پارت بیست و سوم :

طلافروش به جرم بستنِ دستبند به دست من، کلی مشت خورد. من چه کردم؟ من تنها ایستادم و مهرداد را نگاه کردم که روی شکمش نشسته بود و مشت‌هایش با هر ضربه، رنگین‌تر می‌شد. چشم گرفت و غرید:
- تلخ شدی ماهی!
وقتی پیشخدمت با سوپ‌هایمان رسید، هر دو ترجیح دادیم قید این مکالمه عاشقانه را بزنیم. پیشخدمت، یک زن مو مشکی بود که در اواخر دهه سی سالگی به نظر می‌رسید. قاشق‌‌ها را پی‌درپی در دهانم فرو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    یعنی مائده سایه رو کشته آخه چرا

    ۷ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    سوال خوبیه که مائده دوست نداره بهش جواب بده

    ۶ روز پیش
کپی شد!