رس به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و دوم :
فصل دهم: الوکیل ( عهدهدار همه ی امور بندگان و موجودات)
رامونا پلک زد و لبهایش را تکان داد و گفت: علیرام! این منم! رامونا.
علیرام کمی صورتش را کج کرد و گفت: و سوال سوم، اسم منو از کجا میدونی؟
رامونا حرف سدنا را به یاد آورد که میگفت: « هر کسی غیر از شماها در اینجا فقط یک تجسم هست و واقعیت نداره.»
پس این علیرامی که میدید صرفاً یک تجسم بود و مثل او یک روح حقیقی نبود. برای
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣
۳ هفته پیشماهلین
1دلم میخواد بشینم و نقاشی علیرام و رامونا رو توی اون حالت نفس گیر گروگان گیری بکشم..واقعا هم میکشم...خانوم مهاجر ایدی پیام رساناتون بجز *** کجا هست؟
۳ هفته پیشطوفان
1من یه فکری دارم به نظرم هر عرسک یه تکه از وجود یه انسان یا روح انسان داخلشون هست خیلی سخته و جالبه
۴ هفته پیشنسترن
0علیرام خیلی خفن و جذابه
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خیلی😍
۱ ماه پیشنفس
0وای عاشق علیرام شدم😐😶 چقدز خووووبه💋💋✨✨✨✨
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خیلی
۱ ماه پیشفرشته
0بی نهایت جذابه😍❤️
۱ ماه پیشفرشته
0وای خدای من😍 این رمان محشره😍❤️
۱ ماه پیشاکرم بانو
0این که رامونا انقد عاشق علیرام بوده و انگار میپرستیدتش،ممکنه علت خودکشیش از دست دادن اون عشق باشه؟وگرنه باوجود چنین عشقی چ نیازی ب خودکشی هست،البته اینکه علیرام هم اینجاست و راموناهم میشناستش گفتم شاید ربطش این باشه
۱ ماه پیشریحانه زهرا
2بابا خیلی خفن بود من که رو علیرام کراش زدم رفت ولی خیلی این دو تا بهم میاناااا😁
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خیییلی😍
۱ ماه پیشمریم
0چه جمله بندی ها و تشبیهات قشنگی😍😍 باریکلا حظ کردم💖💖
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
نوکرتم😎
۱ ماه پیشAyda
1اینکه علیرام تنها کسی از دنیا هست که رامونا اینجا میشناسه یه حدس رو تو ذهنم میاره ممکنه علیرام تو دنیای واقعی مرده باشه بعد رامونا به خاطر از دست دادن عشقش خودکشی کرده باشه؟
۱ ماه پیشسهیلا
3خیلی مشکوکه اصلا من به همچی تو این دنیای خیالی مشکوکم😂😂
۱ ماه پیشنیلوفر آبی
2ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود
۱ ماه پیشسنا
1عاشق اسم فصل ها هستم. خیلی هوشمندانه انتخاب کردینشون
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره به محتوای فصل بی ارتباط نیستن
۱ ماه پیشمیم
2اونجور که بیهوشش کرد و تو اون اتاق وحشتناک ظاهر شد،چطور اینقدر ساده گذشت،چند سوال بی جواب وبعدم انگار نه انگار،آزاد شد 😮😮🙏🏻
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
مشکوکه مگه نه؟
۱ ماه پیشمیم
1کم نه،خیلی هم مشکوکه 😮🤔
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
آیلاری
1در مرحله ی کراش زدن من دقیقا مثل رامونا هستم مثلا فکر کن علیرام با کلنگ تیز انگار حضرت عزارئیل افتاده دنبالش بعد این احساس می کنه داره توی جزیره ی پرنس ادوارد میون تجمع گل ها با عشقش گرگم به هوا بازی می کنه آخه آدم نفهم فرار کن این بگیرتت شتکت میکنه