پارت یک :

باید همه ی دختران را نجات میدادم. باید تظاهر میکردم مطیع هستم تا بتوانم به دم و دستگاه جنون راه بیابم. من از جهنمی برخواسته بودم که حالا میخواستم آتشش را خاموش کنم.
سکوت، همه‌جا را فرا گرفته بود. سکوتی که به‌خودی‌خود صدای گوش‌خراشی داشت. در راهروهای بی‌جان و متروک تیمارستان قدم می‌زدم.
چند روزی از اینکه فهمیده بودم مهراد پشت همه چیز است می گذشت. چند روز جهنمی در بی خبری محض!
و امروز که گفتند مهراد دنبالم می آید تا مرا ببرد
تازه به صرافت افتادم این مکان را بشناسم.
بزرگترین مامن گاه من حالا دشمن بود و آراز که فکر می‌کردم دشمن است؛ حالا تنها پشتیبان من آن بیرون بود.
نور سرد و کم‌رمق چراغ‌های مهتابی، روی دیوارهای ترک‌خورده لکه‌های محوی انداخته بود و سایه‌ی اندامم با حرکات لرزان آن نور همراه می‌شد. هرچه جلوتر می‌رفتم، سرمای ناجور محیط عمیق‌تر در پوست و استخوانم رخنه می‌کرد
پیش رویم
چند صندلی شکسته و خاکی، درست مثل سدی کوچک، راه ورود به راهرویی تنگ و تاریک را مسدود کرده بودند. به‌نظر می‌رسید کسی یا چیزی قصد داشت این قسمت از ساختمان را برای همیشه دور از دسترس نگه دارد. به دو طرف نگاه کردم؛ هیچ‌کس نبود. نفسم ناهموار شده بود، انگار خود این سکوت، مرا بی‌صدا خفه می‌کرد.
لب پایینم را گزیدم، خم شدم و صندلی‌ها را یکی‌یکی کنار زدم. بی اجازه از اتاق بیرون زده بودم و حالا داشتم وارد راهرویی میشدم که انگار روی سردرش حک شده بود، ورود ممنوع!
صدای جیرجیر فلز و چوب پوسیده، راهروی متروک را پر کرد، و خودم را با صدای جا‌به‌جایی که ایجاد کرده بودم، لرزان‌تر از قبل دیدم. دلم می‌خواست در این فرصت باقی مانده تا میتوانم کنکاش کنم. باید می‌فهمیدم هرچیز کوچکی می‌توانست به دردمان بخورد. جمع می بستم؛ من و آراز توی یک تیم بودیم، از تصور او روی آن موتور قند توی دلم آب شد. آیا قرار بود از این مهلکه جان سالم به در ببریم.
توی این بازی هیچ رحمی در کار نبود. مرگ حقیقت داشت و مهره های بازی خطرناکترینند.
سرم را چرخاندم و پشت سرم را نگریستم. قلبم تندتند میتپید.
راهرو پیش رویم، تنگ‌تر و تاریک‌تر از قبل بود. لکه‌های کف و دیوار، به شکلی نامرتب و وهم‌آلود، اثری شبیه رد دست‌های قدیمی داشتند. بوی نم و چیزی فاسد، مثل موجی سنگین در فضا تنیده شده بود، و هر حرکت، این بو را زنده‌تر می‌کرد.
دستم را روی دیوار سرد کشیدم تا مطمئن باشم که قادرم تعادلم را حفظ کنم. فکر به برگشتن، مثل تکه‌ای از وجودم، مدام به ذهنم هجوم می‌آورد، اما باز جلوتر رفتم. هرچه ترسم بیشتر می‌شد، وسوسه‌ی رسیدن به انتهای راهرو عمیق‌تر در من رخنه می‌کرد.
در انتهای راهرو، یک در فلزی قرار داشت؛ سنگین و پوسیده، با نوشته‌هایی که حالا تقریباً محو شده بودند. به‌وضوح، این در سال‌ها بود که مهروموم شده بود. روی زمین، تکه‌های رنگ ریخته‌شده و
قسمت‌هایی از قفل شکسته به چشم می‌خورد.
دائم پشت سرم را نگریستم و به مقابل برگشتم.
_ خدایا کاش کسی نرسه
نمیدانم این جمله را چند بار زیر لب گفتم اما به خودم که آمدم دیدم آن راشبیه یک وردمیخوانم.
جلوتر رفتم، دستم را روی سطح سرد فلز گذاشتم و انگشت‌های لرزانم را به آرامی بر نوشته‌ها و ترک‌های خشک در کشیدم.
حسی سنگین و غیرعادی به من دست داده بود؛ چیزی در این در وجود داشت که نمی‌خواست باز شود. اما این به‌هیچ‌وجه کافی نبود تا مرا متوقف کند.
برای آخرین بار به پشت سرم نگاه کردم نمیدانستم که آنها فهمیده اند من نیستم یانه، اما می‌دانستم که مهراد سخت خواهد گرفت.
