پارت پنجاه و چهارم :
به معنای واقعی کلمه ، مثل چوب خشک وایستاده بودم. بدنم کرخت شده بود و زیر چشمهام گود رفته بود. به آقای دارابی نگاه میکردم ، دهنش تکون میخورد ولی نمیفهمیدم چی میگه. صداهای تو ذهنم بلند تر از صدای آقای دارابی بودن.
دیشب تا صبح ، نتونستم چشم رو هم بذارم و بکپم!
دانشآموزها ردیف پشت ردیف ایستاده بودن و هنوزم پچ پچ میکردن. یکی نیست بگه اینجا مگه مدرسه دخترونهست که هرچی میشه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Dina
3مانی و آوا واقعا بهم میاان 🫠🫠
۱ ماه پیشخیال
1میگم میتونیم با شخصیتارو تصورات خودمون پیش ببریم؟🥹
۲ ماه پیشBiti
0وایی مانی قلبم و به بازی گرفت عرر
۲ ماه پیشخانم x
5دکی رو ول کن خوش تراش 😆😆
۳ ماه پیشکالیستوفن
1واایی 🫠 این رو از مانی.. عاشقشمم از هیجان قلبم داشت میومد تو دهنم گفتم الان بوجی بوجی میکنن😭😍
۳ ماه پیشکالیستوفن
4میدونستم همیشه که اسم مدرسه دخترونه بد در رفته وگرنه پسرا خودشون ختم روزگارن😂
۳ ماه پیشطوفان
3عشق فقط اداهای مانی خوداا تو چقد نازی پسر خشن و باژیدوش ویکی 🤎🥲🤎🥲🤎🥲🤎🥲🤎
۳ ماه پیش....
2ای جان، این روی مانیم جذابهه😂
۳ ماه پیش....
4واای، جرر خوردم وقتی همه سر صف بودن میراث دراز کشیده بود مانگا می خوند🤣🤣 سنسدسندیین این پسر محشرهه
۳ ماه پیشآنا
0وی خدا بالاخره آوا و مانی😭
۳ ماه پیشستیا
1مثل همیشه عالی بود کالی🌸
۳ ماه پیشفهیم
3از این به بعد باید بگیم اون روی قوی من رو در نیار. 😂🦢 یا میمونی یا پاهات رو میشکنم که بمونی
۳ ماه پیشفهیم
0من امشب وقت کردم ۵ پارت آخر رو بخونم اونم امشب اینترنت رو یکار کردن حتی نمیشه نظر ارسال کرد .
۳ ماه پیشوکیل کالی
1الهی چقدر به مانی نمیاد جدی باشه🫣
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
4کالی توروخدا کل طنز رمان رو مانی انجام میده نزنی افسردش کنی