ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت بیست و چهارم :
بیست و شش دقیقه بعد
پارکتها با خرده شیشه پوشانده شده بود. خرده شیشههایی که تا چند ثانیه قبل، یک گلدان کریستالی گران قیمت بود. یک قدم عقبتر رفتم تا جریان خونِ در حال پیشروی، به پاهایم نرسد. طوری میلرزیدم، انگار عریان به برف زده بودم. به پیکر بیهوش مهرداد نگاه کردم، بیهوش و نه بیجان! بیهدف صدایش زدم:
- مهرداد؟ مهرداد با توام... بلند شو!
نه مهرداد و نه هیچ انسان دیگری، ن
لطفا صبر کنید...
