لیست کلیه پارتهای رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 41
*** دفتر مدیر... سپهر، با پیرهنی که لکههایِ خونِ مانی روش بود، رویِ صندلی نشسته بود. مدیر، عرقکرده و سرخ، زیر لبی ناسزا میگفت : -« تا کی بیحرمتی ، تا کی تحملتون کنم؟» گوشیِ تلفن رو برداشته بود و با لرزشی ناشی از خشم داشت شمارهی مادر سپهر رو میگرفت. جواب نمیداد ، جواب نمیداد! مانی درم...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 42
بعد از دقایقی حرف زدن و مسخرهبازی هایِ همیشگیِ مانی ، از دعوتنامه و جشن پیشِرو حرف زدم. چشمهاشو با شیطنت و به معنی تأیید باز و بسته کرد : - « جشنِ سیاهبال. همیشه از این جشنها هست هرماه. میدونی که ، اکثر بچهها قرتیان و دنبال یه بهونه برای استراحت از درسها.» یه نفسِ عمیق کشید، درحالی که...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 43
(دانای کل) دانشآموزها ، هرکدوم به نحوی سرگرم بودن. پسرها با پارتنرهاشون به آرومی میرقصیدن ، بعضیهاهم مثل کاوه تمام هم و غمشون ، خوراکیهای سلف بود. خوراکیهایی مثل کیک کدو حلوایی ، کاپکیکهای اسمارتیزی ، ناگت مرغ خفاشی ، هاتداگ مومیایی ، سوسیس کوکتل عنکبوتی و پای کدو تنبل ! وسطِ حیاط ، مانی...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 44
نعنا به سختی حرکت میکرد و از اون صحنه دور میشد. آوا مانی رو جلوی چشمهاش بوسیده بود... آیا لازم بود برای این مأموریت تا این حد پیش میرفت؟ فقط تصویرِ آوا جلوی چشمش بود که با جسارت ، خودش رو پرت کرده بود وسطِ خطر و مانی رو بوسیده بود. نفسکشیدن از همیشه سختتر بود. حتی بیشتر از وقتی که زیر تن بی...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 45
*** رویِ کاناپه نشسته بودم و از میوههایی که ماجان واسم پوست کنده بود میخوردم. از صبح ، چند تایی سایت و آنلاین شاپ رو زیر و رو کرده بودم. دیجیکالا ، ترب. پیجهای اینستاگرامی لباس بچه. لیستِ خریدِ سیسمونی رو رویِ یه کاغذِ کوچیک کنارم گذاشته بودم و با دقت، آیتمها رو انتخاب میکردم. یه سرهمیِ طر...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 46
از پشت در کنار نرفتم. صدای قدمهای محمدرضا توی کوچه پیچید ، زیر لب با خودش حرفهای نامفهوم میزد. یکهو داد زد : -« کجا رفتی حرومزاده ، خودتو نشون بده» صدای کوبیده شدن درِ ماشین اومد ، انگار قفل فرمونی چیزی ازش درآورد. نفسم رو نگه داشتم. - «خودتو نشون بده بیناموس...!» -« کدوم بیریشهای ماشین م...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 47
اخم کردم. -« چی شده؟» مانی یه نگاه به جایِ خالی استاد تاریخ انداخت. استاد هنوز نیومده بود انگار. بچهها سر جاشون ، ساکت و مرتب نشسته بودن . هیچکس حرف نمیزد. نگاهم بین بچهها چرخید ، شایان سرش روی کیفش بود. دانا زیر چشمی سمت منو نگاه میکرد. دارا نقاشی میکشید و پویا نگاهش میکرد. مانی آروم گفت...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 48
*** (نعنا) وقتی درِ خوابگاه رو باز کردم، بچههارو دیدم که دور هم جمع شدن ، انگاری مراسمات و چالشهای هرشبشون به خوبیِ و خوشی به راه بود ، اونهم بدون من ! دو سه روز بود که همین کارو میکردن ، هرجا میرفتم انگار جایی برای من نبود ، با هرکس صحبت میکردم جوابم رو نمیداد ، هرجارو برای نشستن انتخاب ...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 49
بالاخره... نور چراغقوه از سطح آب رد شد و نفسهام توی عینک شنای بخار گرفته میپیچید . چیزی نمیدیدم فقط سیاهی بود و سیاهی. بدنم از ترس میلرزید ، ولی چارهای نداشتم. هنوز رو سطح آب بودم و پاهام روی شیب کوچیک دریاچه. نفسم رو نگه داشتم و بیشتر خم شدم.چراغقوه رو جلوتر بردم. بازم هیچی. لعنت... تا ...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 50
یونا هنوز روی میراث نشسته بود ، مشت آخرش رو هم کوبید توی صورتش.صورتِ قویسیاه ، قویسیاهی که هیچکس جرأت نزدیک شدن بهش هم نداشت. حالا یونا ، بدون اینکه بخواد بهخودش بیاد ، به کارش ادامه میداد. نفس نفس میزد. ترس بزرگی ته دلش بود ، اما یادآوریِ اون صحنهی بوسه ، آتیشش رو بیشتر میکرد. اول لیل...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 51