نفسم سنگین‌تر شده بود. در ذهنم، سوالاتی تکرار می‌شد که گویا جوابشان پشت همین در قرار داشت. دستم را روی دستگیره گذاشتم و فشار دادم. در تکان نخورد. انگار که قفل هنوز چیزی را از دیدن پنهان نگه داشته باشد. فشار بیشتری آوردم، و صدای خشکی از بخش فلزی قفل در فضای خاموش پیچید. دست‌هایم می‌لرزید، اما عقب نکشیدم. ضربه‌ای ناگهانی میان سکوت زدم و سپس با حرکتی سنگین، قفل فلزی شکست و در آرام باز شد.
اتاق خالی و متروک بود، انگار که سال‌های طولانی زندگی را تجربه نکرده بود. بوی نم و پوسیدگی در هوا پیچیده بود و نور بسیار کمی از روزنه‌های سقف و دیوار به فضای خاموش می‌رسید. نگاهم، با هراس و کنجکاوی غیرقابل کنترل، گوشه به گوشه‌ی اتاق را در سکوت جست‌وجو کرد. تخت فلزی‌ای در گوشه قرار داشت، و ملحفه‌های نیمه‌کثیف و چروکیده‌ای آن را پوشانده بودند. قفسه‌ای آهنی و زنگ‌زده کنار تخت دیده می‌شد؛ در نیمه‌باز قفسه چیزی درونش را پنهان کرده بود.
جلوتر رفتم و دستم را روی تخت کشیدم؛ سطح فلز، به شکل ناگهانی سردی هشیارکننده‌ای داشت. به سمت قفسه قدم زدم، کتاب‌ها و دفترچه‌هایی خاکی درون آن بود. گوشه‌ای از قفسه، جعبه‌ای کوچک توجهم را جلب کرد. جعبه را باز کردم، و همان لحظه چشمم به شیء کوچکی افتاد که واضح‌تر از هر چیزی درون قفسه جلوه می‌کرد. ساز دهنی.
ساز ساده‌ای نبود. خطوط حکاکی‌شده روی سطح فلزی آن واضح بودند. ساز را برداشتم و نزدیک‌تر آوردم، انگشت‌هایم روی سطح سرد فلز کشیده شدند. چشمانم به حکاکی‌های روی ساز دهنی خیره شد؛ عبارتی کوتاه، اما عجیب روی آن نقش بسته بود: "آرامش در میان طوفان." لحظه‌ای ایستادم، انگار که وزن جمله روی ذهنم سنگینی کرده باشد. چیزی در این حرف، در ظاهر بی‌آزار، وجود داشت که مرا به لرزه انداخت. ساز را در دستم فشردم، انگار پرسش‌های ذهنی‌ام تمام نشده بودند اما پاسخ‌ها، در اتاق خالی نبودند.
دفترچه را باز کردم، بالایش بزرگ نوشته شده بود "آراز"
صدای قدم های شتابزده باعث شد دفتر را با عجله ببندم. خدایا آراز را اینجا نگه میداشتند؟ در این جهنم؟ مگر اتاقش در خود ساختمان نبود. چطور کسی را در این دخمه نگه میداشتند؟
دیوانه! میدانستم که او دیوانه است. این انگ رابه من هم زده بودند اما فرق می‌کرد.
سربلند کردم و به رد خون و چنگ روی دیوار نگاه کردم. شتاب قدم ها بیشتر می‌شد. دفترچه را چپاندم زیر لباسم و
منتظر شدم ضربه های سریع، قدمی سنگین، و پژواکی که در فضای خالی پیچید.به من برسد.
سرم را چرخاندم، قلبم بی‌اختیار به تپش افتاده بود. حس کردم هر لحظه کسی از راه برسد، اما سکوت دوباره برگشته بود. لحظه‌ای بی‌حرکت ایستادم، نفسم بند آمده بود؛ اما یک‌دفعه سایه‌ای سنگین در چهارچوب در ظاهر شد.
مهراد، با نگاهی سرد، در چهارچوب در ایستاده بود.
چند قدم آرام به سمتم برداشت، مثل سایه‌ای که بی‌صدا به دنبال شکار حرکت می‌کند. عقب‌تر رفتم، اما تنها چند سانتی‌متر، گویی نیروی پنهانی مرا سر جایم میخکوب کرده بود.
_ هنوز عادت بی اجازه هرجا سرک کشیدنت رو ترک نکردی
سکوت من و صدای قدم‌های مهراد روی کف ترک‌خورده‌ی راهرو، بی‌هیچ عجله‌ای، سنگین‌تر از سکوت پیشین به گوش رسید.
او ایستاد، بدون آن‌که حرفی بزند، دستش به سرعت حرکت کرد و انگشت‌های بلند و محکمش، دستم را گرفت. لمس دستش
سرد نبود؛ نه، عجیب بود، گرم و محکم،
اما آن‌قدر قدرت در این لمس بود که هیچ
فرصتی برای پس کشیدن باقی نگذاشت. نفسم بند آمده بود، نگاهم لرزان روی دست او سر خورد، انگار که نمی‌توانستم باور کنم این لحظه واقعی است.
