پارت سی و نهم :

همان لحظه، درهای آسانسور باز شد و نور سفید درون آن، روی صورت عماد افتاد. مقاومت در برابر او بی‌فایده بود، پس آهی کشیدم و شکستم را با صدای بلند اعلام کردم:
- بمون سوییچو بیارم.
- نمی‌خواد زحمت بکشی. لازمش داری، پیش خودت باشه...
بی‌توجه به تعارف‌هایی که پشت هم قطار می‌کرد، به خانه برگشتم. یک لحظه به ذهنم زمان دادم تا بین گردباد افکار مزاحم، جای سوییچ را به یاد بیاورد. دست آخر آن ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!