لیست کلیه پارتهای رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 1
باید همه ی دختران را نجات میدادم. باید تظاهر میکردم مطیع هستم تا بتوانم به دم و دستگاه جنون راه بیابم. من از جهنمی برخواسته بودم که حالا میخواستم آتشش را خاموش کنم. سکوت، همهجا را فرا گرفته بود. سکوتی که بهخودیخود صدای گوشخراشی داشت. در راهروهای بیجان و متروک تیمارستان قدم میزدم. چند روزی ...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 2
فصل دوم تقریباً پشت سر مهراد کشیده میشدم؛ حس سنگینی دستش روی مچم هنوز مرا در حالتی آمیخته از اضطراب و بهت نگه داشته بود. هوای خنک حیاط بیمارستان، شب را درون خود بلعیده بود؛ نسیم ملایم ولی سردی میان درختهای کوتاه و خشکیده میپیچید و سایههای نامتقارن زیر نور ضعیف چراغها روی زمین بازی میکردن...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 3
فصل سوم یک ساعت مسیر در سکوتی سنگین گذشت. صدای موتور ماشین خفقانآور بود، مثل زمزمهای ممتد که هر لحظه ذهنم را به مرزهای وحشت نزدیکتر میکرد. نگاهم هر چند دقیقه یکبار از پنجره به بیرون سُر میخورد، و چشمان مضطربم بیهدف میان تاریکی جاده به دنبال تصویری آشنا، حرکتی یا هرچیزی میگشت که به آراز ...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 4
فصل چهارم: ضیافت سایهها در قصر خاکستری ماشین روی سنگفرشهای خیس و خزهبستهی حیاط متوقف شد. سکوت سنگین شب، مثل مهغلیظی در فضای خالی باغ متروک طنینانداز شده بود. وقتی در ماشین باز شد و پایم را بیرون گذاشتم، اولین چیزی که حس کردم بوی نَم و خاک مرده بود. پشت سرم را نگاه کردم؛ باغ وسیعی که زمانی ...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 5
وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم. صدای بسته شدن در مثل ضربهای کوتاه در سکوت اتاق پیچید. برای لحظهای همانجا ایستادم؛ انگار هنوز قلبم فرصت نکرده بود از تندی بتپد. هوای اتاق سنگین بود و بوی ملایم چوب و عطر کمرنگی در فضا میپیچید. نفس عمیقی کشیدم، اما اضطراب مثل سایهای نامرئی دورم میچرخید و ر...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 6
پارت ۵ رو دوباره بخونید عقربههای ساعت دیواری با آن صدای خشک و فلزیشان روی عدد یک ایستادند. صبرم تمام شده بود. آن انتظار کشنده، آن کیک دستنخورده که حالا زیر نور شمعهای نیمهسوخته شبیه به یک آرامگاه کوچک شده بود، و آن سکوتِ سنگین جاده چالوس، دیگر قابل تحمل نبود. رو به دو پیشخدمت کردم. چهرههای...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 7
توانم کاملاً ته کشیده بود، اما وحشتِ خالص، آدرنالین را مثل آتش در رگهایم پمپاژ میکرد. قدمهایم را تندتر کردم؛ آنقدر تند که دیگر کنترلی روی پاهایم نداشتم و فقط خودم را در دلِ مهِ کورکنندهی جاده به جلو پرتاب میکردم. صدای نفسهای بریدهبریدهی خودم با زوزهی باد در هم آمیخته بود، اما صدای آن دو...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 8
#شبانه از اتاق که بیرون زدم، سرمای راهرو مثل دستهای یک مرده دور گردنم پیچید. عمارت ابراهیم آتیشی فقط یک خانه نبود؛ یک هیولای سنگی و تودرتو بود که با هر نفس کشیدنم، دیوارهای مخملپوش و تاریکش انگار به هم نزدیکتر میشدند تا مرا ببلعند. هزارتویی بیانتها که نور در آن حق زیستن نداشت. کلافه و بیرمق...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 9
نور ضعیف و لرزان چراغقوه روی صفحهی اول افتاد. دستخط آشنای آراز، مثل چنگی که به روحم کشیده شود، نفسم را در سینه حبس کرد. جوهر مشکی روی کاغذ کاهی، کلماتی را شکل داده بود که هیچ سنخیتی با این عمارت پر از خون و راز نداشت. در کتاب در مورد شازده کوچولو نوشته شده بود نوشته بود روزی که روباه و گل سر...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 10
هیچ حرفی نزد. حتی نگاهش را به چشمانِ گشادشده و وحشتزدهام نداد. فقط با قدمهایی بلند و محکم، مرا به دنبال خودش کشید. از میان قفسههای تاریکِ کتابخانه گذشتیم؛ قد بلند و بسیار کشیده بود و قوی، تقلای خفیف من برای بیرون کشیدنِ دستم، در برابر قدرتِ مطلقِ او هیچ بود. مرا از راهروهای خاموش عمارت گذران...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 11
