پارت صد و دوم :

انگار سطل آب یخ رویم خالی شد.
شوکه و با دهانی باز نگاهش می‌کردم...
قرارداد سیاه...
حرف‌های سبحان یکی یکی توی ذهنم داشت مرور می‌شد.
بازی خطرناکی که به مرگ می‌رسید...
حالا عرشیا نشسته بود و‌ می‌گفت روی زندگی‌اش قمار کرده و شرط بسته بود.
صدایش لرزید...
ارتعاش داشت.
- و من نتونستم مرگ و انتخاب کنم... نه می‌تونستم به خواسته‌هاشون تن بدم نه می‌تونستم بمیرم...
از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hesel

    1

    رمان داره به جاهای جذابش میرسه😍

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    3

    عالیه فقط داروسازی سبحان بعدهابراتون مشکل درست نکنه

    ۴ سال پیش
  • آمنه آبدار | نویسنده رمان

    اصلا نمی‌دونستم چنین شرکتی هست😂🤦🏻‍♀️ولی اینجا هم اسم شرکته نیست، منظور شرکتی هست که برای سبحان بوده

    ۴ سال پیش
  • سارا

    5

    داره جالب میشه ولی خیلی کوتاه بود این پارت

    ۴ سال پیش
  • narges

    2

    وای خدا سروه نباید پیش عرشیا بمونه وقتی اینقد قضیه خطریه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️