پارت صد و هشتم :

سبحان رسما داشت زار می‌زد و من درد قلبم را به وضوح حس می‌کردم.
اشک‌هایم همزمان با او می‌ریخت و هیچ‌کاری برای آرام کردنش از دستم بر نمی‌آمد.
نفسی گرفت و با همان صدای لرزان و مرتعش بین گریه‌هایش ادامه داد: حتی نذاشتن مرده‌ش رو هم ببینم، ازش یه سنگی موند که هر بار برم باهاش حرف بزنم... حتی فرصت نکردم باهاش خداحافظی کنم! گریه‌های مامانش، کمر خم شده باباش... مقصر همه اینا منم!
هیÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Dayana

    0

    چند پارت از رکوییم مونده؟

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    3

    وای سبحان خودش فدانکنه خیلی بد

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️