمیشد در قفل باشد و کلید از تو توی در و کسی داخل نباشد.
صدای پاهایش نزدیک و نزدیکتر میشد. داشت کلید را درقفل میچرخاند. نفسم حبس شده بود. داشتم بالا می آوردم وقتی ملافه را از مبلی کشیدم و انداختم روی کاناپه و جعبه ها...
وقت نبود، خودم پریدم پشت مبل...
در را گشود. از سر ترس چشمهایم را بستم. عطر آزاراسیلوربلک آمیخته شده به سیگار و قهوه که تلخ ترش میکرد ریخت داخل.
از صدای قدم هایش میدانستم آمد داخل؛ برای اینکه بپرم جلویش و بگویم مستاجرم کمی دیر بود. لعنتی!
دقیقا بالای سرم ایستاده بود. اگر سرش را پایین می انداخت مرا میدید. لعنتی چرا مبلها را دور زده بود. او آن طرف مبل بود و من این طرفش یک نیم دایره لازم بود تا مرا بگیرد. عطرش دیوانه وار نزدیک بود. سرفه که کرد ناخودآگاه لرزیدم..
خدا رحم کرد که جیغ نزدم. به حتم ذره ای دل و جرئت نداشتم. معمای صدای زن را حل کردن چه صیغه ای بود.
صدای بسته شدن در خانه همان معجزه ای بود که باعث شد نفس عمیق بکشم.
نفسم تند تند می زد. این همه استرس فشار خونم را تا سر حد ممکن بالا برده بود. باید قرص فشار میخوردم. خدایا در زیر حجم ملافه ی سفید که شبیه یک چادر سفید مرا در برگرفته بود؛ احساس کردم دارم میمیرم...
رد خون بر صورتم نشست. اگر اینجا میمردم کسی تا حداقل یک هفته باخبر نمیشد...
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Medusa
0موهای ماهگونی رنگ:) دارم عاشق این رنگ میشم...ماهگونی فرفری نورا و حالا این دختر جدیدمون
۳ ماه پیشدنیا
1حس میکنم اقاعه فهمید
۴ ماه پیشZinb
0وای چقدر استرس زا بود
۵ ماه پیشپرنیا
1اینی که من میبینم محاله باور کرده باشه کسی خونه نیست !برمیگرده😬
۵ ماه پیشموفرفری
0عالیه خیلی هیجانیه🥶 حس میکنم فهمید اوتجاست
۵ ماه پیشمیم کویین
1اوه ددی ددیی😔😂🔥
۵ ماه پیشسیتا
0چ موقعیت نفس گیری😵
۵ ماه پیشزینب سالمیان
0تا اینجا عالیه👍😍
۵ ماه پیش....
0عالی بود تا اینجا که ، بهههه یاد داتورا افتادمم با این آهنگ
۵ ماه پیشاکرم بانو
0فعمید اونجاست؟؟؟؟
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
Medusa
0فقط جوری که به تصویر سم روی دستش دقت میکنه تو این اوضاع🤣