مهرداد نگاهی بسیار نزدیک‌تر به من انداخت، نه با خشم، بلکه انگار با چیزی عمیق‌تر. سایه‌های چشم‌هایش در این نزدیکی، پررنگ‌تر و واضح‌تر شده بودند، و لحن صدایش که آرام از میان لب‌هایش بیرون آمد، انگار تیر خلاصی بود:
_ یادت میاد من کیم شبانه؟ گاهی فکر میکنم گذشته مون رو یادت نمیاد... من تو خود جهنم بزرگت کردم... من اونم که همیشه ازت مراقبت کردم...
مکثی میان کلماتش ایجاد کرد، اما پیش از آن‌که بتوانم چیزی بگویم، خودش ادامه داد.
_ من اونم که بیشتر از همه دوستش داشتی. مهرادم، شبانه.
لرزش صدا یا تردیدی در کلمات نبود، تنها چیزی سنگین و ناگفته در نگاهش موج می‌زد، چیزی که حالا مثل چاقویی نوک‌تیز حسم را به لرزه درمی‌آورد.
سرم را کمی عقب کشیدم، انگار این حرف‌ها برایم غیرمنتظره بودند، یا شاید دردناک. قلبم تندتر می‌زد، و ذهنم پر از سوال‌هایی بی‌جواب بود. نگاهم به مهرداد گره خورد، اما چیزی ناگفته پشت آن نگاه تاریک باقی مانده بود. از حرکت ایستاده بودم، اما اضطراب در تنم به وضوح دیده می‌شد؛ نمی‌دانستم چه اتفاقی در حال وقوع است، یا چه چیزی باید به یاد بیاورم.
دست مهرداد کمی محکم‌تر شد، انگار قصد داشت احساسش را منتقل کند، یا شاید مطمئن شود از او فاصله نمی‌گیرم. نگاهش کمی نرم‌تر شد، اما این نرم‌شدن چیزی از سنگینی حضورش کم نکرد.
«لطفاً یادت بیاد.»
صدایش آرام بود، اما لرزشی از خواهش یا هشدار در آن پنهان شده بود، و همین کافی بود که بیشتر مضطرب شوم.
«من نمی‌خوام مجبور بشم یادت بیارم.»
خواستم چیزی بگویم، اما هنوز حرفی میان ذهنم شکل نگرفته بود که مهرداد دستم را کشید و با خودش به سمت راهرو برد. قدم‌هایش محکم و هماهنگ بود، بدون هیچ توقفی، اما به اندازه‌ای آرام که نشان دهد همچنان تسلط کامل روی وضعیت دارد. احساس کردم به دنبال او کشیده می‌شوم، مقاومت نمی‌کردم، اما هر لحظه اضطرابم بیشتر می‌شد. سایه‌های بلندِ ما دو نفر بر دیوارهای نم‌گرفته و ترک‌خورده‌ی راهرو کشیده می‌شد، و بوی سنگین و ناخوشایند نم، فضا را سنگین‌تر و خفه‌کننده‌تر کرده بود.
مهرداد بدون آن‌که حرف دیگری بزند، مرا به جلو هدایت می‌کرد. حرکتش آرام بود، اما در تمام حرکاتش چیزی از تصمیم‌گیری و کنترل موج می‌زد، چیزی که نمی‌توانستم آن را ندیده بگیرم. نفس‌هایم کم‌عمق شده بودند، قلبم تندتر می‌زد و نگاهم دائماً به سمت مهرداد می‌چرخید. با خود فکر می‌کردم: قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ او چه چیزی می‌خواهد به من نشان بدهد؟
برگشتم و برای آخرین بار به رد چنگ یک دیوانه روی دیوار خیره شدم. وحشتناک بود که آراز ممکن بود یک جانی باشد. یک جانی جذاب.
لبخندی گوشه لبم نقش بست چون من هم ظاهرا دیوانه شده بودم.
قدم‌هایمان با صدای خفیف جیرجیر روی کف ترک‌خورده ادامه پیدا کرد، و من با هر قدم بیشتر میان اضطراب و کنجکاوی گیر می‌افتادم. مهرداد حرفی نمی‌زد، فقط دستم را محکم گرفته بود، انگار نمی‌خواست اجازه دهد حتی برای یک لحظه از او جدا شوم. دست مهرداد مثل زنجیری سنگین، بی‌رحمانه مرا به سمتی می‌کشید که پایانش را نمی‌دانستم؛ تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که هر قدمی که کنار او برمی‌داشتم، به لبه جهنمی نزدیک‌ترم می‌کرد. جهنمی که شبیه به ترسناک‌ترین کابوس‌هایم بود. او گفت:
_ شبانه قراره با من بیای
و من فقط یک چیز فکر کردم. آیا آراز این نزدیکیست. نکند رد مرا گم کند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    1

