پارت صد و هشتم :

عروسکی کوچیک پارچه‌ای، با چشم‌های دکمه‌ای و براق و بویِ نویی ای که می‌داد، مقابل من قرار داشت.
پرواز با سرانگشت‌هاش، گونه‌یِ عروسک رو نوازش کرد. تونستم کمی بخندم. به اون عروسک آشکارا عشق می‌ورزید.
-« خیلی قشنگه.»
و نگاهم رو بالا گرفتم و گذاشتم ادامه‌ی جمله‌م توی گلوم خفه بشه. چیزی مثلِ:
" عین خودت زیباست"
با فهمیدگیِ نگاهم، سرش رو به گرمی تکون داد. انگار نیازی نبود گØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت مدرسه در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) مدرسه
تصویر شخصیت آوا در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) آوا
تصویر شخصیت دارا و پویا در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) دارا و پویا
تصویر شخصیت آرتان در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) آرتان
تصویر شخصیت نعنا در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) نعنا
تصویر شخصیت یونا در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) یونا
تصویر شخصیت میراث در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) میراث
تصویر شخصیت مانی در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) مانی
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    0

    خیلی ممنون بابت این پارتهای قشنگ اما میترسم برای پارت های بعد😂

    ۱۰ دقیقه پیش
  • مه آلود

    0

    دیگر نمیتوانمم چشام از این همه زیبایی و اشتیاق و جنون کور شد.. من مُلدمم😭😭🍀🖤

    ۱۰ دقیقه پیش
  • ...

    0

    وایی خدای من انتظار هرچیزی رو داشتم جز این😮

    ۱۱ دقیقه پیش
  • زهرا

    1

    ای خداا چقدر این پارت های اخیر قشنگ بودنن

    ۱۳ دقیقه پیش
  • مریم

    0

    پشمام 🤯 کالی جان با قلب من بازی نکن تورو خدا مردم سر این پارت🥲

    ۱۳ دقیقه پیش
  • ...

    1

    بشدت نیازمند یه خواهر مثل نعنا ام😂

    ۲۶ دقیقه پیش
  • الیسا

    0

    کالی کالی🌹👏👏😘

    ۲۷ دقیقه پیش
  • Pilo

    1

    مود میراث اینطوره که کجاا عامو دیر اومدی نخا زودی بریی

    ۲۷ دقیقه پیش
  • ...

    1

    سپهر بابا :)

    ۲۷ دقیقه پیش
  • آنا

    1

    خب اقا الان که ماجان راضی ،صالح راضی ،میراث راضی و نعنا راضیه بفرمایید خواستگاری رو شروع کنیم انقد ماهم حرص نخوریم و منتظر نمونیم😂

    ۲۸ دقیقه پیش
  • ...

    1

    آخ ماجان چقد مودیه😂

    ۲۸ دقیقه پیش
  • آنا

    1

    میتونم برای دارلینگ گفتن های میراث بمیرم😭

    ۳۰ دقیقه پیش
  • آنا

    1

    اونجاش که بابای نعنا گفت "سپهرِ بابا" یاد سپهر من کجایی بابا افتادم😭😭

    ۳۱ دقیقه پیش
  • آنا

    1

    تهش نعنا خانم هم وا داد و شل کرد😂😂

    ۳۲ دقیقه پیش
  • آنا

    1

    و بلاخره رد فلگ ،رد فلگ رو بوسید😂💋

    ۳۳ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️