راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت شصت و هفتم :
نگاه کردن به ویرانی این مرد برایم غیرقابل تحمل بود. من حامی بودم؛ کسی که همیشه مشکلات را حل میکرد، کسی که در سختترین شرایط باید منطقیترین تصمیمات را میگرفت. الان وقت زانوی غم بغل گرفتن نبود. باید کاری میکردم. نگاهم را به صفحهی ساعتم دوختم. عقربهها بیرحمانه به جلو میرفتند و من زمان زیادی نداشتم.
رو به آقاجون کردم. لحنم حالا دیگر تغییر کرده بود؛ از یک برادر نگران، به
لطفا صبر کنید...
