پارت صد و پنجم :

انگار نمی‌شد آخر این قصه خوب باشد...
که آخرش بنویسد به خوبی و خوشی سال‌های سال در کنار هم زندگی کردند.
این زندگی بی‌رحم‌تر و تلخ‌تر از آنی بود که می‌شد فکرش را هم کرد.
آخرین چیزی که داریوش گفت این بود.
- امیدوارم زنده بمونید.
این تیر آخر بود...
صدای بوق آمد و بعد لعنتی که عرشیا گفت.
نمی‌دانستم چه واکنشی نشان دهم...
انگار تمام احساسم فلج شده بود.
یک گیجی و سØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مفتش

    9

    نمیدونم چرا از عرشیا بدم میاد فقط بخاطر شرایطش دوباره سروه بروشت اعصاب خورد کن به نظر می رسه

    ۴ سال پیش
  • عسل

    7

    آه آه تو چرا الان از عرشیا خوشم نمیاد:////

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    8

    عجب گیری کردنا بنده خداها 🤔 راستی سبحان کو پس

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️