پلکهایم مثل سرب سنگین بود. وقتی به زحمت آنها را از هم فاصله دادم، سیاهیِ مطلق و غلیظی به چشمانم هجوم آورد. همهچیز در نوسانی گیجکننده میچرخید. زمینِ زیر پایم با تناوبی گهوارهای اما خشن، بالا و پایین میرفت و لرزش ممتد و بمِ یک موتور غولپیکر، در قفسهی سینهام میکوبید. بوی تند گازوئیل، زنگ...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 12
صبح با رنگی مرده و خاکستری از راه رسید. نوری که از لای پردهها به داخل میخزید، بیشتر شبیه به غبار بود تا آفتاب. حتی یک لحظه هم چشم روی هم نگذاشته بودم. عمارت ابراهیم آتیشی، مثل هیولایی که با شکمی پر از خون به خواب رفته باشد، در سکوتی وهمانگیز فرو رفته بود. این همان لحظهای بود که باید از آن اس...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 13
لرزشِ گهوارهای و یکنواختِ کشتی، ناگهان جای خود را به تکانهایی وحشیانه و غیرقابل پیشبینی داد. انگار هیولایی در اعماق اقیانوس، کفِ آهنی کشتی را چنگ میزد و با تمام قوا تکان میداد. تعادلم را از دست دادم و با شدت به تیرکِ فلزیِ پشت سرم کوبیده شدم. صدای جیغ دخترها از هر گوشهی تاریکِ موتورخانه به ...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 14
افه بدون اینکه تغییری در حالت چهرهی سنگیاش ایجاد کند، با تکانِ کوچک و سردِ سر، به ماهور اشاره کرد که برود. ماهور مکثی کرد. برای یک ثانیهی کوتاه و کشدار، نگاهِ مستأصل و پر از وحشتش با چشمانِ من گره خورد؛ نگاهی که میگفت: «بیشتر از این کاری از دستم برنمیآمد.» سپس سرش را پایین انداخت، چرخید و ...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 15
صدای قدمهایی سنگین و باطمأنینه، مثل کوبیده شدن میخ بر تابوتِ امیدهایم، در راهرو پیچید. سرم را با وحشت بالا آوردم. سایهای بلند روی سرمان افتاده بود. مردی روی ما خم شده بود و با چشمانی سیاه و بادامیشکل، که تاریکی و رازهای عمارت را در خود میبلعید، درست در چشمانِ گردشدهی من خیره نگاه میکرد. ا...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 16
درِ سنگینِ اتاقِ ابراهیم که پشتِ سرِ شاهان بسته شد، انگار طلسمِ راهرو هم شکست. افه با زحمت و در حالی که دستمالِ پارچهایِ سفیدی را از جیبش درآورده و روی زخمِ سرش میفشرد، از روی زمین بلند شد. حتی یک کلمه هم بابتِ گلدان به من نگفت. فقط با تکانِ سر اشاره کرد که راه بیفتم. دستورِ شاهان برایش از دردِ...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 17
سقوط در آغوشِ اقیانوس، شبیه به هیچیک از کابوسهایی که تا آن لحظه دیده بودم نبود. با شکسته شدنِ کشتی و هجومِ آن کوه آوارِ آبیرنگ، همهچیز در کسری از ثانیه نابود شد. صدای خرد شدن فلز، ضجههای وحشتزدهی دختران و غرش کرکنندهی طوفان، ناگهان در هجومی از آبِ یخزده خفه شد. تاریکیِ غلیظ و بیانتهای ...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 18
دفترچه را زیر تشک پنهان کردم و از اتاق بیرون زدم. هوای سنگینِ عمارت دوباره روی شانههایم افتاد. تمام فکرم درگیر این بود که آیا افه ماجرای گلدان را به ابراهیم گفته است یا نه. اگر ابراهیم میفهمید، نقشهام برای پیدا کردنِ «کریستینا» و آن هشت سیاره قبل از شروع نابود میشد. به سرِ پلههای اصلی که رس...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 19
پلکهایم به شدت سنگین بود. وقتی بالاخره توانستم آنها را از هم باز کنم، نورِ ملایمی چشمهایم را زد. بوی تند نمک و اقیانوس هنوز در مشامم بود، اما دیگر خبری از سرمای کشنده و تکانهای وحشتناک قایق نبود. روی تختی بزرگ و نرم دراز کشیده بودم. با گیجی به خودم نگاه کردم و قلبم فرو ریخت؛ لباسهای خیس و کث...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان راز میراث (جلد دوم راز شبانه) - پارت 20
شام در سکوتی که حالا از جنسِ زهر و کنجکاوی بود، به پایان رسید. شاهان دستمالِ پارچهای را دورِ لبهایش کشید و روی میز انداخت. وقتی از جا بلند شد، سایهاش دوباره روی تمامِ سالن خیمه زد. پشتِ صندلیاش ایستاد، نگاهی به من که هنوز بیحرکت روی صندلی نشسته بودم انداخت و در حالی که دکمهی کتش را میبست،...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
- 1
- 2
