رس به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و هفتم :
مدتی گذشته بود و چند وقتی بود تحمل کلاسهایی که با شراره داشت با وجود علیرام آسان شده بودند. آن روز قرار بود دانشگاه تعدادی از دانشجوها را برای تفریح به اردوگاهی تفریحی و فضای سبز ببرد.
همگی سوار اتوبوس شده بودند و شاد و خوشحال دست میزدند و یکی از پسرهای بیمزه هم آوازی شش و هشت میخواند. وقتی به فضای سبز رسیدند و پیاده شدند آه از نهاد همه بر آمد. از شانس بدشان شب قبل تا جان داشت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ماهلین
1..سرطان که نیست؛ گِله.. ..گرسنه بمونم بهتر از اینه که بی غیرت بمونم.. وای وای وای تا ابد میتونم برا این جملات و حرکات جنتلمنانه علیرام بمیرمممممممم😭😭 لعنتی هااااات..چقد تو آقا و جنتلمن وجذابی لعنتییییی کراش خودمی تا ابدددددد اخخخخ هارتم اکلیلی شدددد برای زوجمون😭😭💕💕💕
۳ هفته پیشفیوزپفیوز
1ویتستنسنیتی واااییی عررررزز کراشومه یافتمممممممممم سکتسنسنینینیو بچه هااااا همه امشب به صرف شام و شیرینی دعوتین عروسیه رامونا و علیراممممم
۴ هفته پیشطوفان
1من برا اون چشمک علیرام به معنای واقعی مردم 🥺🤍🥺🤍
۴ هفته پیشنظمی
0زهرا بیشتر از سعیده فضول نباشه کمترم نیست
۴ هفته پیشJolia
0واااایییی چه قشنگگگگ🥹🥹🥹😍😍😍🥺😭
۴ هفته پیشفاطمه
0علیرام عزیزمممم دمت گرررم مرد با غیرت جذاب دوست داشتنی واقعا این دو نفر بهم میان 😊
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خیییلی
۱ ماه پیشفرشته
0قشنگ و جذاب و دلبر و دلنشین و زیبا و خاص و محشر و حرفه ای و بی نظیر و فوق العاده و شاهکار و... تا بی نهایت می تونم واسه این رمان کلمه بگم؛ اما باز هم حق مطلب رو ادا نمی کنه... این رمان فراتر از همه ی زیبایی هاست❤️
۱ ماه پیشفرشته
0هر بار جذاب تر از قبل😍❤️ دل همه مون رو بردی خب، بانو جانم❤️
۱ ماه پیشفرشته
0وای وای وای، چه پارت محشری😍❤️
۱ ماه پیشغزل ؛
0بنازمممم علیرامممم
۱ ماه پیشسرو
0وای عجیب مردی این علیرام معرکه است عالی بودن پارتها آرزو جون ممنون
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت عزیزم 🔥😘
۱ ماه پیش..
0عالیییییی! چیز دیگه ای ندارم که بگم 😍🌹❤️ 🔥
۱ ماه پیشنسیم
0الهی چقدر عشق بینشون شیرینه😭عاشق اون جمله شدم گرسنه بمونم بهتره بی غیرت بمونم
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
ها😍
۱ ماه پیشزهرابانو
3هرجا ادم ی خوشی میاد سراغش بعدش دنیا میزنه تو ذوقش اونم ب بدترین شکل ممکن از لبخند رامونا و اون همه ذوقش میترسم ک اینده اش... امیدوارم خود کشی رامونا دلیلی غیراز علیرام باشه امیدوارم پایانش خوش باشه و این استرس رو تو دلم انداخته
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دقیقا... 💔
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
آیلاری
1عرعر خدایا یکی از اینا هم بنداز تو دامن ما