پارت بیست و چهارم :

نیمه شب بود که با بچه‌ها تصمیم گرفتند به قلعه بازگردند و این بار به نیت گرفتن سیب از داخل حیاط.
مثل همان شب، ساسان از دیوار با کمک قلاب مهرشاد بالا رفت و در را باز کرد. اما این بار دیگر داخل قلعه نشدند و به سوی آن درخت سیب رفتند. همگی پایین درخت ایستادند و به سیب سرخ آبداری که از شاخه‌ای بالا می‌درخشید نگاه کردند. مهرشاد گفت: من می‌رم بالا.

ارکیده دستش را جلوی سینه ی او مانع قرا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • برفین

    0

    هعی چی بگم به تو ها خب راست و پوست کنده بگو میخام نقش جنتلمن رو داشته باشم دیگه عاشق شدی رفت مرد عنکبوتی هم میشه 😐🙄🙄

    ۵ ماه پیش
  • آیلاری

    1

    ای بلا سوخته انگار همین دور و بر کمین کرده بودی تا رامونا یه سوتی بده خودتو انگار سوپرمن بندازی وسط چه سیاستی تو داری مرد

    ۵ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    تزنسمیحیتتقثنمسچچیجقنینی ذوق سگییییییی وای علیرام کراااااااشششش

    ۵ ماه پیش
  • طوفان

    2

    به به جومونگ وارد میشود برید کنار که جومونگ میخواد از دختر دودی قرمه سبزی درست کنه 🔪☺️😋🔪😋🔪😋🔪😋🔪😋🔪☺️😋🔪☺️😋🔪☺️😋

    ۵ ماه پیش
  • نظمی

    1

    جالب بود و می دونستم علیرغم میاد تو گروه اینا کاش اینو زودتر گفته بودم😅

    ۶ ماه پیش
  • لیلی..

    2

    علیرام باهاشون دوست شدهههه🥺

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    دوست که نشده ولی رامونا درگیرش کرده🤪

    ۶ ماه پیش
  • اِلا

    0

    اونم میشه، حتی بیشتر از اونم میشه مگه ن ارزو جون؟😔❤️ 🔥

    ۶ ماه پیش
  • راحیل

    0

    چراکسی ب اون عروسک چشم مشکی توجه نکرد خخ شایداون عروسک موردس ،عروسکا کلا اونجا خدمتکارن

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    دقیقا همه شون مشکوکن

    ۶ ماه پیش
  • Nazanin

    0

    علیزاده چه خوبههههههههخخحجننتتتل

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    علیرام منظورته😁❤️

    ۶ ماه پیش
  • نانا

    1

    جرررر علیزاده🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    2

    خیلی عالیه گلی پارت هدیه بزار دیگه حداقل به مناسبت تولد من 😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    تولدت مبارک عزیزم😍

    ۶ ماه پیش
  • سوگندم

    1

    تولدت مبارک گلممممممممممممممممممممممممممممممم🎀💕

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    1

    وای عالی بود ولی چرا علیرام کمکش کرد جریان چیه

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    مشکوک می باشد

    ۶ ماه پیش
  • ساره

    2

    احساس میکنم علیرام هم اون سیب رو میخواد 🤔 وگرنه چرا باید کمکش کنه ؟

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💀🌚😱

    ۶ ماه پیش
  • Soraya

    0

    بی صبرانە. منتظر پارت بعدی خیلی عالی بود خستە نباشی

    ۶ ماه پیش
  • مبینا

    4

    من نباید رو یه تجسم کراش میزدم

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ولی زدی و‌ راه بازگشتی نیست😂

    ۶ ماه پیش
  • دلسا

    3

    من فکرمیکنم خودکشی رامونابه علیرام مربوط میشه

    ۶ ماه پیش
  • الناز 🌼

    2

    اه آرزووووووو ما رو از قرمه سبزی هم انداختی کههههه😣😣😣😣😣😣

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وااا قرمه سبزی دیگع چرا😂

    ۶ ماه پیش
  • الناز 🌼

    0

    مگه ارکیده نمیگفت میام از تیکه هات قرمه سبزی درست میکنم😂😂😂یه لحظه یاد اون کارگردانی افتادم که پدر مادرش خورشتی خوردش کرده بودن😂😂😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • الناز 🌼

    0

    مگه ارکیده نمیگفت میام از تیکه هات قرمه سبزی درست میکنم😂😂😂یه لحظه یاد اون کارگردانی افتادم که پدر مادرش خورشتی خوردش کرده بودن😂😂😂😂😂

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️