ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت بیست و سوم :
طلافروش به جرم بستنِ دستبند به دست من، کلی مشت خورد. من چه کردم؟ من تنها ایستادم و مهرداد را نگاه کردم که روی شکمش نشسته بود و مشتهایش با هر ضربه، رنگینتر میشد. چشم گرفت و غرید:
- تلخ شدی ماهی!
وقتی پیشخدمت با سوپهایمان رسید، هر دو ترجیح دادیم قید این مکالمه عاشقانه را بزنیم. پیشخدمت، یک زن مو مشکی بود که در اواخر دهه سی سالگی به نظر میرسید. قاشقها را پیدرپی در دهانم فرو
لطفا صبر کنید...