پارت صد و یک :
نعنا بدونِ گفتن حتی کلمهای، دهنش رو بست و با قدمهایی که از ترس سست شده بود راه افتاد. قرار بود خونه بره...
اما با وجود میراث؟
نکنه قرار بود میراث اونرو تحویل ماجان و بابا صالح بده و بگه دخترتون تمام این مدت جاسوسی میکرده...
اگه همچین اتفاقی میافتاد، برای همیشه از خونه طرد میشد. مثل روز روشن بود. هرچهقدرم که عزیز دردونه بود، بازهم این چیزی نبود که خانوادهش بپذیرنش.
لطفا صبر کنید...

Mosh
0سلام اولین نفر هستم میرم که این پارتو بخونم😂🫡