رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و هشتم :
سبحان رسما داشت زار میزد و من درد قلبم را به وضوح حس میکردم.
اشکهایم همزمان با او میریخت و هیچکاری برای آرام کردنش از دستم بر نمیآمد.
نفسی گرفت و با همان صدای لرزان و مرتعش بین گریههایش ادامه داد: حتی نذاشتن مردهش رو هم ببینم، ازش یه سنگی موند که هر بار برم باهاش حرف بزنم... حتی فرصت نکردم باهاش خداحافظی کنم! گریههای مامانش، کمر خم شده باباش... مقصر همه اینا منم!
هیÚ
لطفا صبر کنید...

Dayana
0چند پارت از رکوییم مونده؟