لیست کلیه پارتهای رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) : پارت های 101 تا 108
تعداد کل پارت های منتشر شده : 108
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 101
نعنا بدونِ گفتن حتی کلمهای، دهنش رو بست و با قدمهایی که از ترس سست شده بود راه افتاد. قرار بود خونه بره... اما با وجود میراث؟ نکنه قرار بود میراث اونرو تحویل ماجان و بابا صالح بده و بگه دخترتون تمام این مدت جاسوسی میکرده... اگه همچین اتفاقی میافتاد، برای همیشه از خونه طرد میشد. مثل روز روشن...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 102
نعنا وقتی صدای ماجان رو شنید، به سمت صدا برگشت. تمامِ وجودش سرشار از دلتنگی شد. اصلاً چهقدر از خونه دور بود؟ صدای ونوشه پر از مهر بود. صدایی که باری سنگین از نگرانی و سرزنش داشت. - «نعنا مادر؟» ونوشه، مدام اسم نعنارو صدا میزد، پا تند کرد به سمتِ نعنایی که هاج و واج ایستاده بود. پشتِ سرش، پدرِ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 103
ساعتی گذشته بود. صالح میپرسید و میراث جواب میداد. اما جای دخترک خالی بود. کجا رفته بود عفریتهی چشم آبی؟ میون حرفهای صالح، میراث گهگاهی به راهرویی که نعنا واردش شده بود و دیگه برنگشته بود، نیمنگاهی میانداخت. وقتی صالح نعنارو برای کمک به مادرش صدا زد، ماجان با صدایی سرشار از ذوق از برگشتِ دخ...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 104
(میراث) سایههایی درونِ اتاق بودن. راه میرفتن و تا پلک میزدم، متوجه میشدم تمام باورهام اشتباهه. شاید بیشتر میخزیدن تا اینکه راه برن. گوشههای اتاق رو نگاه کردم، باز هم چراغ خوابم خاموش شده بود. بیاینکه من خاموشش کرده باشم... نمیدونم، شاید هم این من بودم که خاموشش کرده بودم. سایهها همچنا...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 105
نعنا هر لحظه با ناباوریِ بیشتری مواجه میشد. سنگینیِ سر میراث دهساله روی شونهی نعنا، درست مثل به دوش کشیدن غمهای قویسیاه برای نعنا بود. و این در عین لذتبخش بودن، قسمتی بزرگ از سینهی نعنارو به درد آورده بود. نفسش رو تو سینه حبس کرد. احساس میکرد کوچیکترین واکنش برای اون کودک دهساله، باعث ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 106
ساعتها گذشته بود. درِ اتاق نعنا بسته بود. خودش در رو از پشت قفل کرده بود و از لحظهای که اون خانوادهی فریبکار وارد خونهشون شده بودن، بیرون نیومده بود! صالح با کاری که کرده بود موافق بود، حتی دیگه دلش نمیخواست یک ثانیه هم دخترش رو ببینن. زمانی که نامزد اون شغال بود به اندازهی کافی حیفش کرده ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 107
(نعنا) درِ تاکسی رو بستم و سریعاً چترم رو باز کردم. چتر از تنِ من درمقابلِ بارون تندی که میبارید محافظت میکرد. دستی به جیبِ پالتوم کشیدم. موفق شده بودم یه تلفن ساده و دستِ دوم دستوپا کنم و سیمکارتی بخرم. البته موقتی! حالا... ایستاده بودم روبهروی ساختمون شرکت جمالتبار. ساختمون بهم دهن کجی می...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 108
عروسکی کوچیک پارچهای، با چشمهای دکمهای و براق و بویِ نویی ای که میداد، مقابل من قرار داشت. پرواز با سرانگشتهاش، گونهیِ عروسک رو نوازش کرد. تونستم کمی بخندم. به اون عروسک آشکارا عشق میورزید. -« خیلی قشنگه.» و نگاهم رو بالا گرفتم و گذاشتم ادامهی جملهم توی گلوم خفه بشه. چیزی مثلِ: " عین خ...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
