پارت پنجاه و یک :
آوا پروندهای رو برداشت و گفت:
- « چیزیت نیست ، یکم تب داری . ده دقیقه استراحت کن ، برمیگردم.»
قبل از اینکه در رو ببنده، نگاه معنیداری بین من و میراث انداخت و رفت.
در که بسته شد ، دیگه به این فکر نمیکردم که من بارها با اون تاریکی تنها شدم. به یاد نمیآوردم که چندین و چند بار حبس اون تاریکی شده بودم ، تکیه به دیوار ، مثل بچهای تنها و ترسیده.
مثل بار اول ، حضورش باعث میش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Dina
3میراث واقعا خیلی عجیبه
۳ هفته پیش....
4وای فقط وقتایی که میراث شروع می کنه به شعر خوندن:>>>>>>
۳ ماه پیشهمتا
0دقیقا این شعر توش ما چ. داشت حکایت شب قبل😬🤣😌
۱ ماه پیشهمتا
2یعنی چی میراث گفت نه من نجاتت ندادم عاقا یک چیزی عجیبه چرا احساس میکنم میراث عقب کشیده 😭😭
۱ ماه پیشستیا
4وایی اونجایی که آوا میگه گیر یکیشون افتادم هر روز برام نقاشی میکشه🤣🤣 عالی بود کالی💙
۱ ماه پیشآرامش خانوم
2عاشقم شدی؟!🤣🤣🤣
۳ ماه پیشاسممو یادم نیست
0جر خوردم سرشش🤣
۲ ماه پیشطوفان
4یه چیزی ته دلم میگه که میراث از عمق وجودش داره درد و زجر میکشه اون هم یه زجر قدیمی که تبدیل به سم تو وجودش شده و فقط پیش توت فرنگیش که اون سم متوقف میشه 🍓🌑🥺🍓🌑🥺 و میدونی اون حس میکنم حالش خیلی بده اونقدر بد که با هیچ واژه ای توصیف نمیشه انگار از یه زخم اتفاق درد قدیمی داره رنج میکشه 🌑🥺🌑🥺🌑
۲ ماه پیشHeliii
1( کلید قفس نگاهش رو بهم بده، تا خودم در قفس رو روی خودم بندم) این جمله ی این پارت خیلی قشنگه😭
۳ ماه پیششکیبا
2فقط منم که حس میکنم بین سیاه و سفید و قرمز یه *** کم داریم؟
۳ ماه پیششکیبا
0*** کم داریم واقعا چرا *** رو سانسور کرد
۳ ماه پیششکیبا
0بابا جان ***
۳ ماه پیششکیبا
0عجبببببب بابا مو طلایی اینم میخوای سانسور کنی *** نشور
۳ ماه پیشblack swan
1چی کم داریم؟ 😭🤣
۳ ماه پیشسیما
0با کی هستی شکیبا جون🤣
۳ ماه پیششکیبا
0بابا با این برنامه ی عالی ام نگا تروخدا میخواستم بگم مو *** حالا هی سانسور میکنه دیگه گفتم موطلایی
۳ ماه پیشزن میراث.
4کالی میشه لطفا دوباره توی روب یه چنل بزنی؟ اخههه من نمیتونم بیام ***. لطفاا.
۳ ماه پیشزن میراث
3ینی نمیتونم بیام توی تِل.
۳ ماه پیش𝓼𝓱𝓲𝓿𝓪
5حس دوستی بین یونا و میراثو دوست داشتم کاش با هم بد نمیشدن
۳ ماه پیشطرفدار دایا
5اهم ببخشید خیلی وقته که دارا و پویا رو نمیبینم
۳ ماه پیشحنا
2ولی جدای همشون حس میکنم رفاقت محکمی بین میراث و یونا بود ک طبق اتفاقات افتاده از هم پاشیده و واقعا ناراحت کننده ش حداقل برای من
۳ ماه پیش.....
0اتفاقا اینکه سر یه پسر(نعنا در اصل) اینجوری افتادن به جون هم باعث شد به شک بیفتم که دوستیشون محکمه
۳ ماه پیشسیما
1حس می کنم داریم وارده اون قسمت های رمان می شیم که پره گریه و ناراحتی هست، نویسنده آماده باشیم😖 یا اینکه چون دل من گرفته فکر می کنم کارکتر های عزیزم ناراحتن حتی دارابی عزیز💔
۳ ماه پیشهانیه
12ولی کالی جون من عادت ندارم میراث رو آنقدر مظلوم و ساکت ببینم. چرا تو این پارت بچم آنقدر جوجو شده بود ؟
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
0همه دارن به میراث ظلم میکنن پسرکم زیادی مظلوم باید پدر تک تک شوند رو دربیاره زیادی آروم شده فاز برداشتن