رس به قلم آرزو مهاجر
پارت سی :
دوباره هوشیاریاش را باخت و برای دقایقی صداها محو شدند. این بار بینایی زودتر از شنوایی برگشت. پلکها از هم باز شد. داخل اتاق روی تخت دراز کشیده بود. مثل دفعه ی قبل که در جشن از هوش رفت و روی تختی در اتاقی بیدار شد. این دفعه هم علیرام را بالای سرش دید. خاطراتی که حالا دیده بود در ذهنش دور زدند. علیرغم این که علیرامِ چندک زده بالای سرش مثل عزراییل مستقیم و جدی نگاهش میکرد، حس کرد چه قدر از
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
به پشتیبانی پیام بدین عزیزم کمکتون میکنن
۱ هفته پیشزویا
0خیلی از رمان خوشم آمده عالی بود واقعا فقط دلیل اینکه دیگه برام نمیاد بالا رو بگید لطفاً کمک کنید
۱ هفته پیشآیلاری
0برام مهم نیست سونیتا می تونه چقدر ناز و گوگولی مهربون باشه من هنوز ازش میترسم یعنی از دو متریم یه عروسک زنده رد بشه میرم پیش سدنا جون
۳ هفته پیشمبینا
4نمیدونم فقط من این جوریم یا نه اما من تجسم علیرام رو از خود علیرام هم بیشتر دوست دارم.
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
ژذابه مگه نه😈
۴ هفته پیشمبینا
2اره مخصوصا با اون شنل سیاه و اون داسه که دستشه😭😂
۴ هفته پیشماهلین
2منم همینطورم😂 لعنتی خیلی جذاب و پرابهته و منم همیشه روی پسرای خشن بلک فلگ کراش میزنم🤣
۳ هفته پیشفرشته
0رمانی محشر و دلبر😍❤️
۴ هفته پیشراحیل
0شایدعروسک مورده فروزنده باشه کی میدونه ...
۴ هفته پیشSoraya
0وایی خدا عالییییی بووودد دستت دردنکنە خستە نباشی🤍✨🤗
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
بوووسسس
۴ هفته پیشمیم
1دوست دارم زودتر و بیشتر رازهای این قلعه و خاطاتش پیدا بشه تا اینکه تو این حرکات عاشقانه مسخره رمان غرق بشه،چرا خودکشی کرد؟عروسک مرده کیه؟الان علیرام واقعی کجاست؟ و...🙏🏻
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اولا که ژانر اصلی رمان عاشقانه و معمایی هست. صرف نمیشه به مسائل معمایی پرداخت. ثانیا هرچیزی به جای خودش و وقت خودش.
۴ هفته پیشAyda
0کم کم داره راز ها فاش میشه و پازل هم حل میشه اگه فروزنده بفهمه علیرام به بچه ها کمک کرده ممکنه براش خطرناک باشه پس به نظرم اول فروزنده رو بکشن بعد برن دنبال بقیه ماجرا😁
۴ هفته پیشغزل ؛
3ما در این صورت سدنا رو همون اول ببینیم جان به جان آفرین تسلیم میشیم دیگه برای بقا نمیجنگیم😂😭
۴ هفته پیشفاطمه
4دمت گرم آرزو جان عالیییی بودد❤️💐
۴ هفته پیشفاطمه
3خب از کجا بگم؟ از عروسکی که دوست علیرام هست و کوچولو بامزه هست😍 یا علیرام جذاب که در جواب رامونا میگه« برام مهم نیست و باکمال احترام باید بگم برام مهم نیست » یعنی عشق و خشونت با هم خیلی خفنن البته خشونت زیاد نه ها در همین حد جذابه🤤
۴ هفته پیشسرو
1وای عالی بود آرزو جون چون ازت خوشم آمد جون خدا انگار نه انگار خود کشی کرده بود این دختر بازم علیرام داره وکمکش میکنه
۴ هفته پیشالناز 🌼
3مردم خودکشی هم میکنن خدا تو دوعالم بهش علی جون عاشق میده ما خودکشی نکرده یه نفرم نداریم اون دنیام سدنا نصیبمون میشه که جای عاشقی ترمیزنه به هیکلم😭😭😭😭😭😭
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😂😂😂
۴ هفته پیشMehila
1ی سوالی این وسط پیش میاد که اگر علیرام فقط یک تجسمه و علیرام واقعی نیست چطور به رامونا ی حسی داره ؟ فقط به خاطر کنجکاوی اینکه اسمش رو رامونا از کجا میدونست ؟میتونست از ترانه با ارکیده خوشش بیاد ولی از رامونا خوشش اومد این خودش ی معماست 😁
۴ هفته پیشالناز 🌼
1درسته علی یه تجسمه ولی چون رامونا میدونست تو اون دنیا باهم ارتباط احساسی دارن تو این دنیا هم اون حس برای رامونا تکرار شده
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...
زویا
1سلام خسته نباشید منم رمان و دنبال میکنم ولی چرا الان از تو رمان ها پاک شده هرچی میزنم تو دنیای رمان دیگه نمیاردش