پارت بیست و نهم :

همه چیز را برای زهرا جانش تعریف کرد. زهرا دنیایی برایش ذوق کرده بود. حسابی باهم خیال‌پردازی کرده بودند. کلی خندیده بودند. حالا باید به خانه برمی‌گشتند و باقی این روز قشنگ را پشت تلفن باهم مرور می‌کردند و می‌گفتند و کلاسِ علیرام شناسی برگذار می‌کردند. دم در دانشگاه رامونا از داخل کوله‌اش سیبی در آورد و به زهرا داد: گفتی صبحونه نخوردی. اینو بخور دلتو بگیره.
زهرا سیب سرخ را گرفت و رام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلاری

    0

    پس نشانه ی سیب سرخ بخاطر همین بود اخی زهرای عزیزم تو زیباترین گل برای این دنیای بی رحم بودی پس خدا تو رو چید و میون سبزه زار بهشتش تو را دوباره کاشت

    ۳ هفته پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    نیشمون کش نیومده بود که چشامون خیس شد

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    1

    من درد رامونا رو حس کردم چون منم بهترین دوستم رو ازدست دادم م🥺💔🥺💔🖤💔🖤💔🖤💔🥀🥀🥀🥀

    ۴ هفته پیش
  • ani

    1

    6ساعت دیگ پارت داریم؟ بیصبرانه منتظرم

    ۴ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اتفاقات هیجانی تو راهه😍😈

    ۴ هفته پیش
  • ani

    1

    واااییی همینجوریشم فکرم درگیر بود نگووو🤣😫 قلمت خیلی خوبه واقعا ی رمان کاملا متفاوته

    ۴ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت آنی جون

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    2

    چقدر غمگین بود این پارت.. و غمگین تر کامنت های بقیه دوستان که در واقعیت عزیزانشون رو از دست دادن... خدا به همتون صبر بده مخصوصاا به اون دوستی که خانوادش رو از دست داده💔

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    2

    بمیرم برا رامونای قصه.. بمیرم برا راموناهایی که زیر همین پارت از مشکلاتشون گفتن دخترای قشنگم فقط میتونم بگم صبور باشید و به خدا اعتماد کنید..

    ۱ ماه پیش
  • وینا

    0

    میشه از تینا یه شخصیت خوب بسازی اسم موردعلاقمهههه😂😂😂

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    باورکن اصلا از تینا خوشت نمیاد وقتی ببینیش😂

    ۱ ماه پیش
  • وینا

    0

    چقد غمگین بودبود

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    1

    چرا اینقدر شبیه مرگ دوست من بود؟! دوستی من براش جون می دادم دوستی برام خواهر بود دوستی پیشش گریه می کردم دوستی که به جای تکیه گاه نداشتم بود

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    عزیزم🥺💔🖤❤️

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    0

    آرزو نگم برات تا یه ماه داشتم گریه می کردم ولی هیچ *** ندید آرزو نمی دونم می دونی یا نه؟ نمی دونم تا حالا تجربه اش کردی یا نه ولی خیلی سخته. امید وارم تجربه نکرده باشی امید وارم اینو تجربه نکرده باشی که شب ها تا صبح بی صدا گریه کنی و صبح وقتی بقیه هستن لبخند بزنی و بگی هیچی نشده نمی دونی چقدر سخته

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    0

    آرزو من دیگه تموم شدم. فقط دارم زندگی میکنم که بگذره بدون هیچ خوشی ای فقط دارم زندگی میکنم به خاطر اینکه تموم شه مرگ دوستم نه تنها زندگی خودش رو تموم کرد بلکه منم تموم شدم آرزو😔💔🖤

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    و این ها افکاری بودن که توی سر رامونای قصه ی ما هم بودن. باهم بریم ببینیم اخرش چی میشه ❤️

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    0

    هعییی آرزو من تو همین حال بودم که یه نفر.... یکی اومد و بعد... 😔💔🖤

    ۱ ماه پیش
  • آتاناز

    1

    خدا بهت صبر بده ریحانه جون خیلی سخته منم همه ی اعضای خانوادم و تو تصادف از دست دادم پدرم مادرم خواهرم خواهر عزیزم تازه داشت به یکی علاقه مند میشد همش از اون برام تعریف میکرد ما محرم راز همدیگه بودیم منم فکر میکردم با خود کشی به خانوادم میرسم به خاطر همین اون اشتباه بزرگ وکردم

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    1

    گفتم که منم تو همین فکرا بودم که... یکی اومد. یکی اومد و.... من! ریحانه! نمیدونم چجوری شد که.... 😔💔

    ۱ ماه پیش
  • آتاناز

    2

    از خدا می خوام سر دشمن آدمم همچین بلایی نیاره الآنم وقتی به زمانی که تو کما بودم فکر میکنم تن وبدنم میلرزه

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    0

    گفتم که منم می خواستم خودکشی کنم اما بعد اونو دیدم و زندگیم تباه شد، سیاه شدیی 😔💔

    ۱ ماه پیش
  • آتاناز

    2

    عزیزم متاسفم ببخشید اینو میپرسم کسی ازش حرف میزنی یه مرده

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    1

    اشکال نداره بابا آره و خب.... 😊😔

    ۱ ماه پیش
  • الناز 🌼

    0

    تازه میخواستم بگم چ خوب که به عشق علی حسودی نمیکنه دیدم مرد😔😔😔😔

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    یه دونه هم که حسود نبود، پر کشید💔

    ۱ ماه پیش
  • آتاناز

    0

    آدمایی مثل زهرا خیلی کم پیدا میشن وخدا هم اونا رو زود از ما میگیره🥺🤧

    ۱ ماه پیش
  • Z.k

    1

    چقدر با این پارت گریه کردم یاد خواهر از دست رفتم افتادم که دوستان دوره مدرسه و دانشگاهش به منزلمان آمدند و در غم از دست دادند چقدر باهم گریه کردیم .😭😭😭

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    عزیز دلم🥺💔 خدا بیامرزدشون

    ۱ ماه پیش
  • سوگند

    1

    نمیدونم چرا قانون این دنیا این شکلیه ،که آدم های خوب و درست با قلب های مهربون زود از پیشمون میرن انگار این دنیا براشون خیلی کم و کوچیکه به یاد دوستم سپیده 🖤 امیدوارم اونور آروم باشی

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    روحش شاد🥺🖤💔

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    0

    عالی بود مرسی گلم ولی این زیغی همون عروسکی که باید کشته بشه؟

    ۱ ماه پیش
  • Ayda

    0

    آخی زهرای مهربون🥲

    ۱ ماه پیش
  • مهسا

    2

    چقد زهرا رو دوست داشتم رفیق خوب واقعا انگشت شماره و کمیاب حیف زهرای قشنگ🥺💔

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!