رس به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و هفتم :
وقتی ظهر به خانه برگشت، غمناک و متفکر بود. ارکیده و ترانه دورش را گرفتند. ارکیده بازویش را چسبید و گفت: چیزی شده؟ قیافهات درهمه.
رامونا لبخند تلخی زد و گفت: نه. ذهنم درگیره.
ارکیده او را رها کرد و گفت: مهرشاد و ساسان هنوز نیومدن. تا اونها بیان و بخوایم ناهار بخوریم ممکنه کمی طول بکشه. من نسکافه درست کردم. توی هوای برفی میچسبه بخوریم و غیبت دخترونه بکنیم.
هرسه داخل آشپزخانه
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره طفلکی
۲ ماه پیشDarya
1داستان خیلی قشنگه ولی حیف که نویسنده زود به زود پارت نمیزارن و دوروز یکبار ی پارت میزارن اینجورکه معلومه چندسال دیگه تموم میشه داستان
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
نه عزیزم. اونقدرا طولانی نیست مگه شاهنامه ست😂
۲ ماه پیشمحدثه
1ما خیلیم کم طاقتیم اروز جون هم خیلی صبرش ریااااده دختر چرا انقد کوتاهههه
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
چشم زیاد میذارم❤️
۲ ماه پیشمحدثه
0خیته نباشی ارزوجون عالی بود
۲ ماه پیشMojan
1یه حس عجیب غریبی بهم میگه سیپده و فروزنده به گذشته ی رامونا مربوطن. چرا هیچکس به این موضوع اشاره نکرد؟
۲ ماه پیشهفاطمع
0راست میگیا!(یعنی توی دنیا هم فروزنده و سپیده بودن و رامونا میرفته به سپیده زبان روسی اموزش میده ...احتمالا یک خلافی از فروزنده میبینه...) اقا شایدم اینجوری نباشه😅
۲ ماه پیشمیم
3چه داستان غم انگیزی،به ارکیده همیشه فعال و شاد نمیاد این تجربه تلخ رو داشته باشه 😔🙏🏻
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اونایی که بیشتر میخندن غمگین ترن💔
۲ ماه پیشJolia
1چقد چقدر چقدر حرف زیبایی زدی😭♥️
۲ ماه پیشJolia
0دقیقا من این شکلی بودم ولی الان حتی نمیتونم بخندم دیگه💔😭
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
0عالی بود ممنون خانم نویسنده عزیز خیلی زیاد قشنگه 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️❤️💋💋💋
۲ ماه پیشآیلاری
0ارکیده ی بیچاره ی من با اون موهای سیخ سیخیت و پرسینگ هات اصلا بهت نمی خورد همچین دردی کشیده باشه اینو بدون بعد از سدنا تو رو واقعا دوست دارم
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💔💔💔
۲ ماه پیشفرشته
0فوق العاده مثل همیشه❤️
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💋💋💋
۲ ماه پیشملکه
0ای ذهن خلاااااق درود بر تو🎀🤧✌🏻 بخدا من نمیدونم این ایده های ناب از کجا میاااد...آفرین بر تو که رمان ژازاب مینویسی واسمون
۲ ماه پیشحسین
1هیچوقت فکرشم نمیکنیم پشت ذهن کسی که خودکشی کرده اینقدر رنج باشه💔
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دقیقا💔
۲ ماه پیشحمیرا
0چقدر خوب احساسات رو توی داستان به تصویر میکشین ادم لذت می بره❤️مرحبا به شما
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
لطف داری حمیرا جون
۲ ماه پیشLola
1نمی دونم چرا بدجوری میترسم. حس میکنم پارت بعدی یه اتفاق بدی میفته براشون
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
از پارت یک تا اخر رمان استرس خواهی داشت گلم😈🤣
۲ ماه پیشSisi18
0چرا من حس کردم فروزنده باعث مرگ رامونا شده؟
۲ ماه پیش1999
0کاش میتونستم برم توی داستان و بهشون کمک کنم واااای
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سرو
0مرسی آرزو جون این پارتم عالی بود هرچند که اتفاقی که برای ارکیده افتاد فاجعه بود