پارت بیست و چهارم :

بیست و شش دقیقه بعد
پارکت‌ها با خرده شیشه پوشانده شده بود. خرده شیشه‌هایی که تا چند ثانیه قبل، یک گلدان کریستالی گران قیمت بود. یک قدم عقب‌تر رفتم تا جریان خونِ در حال پیشروی، به پاهایم نرسد. طوری می‌لرزیدم، انگار عریان به برف زده بودم. به پیکر بی‌هوش مهرداد نگاه کردم، بی‌هوش و نه بی‌جان! بی‌هدف صدایش زدم:
- مهرداد؟ مهرداد با توام... بلند شو!
نه مهرداد و نه هیچ انسان دیگری، ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!