پارت سی و دوم :

چرخید و کلیدش را در قفل فرو کرد و در را گشود و آن دو دوباره با هم وارد فضای تاریک و سرد قلعه ی رَس برگشتند و این بار به جای آن همه راه پرپیچ و خمی که آمدند، رامونا خودشان را مستقیم وسط سرسرای اصلی و جنوبی قلعه دید. درست مقابل در خروجی. او گفت: ازت ممنونم. چیز خوبی بود که فهمیدم. فکر کنم که... دیگه باید برم. به نظرم نزدیک سپیده ی صبحه.

علیرام عمیق نگاهش کرد. رامونا همیشه جلوی نگاه علیرام کÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • jinx

    0

    ببینید من خودم پدرم رو تو سن کم از دست دادم خانواده ی پدریم طردمون کردن بعد این اتفاق دوست عزیزم نیلا رو هم از دست دادم افسردگی شدیدی گرفتم ولی خودمو نباختم و به زندگیم ادامه میدم به اوناییم که سختی زیادی کشیدن هم میخوام بگم که وقتی یک عزیزی رو از دست میدین روی عزیزای دیگتون متمرکز شید با تشکر

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خدا صبرتون بده عزیز دلم❤️

    ۳ ماه پیش
  • گندم

    0

    بله دارم میخونم حقیقتا نظرم کمی تغییر کرده و بخاطرش واقعا ازت ممنونم ولی هنوزم برام سخت قبول کردن این زندگی

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت برم خوب میشی. همه مون همچین روزایی تجربه کردیم.. ولی ازش عبور میکنیم به سلامت

    ۳ ماه پیش
  • گندم

    0

    راستش من تو زندگی از بچگی یه مشکل خیلی بزرگ داشتم بابام و خب این بشر خودش باعث تشکیل کلی مشکل دیگه شده من چندین بار حتی توسن های خیلی کم سعی کردم خودمو بکشم ولی هیچ وقت نتونستم فکر نکنید کار خاصی نکردم مثلا چندتا قرص بخورم نه کار های ترسناک زیادی کردم با خودم فکر میکنم شاید خود نمی خواست بمیرم

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    پس حتما باید این داستانو بخونی....

    ۳ ماه پیش
  • زهرابانو

    3

    من خودم ب فکر خود کشی ام اما گاهی واقعا خسته میشه از همه چی تو با این رمانت ذهنیت منو نسبت ب خود کشی عوض کردی و خدا خیرت بده ولی برام دعا کن ارزو جون من خانواده ام خیلی اذیتم میکنن شکنجه روحی روانی میدن منو و قسم خوردن زندگی رو برام جهنم کنن واقعا خسته ام خیلیییییییی دعا کن برام

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    6

    عزیز دلم 🥺 برو سمتش سمت خدا خدا خیلی بزرگه خیلی هیچوقتِ هیچوقت نا امید نشو...همه تو این دنیا زجر کشیدن اذیت شدن ولی نباز خودتو بقول سدنا گریه کن جیغ بکش استراحت کن و دوباره شروع کن

    ۶ ماه پیش
  • زهرابانو

    0

    فداتشم مرسی منم سعی میکنم همین راهو برم از این ب بعد

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    عزیز مهربونم، امیدت رو نباز❤️ امید قوی ترین سلاح قلب ماست و امید در نهایت پیروزه❤️خدایی که به رامونا در برزخ فرصت دوباره داد، اینجا کنار ما هم هست

    ۶ ماه پیش
  • زهرابانو

    2

    اره واقعا یکی از همین دلایل حکمت خداس

    ۶ ماه پیش
  • راحیل ،،

    2

    مااومدیم توزندگی امتحان پس بدیم هرکس ب هرنحوی امتحان پس میده... گاهی باصحبت کردن وحرف زدن خیلی چیزهاحل میشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرابانو

    1

    امیدوارم بتونم از این امتحانا موفق بیرون بیام

    ۵ ماه پیش
  • آتاناز

    1

    زهرا جون عزیزم می دونم خیلی سخته بعضی وقتا اینقدر از زندگی نا امید میشی که فکر میکنی با خود کشی همه چیز درست میشه ولی به عنوان کسی که این تجربه تلخ و داشته بهت میگم خودکشی اصلا راهش نیست به خدا توکل کن خدا خیلی بزرگه ❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • زهرابانو

    1

    انشاءالله خدا همه رو عاقبت ب خیر کنه

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    1

    توهم به توصیه ی سدنا برو یجا اونقدر جیغ و داد کن تا یکم خالی بشی برای روزهای بعد جا داشته باشی

    ۵ ماه پیش
  • آیلاری

    0

    اول از همه اینو بگم عه عه چشمم روشن توی بازی خدا هم از این کارا زشته واقعا شگونت اسلامی رو رعایت کنید لطفا دوم اینکه من چقدر این سدنا خانم رو دوست دارم چشمم کف پاش فروزنده دور تو بگرده زن اصلا وقتی میفهمم سیاه پوسته یه وایب خاصی بهم میده ای لا ویو سدنا

    ۵ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    یعنی ادما گاهی اوقات باید دست از قوی بودن بردارن

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    3

    ای کاش تو واقعیت هم عشق ایقه قشنگ بود

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    با آدم درستش همینقدر قشنگه....❤️✨

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    4

    زندگی ما توی این دنیا پایانی داره، اما خودکشی کردن باعث میشه تا ابد عذاب بکشیم. با خودکشی کردن، عشق خداوند به خودمون رو از دست می دیم و هیچی بدتر از این نیست!

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    2

    بی نهایت ازت ممنونم بانو جانم بابت خلق این رمان شاهکار❤️ حرف های سدنا بسیار آموزنده و مفید بود و به دل نشست، چه قدر نیاز داشتم به شنیدنش!

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    0

    فوق العاده آموزنده و زیبا و دلبر❤️ بهترینی بانو جانم❤️

    ۶ ماه پیش
  • Mehila

    1

    ولی من حرفای سدنا رو قبول ندارم ، چونکه همه ی آدما مشکلات خودشونو دارن دلیل میشه که ما بدبختیامونو تحمل کنیم ؟ اصلا چرا خدا باید دنیا رو جوری بچینه که همش سختی بکشیم ؟مگه خودمون خواستیم باشیم و دنیا بیایم که هر اتفاقی برامون میوفته تحمل کنیم

    ۶ ماه پیش
  • طوفان

    0

    ای خدا خیلی حرف سدنا قشنگه خیلیی 👌🤍🤍

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید 🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    ۶ ماه پیش
  • پگاه

    2

    مرسی آرزو جان عالی بود مخصوصا نکات روانشناسی سدنا،قلمت مانا عزیزم 😘😍

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💋💋💋

    ۶ ماه پیش
  • اِلا

    0

    چون خیلی خوشبحال رامونا شده و علیرام خیلی زود صمیمی شده حس میکنم قاتل ممکنه همون باشه؟

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️