رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهارم :
باورم نمیشد حالا امید هر دویمان سبحان بود!
***
میان تمام فکرهایمان، با ذهنهای آشفته و خسته، صبح شد!
عرشیا همانجا نشسته بود و من هم از جای خودم حتی یک سانت هم تکان نخورده بودم.
شوکه بودم...
حس میکردم حتی شوکه هم نمیتوانست کلمه خوبی برای توصیف حالم باشد!
ته دلم میگفت کاش سبحان نیاید...
طاقت شوکهای بیشتر را نداشتم و از طرفی دیگر هیچ چارهای جز ا
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
محبوب
6پارت خیلی کوتاهی بود و اینقدر پارت گذاری نامنظم هست که قسمت های قبلی رمانو فراموش کردم
۴ سال پیشHesel
7بعد یک هفته انتظار پارت طولانی تری داشتم😕
۴ سال پیشسارا
8اوه چه جالب شروع ب بحث کردن وپارت تموم شد خیلی بی نظم وکم و البته غیر جالب
۴ سال پیشزهرا
8چه بی مزه اول شروعش بکن پارت رو بعد تمومش کن
۴ سال پیشدخترای من
5مرسی 🙏 کم بود ولی😊
۴ سال پیشبه تو چه
8هم پارتا کوتاهه هم نویسنده ها خیلی بی نظم شدن دوسال پیش که این بخش رمانایی آنلاین آمد اصلا این جوری نبودن...
۴ سال پیشبهار
10همین قدر رو نمیزاشتی سنگیتر بودی
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عی بابا
1دوستان باید درک کنید نویسنده از اون ور داره زرنیخ و پارتگذاری میکنه شاید در شرایط ذهنی نیستن که بتونن همزمان به دو رمان فکر کنن😩