آوا پروندهای رو برداشت و گفت: - « چیزیت نیست ، یکم تب داری . ده دقیقه استراحت کن ، برمیگردم.» قبل از اینکه در رو ببنده، نگاه معنیداری بین من و میراث انداخت و رفت. در که بسته شد ، دیگه به این فکر نمیکردم که من بارها با اون تاریکی تنها شدم. به یاد نمیآوردم که چندین و چند بار حبس اون تاریکی ش...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 52
فقط دلم میخواست بدونم کدوم دیوونهای به میراث اجازه داده برای شورا مدرسه ثبتنام کنه. البته که اون نیازی به اجازه نداشت. همینش عجیب بود ، اون مگه قدرت نداشت؟ مگه کل مدرسه ازش نمیترسیدن؟ پس چرا وارد این بازی مسخره شده بود؟ با شناخت کمی که ازش داشتم هم ، میتونستم حدس بزنم بویِ شر میاد. دیگه از...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 53
زمان ایستاد و سپهر به چندین تکه تبدیل شد. بازهم تبدیل به واقعی ترین سپهر شده بود ، سپهری که تصمیماتی جدا از نعنای ساده میگرفت. سپهری که جنگجو بود. سپهری که رقاصِ میدون بازیِ میراث و یونا بود. نفسی حوالی یونا احساس نمیشد. تبدیل به تکه سنگی سفت و سرد شده بود. انگار که دیدن این صحنه همیشه براش عا...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 54
به معنای واقعی کلمه ، مثل چوب خشک وایستاده بودم. بدنم کرخت شده بود و زیر چشمهام گود رفته بود. به آقای دارابی نگاه میکردم ، دهنش تکون میخورد ولی نمیفهمیدم چی میگه. صداهای تو ذهنم بلند تر از صدای آقای دارابی بودن. دیشب تا صبح ، نتونستم چشم رو هم بذارم و بکپم! دانشآموزها ردیف پشت ردیف ایستاده ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 55
مانی ، شمرده شمرده ، با جدیتی بی سابقه ، زمزمه کرد : -« برام اهمیتی نداره ، تو بودی که اول من رو بوسیدی.» شرایطِ معذب کنندهای بود ، مخصوصاً برای آوا. با حرص غرید : -« پشیمونم ، مغزم درست کار نمیکرد اون لحظه.» ولی مانی ، پیشونیش رو تو یه حرکت آروم روی پیشونی آوا گذاشت و خیره به لبهای سرخش گفت: ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 56
درِ درمانگاه با ضرب محکمی بسته شد و صدای بسته شدنش مثل یه تلنگر برای آوا بود. که به خودش بیاد ، که از اون حرارتش کم شه. نفسِ لرزونش رو با حرص بیرون داد. بیاختیار پشت لبش رو با آستین روپوش سفیدش پاک کرد. دلش میخواد اونقدر لبهاشو پاک کنه که هیچ اثری از اون بوسه نمونه.اما ذهنش چی؟ مگه میتونست ف...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 57
نعنا ، حیرتزده و کنجکاو چراغقوه رو چرخوند. هرجا که که نور میانداخت ، بهت زده تر میشد. مثل یه راز زیر دریاچه بود ، مثل رویایی که کسی از وجودش خبر نداشت. نعنا بیاختیار یه قدم عقب رفت. نور چراغش روی شیشهها میلغزید و هربار با صحنهی شگفت انگیز تری مواجه میشد. ـ « وات د هل» با احتیاط قدم برداش...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 58
نعنا ، کل بدنش میلرزید و سرش گیج میرفت. گلوش اونقدر خشک شده بود که حتی انگار اجازهی قورت دادن آب دهانش رو نداشت. اجازهی حرکتی نداشت ، تاریکی دقیقاً پشت سرش بود. تاریکی شکارش کرده بود. شب دوباره مانع درخشش خورشید شده بود. شبی که ، عطرِ شر مطلقش حضورش رو لو داده بود ، اما نعنا اونقدر ترسیده ب...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 59
*** قوی سیاه ، توی تاریکیِ مطلق دراز کشیده بود. عجله و استرسی وجود نداشت. با دقت ، حرکات تیم حراست رو زیر نظر داشت. میراثشب ، شبحوارانه به محلی برگشته بود که راهی برای گیر افتادنش وجود نداشت. اون این ساختمون رو از بر بود. شاید اینبار ، تیم حراست از همه لحاظ فکر میکردن همهچیز تحتِ کنترله. سن...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 60
میراثشب، حالا آروم بود. اگه کسی از پیشنهادش خبر نداشت ، بیشک فکر میکرد داره دربارهی قردادی ساده و کاری حرف میزنه. خونسرد ، با حوصله. برگهای از کوله پشتیش درآورد و مقابل چشمهای بهت زدهی سپهر، تکونش داد. روح سپهر از بدنش پر کشیده بود. هنوز حروف به حروف حرف میراث رو مزه مزه میکرد. نمیفه...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
