راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت شصت و یک :
طنین آنجا بود. روی زمین، کنج دیوار زانو بغل کرده بود. لباس سفیدش حالا پر از لکههای تیره و ترسناک بود. اما چیزی که خون را در رگهایم خشک کرد، حالت چهرهاش بود. او با نگاهی کاملاً مات، تهی و بیروح به نقطهای نامعلوم در فضای خالی اتاق خیره شده بود. هیچ اثری از آن طنین مضطرب یا خشمگین نبود؛ انگار روح از بدنش پر کشیده و تنها یک پوستهی خالی بر جای مانده بود. دستانش که روی زانوهایش افتاد
لطفا صبر کنید...
