پارت هفتم :
توانم کاملاً ته کشیده بود، اما وحشتِ خالص، آدرنالین را مثل آتش در رگهایم پمپاژ میکرد. قدمهایم را تندتر کردم؛ آنقدر تند که دیگر کنترلی روی پاهایم نداشتم و فقط خودم را در دلِ مهِ کورکنندهی جاده به جلو پرتاب میکردم. صدای نفسهای بریدهبریدهی خودم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

....
0وای کاش حداقل یزدان به دادش برسه؛ چقدر ازت بدم می آد مهراد..