پارت سی و هفتم :

وقتی ظهر به خانه برگشت، غمناک و متفکر بود. ارکیده و ترانه دورش را گرفتند. ارکیده بازویش را چسبید و گفت: چیزی شده؟ قیافه‌ات درهمه.
رامونا لبخند تلخی زد و گفت: نه. ذهنم درگیره.
ارکیده او را رها کرد و گفت: مهرشاد و ساسان هنوز نیومدن. تا اون‌ها بیان و بخوایم ناهار بخوریم ممکنه کمی طول بکشه. من نسکافه درست کردم. توی هوای برفی می‌چسبه بخوریم و غیبت دخترونه بکنیم.

هرسه داخل آشپزخانه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    مرسی آرزو جون این پارتم عالی بود هرچند که اتفاقی که برای ارکیده افتاد فاجعه بود

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اره طفلکی

    ۳ هفته پیش
  • Darya

    1

    داستان خیلی قشنگه ولی حیف که نویسنده زود به زود پارت نمیزارن و دوروز یکبار ی پارت میزارن اینجورکه معلومه چندسال دیگه تموم میشه داستان

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    نه عزیزم. اونقدرا طولانی نیست مگه شاهنامه ست😂

    ۳ هفته پیش
  • محدثه

    1

    ما خیلیم کم طاقتیم اروز جون هم خیلی صبرش ریااااده دختر چرا انقد کوتاهههه

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    چشم زیاد میذارم❤️

    ۳ هفته پیش
  • محدثه

    0

    خیته نباشی ارزوجون عالی بود

    ۳ هفته پیش
  • Mojan

    1

    یه حس عجیب غریبی بهم میگه سیپده و فروزنده به گذشته ی رامونا مربوطن. چرا هیچکس به این موضوع اشاره نکرد؟

    ۳ هفته پیش
  • هفاطمع

    0

    راست میگیا!(یعنی توی دنیا هم فروزنده و سپیده بودن و رامونا میرفته به سپیده زبان روسی اموزش میده ...احتمالا یک خلافی از فروزنده میبینه...) اقا شایدم اینجوری نباشه😅

    ۳ هفته پیش
  • میم

    2

    چه داستان غم انگیزی،به ارکیده همیشه فعال و شاد نمیاد این تجربه تلخ رو داشته باشه 😔🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اونایی که بیشتر میخندن غمگین ترن💔

    ۳ هفته پیش
  • Jolia

    1

    چقد چقدر چقدر حرف زیبایی زدی😭♥️

    ۳ هفته پیش
  • Jolia

    0

    دقیقا من این شکلی بودم ولی الان حتی نمیتونم بخندم دیگه💔😭

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود ممنون خانم نویسنده عزیز خیلی زیاد قشنگه 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️❤️💋💋💋

    ۳ هفته پیش
  • آیلاری

    0

    ارکیده ی بیچاره ی من با اون موهای سیخ سیخیت و پرسینگ هات اصلا بهت نمی خورد همچین دردی کشیده باشه اینو بدون بعد از سدنا تو رو واقعا دوست دارم

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۳ هفته پیش
  • فرشته

    0

    فوق العاده مثل همیشه❤️

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💋💋💋

    ۳ هفته پیش
  • ملکه

    0

    ای ذهن خلاااااق درود بر تو🎀🤧✌🏻 بخدا من نمیدونم این ایده های ناب از کجا میاااد...آفرین بر تو که رمان ژازاب مینویسی واسمون

    ۳ هفته پیش
  • حسین

    0

    هیچوقت فکرشم نمیکنیم پشت ذهن کسی که خودکشی کرده اینقدر رنج باشه💔

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    دقیقا💔

    ۳ هفته پیش
  • حمیرا

    0

    چقدر خوب احساسات رو توی داستان به تصویر میکشین ادم لذت می بره❤️مرحبا به شما

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    لطف داری حمیرا جون

    ۳ هفته پیش
  • Lola

    0

    نمی دونم چرا بدجوری میترسم. حس میکنم پارت بعدی یه اتفاق بدی میفته براشون

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    از پارت یک تا اخر رمان استرس خواهی داشت گلم😈🤣

    ۳ هفته پیش
  • Sisi18

    0

    چرا من حس کردم فروزنده باعث مرگ رامونا شده؟

    ۳ هفته پیش
  • 1999

    0

    کاش میتونستم برم توی داستان و بهشون کمک کنم واااای

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!