    وای چه شروع جذابییی!میدونم مهراد رو مخه ولی ای کاش تو رمان بمونه. نصف جذابیت رمان به مهراده😭🤏🏻

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    بریم که یه رمان معمایی خفن دیگه از ساناز داشته باشیم 🥰🥰

    ۶ ماه پیش
  • ویونا

    3

    چقدر خرشانسمممم همین الان جلد اول و تموم کردم جلد دوم اومد

    ۷ ماه پیش
  • م..

    0

    آره ولی باید هر هفته استرس پارتا رو بکشیم 😅😭

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    به نام خدا چ شروع هیجان انگیز و در عین حال وحشتناکی 😬

    ۶ ماه پیش
  • ....

    0

    خیلیییی باحال و خفنههه. واقعا عاشق داستانشم. ولی خب احساس می کنم پایان مهراد و ریحان نمی تونه چیز خوبی باشه.

    ۶ ماه پیش
  • م..

    1

    همینطوری با پارتای خانم لرکی عزیز سکته رو می زنیم حالا که با آهنگ هم همراه شده و هیجان داستان رو بیشتر کرده پیش به سوی سکته قلبی 😂

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    0

    آهنگش من و یاد اتاق فرار میندازه😂

    ۶ ماه پیش
  • زری گلی

    1

    پارت اولم و میگم خاک بر سرت مهراد خااااک✋🏻 همون عنی که بودی همونی . فقط با دخترام خوب رفتار کن عوضی🚶🏻 ♀️

    ۶ ماه پیش
  • زری گلی

    1

    از صدای زنی پشت در جذب قلم شما شد نظر هام هست، راز شبانه رو خوندم الان راز میراث ، عالی واقعا لذت بردم❤️ مشتاقانه کار هاتون رو دنبال میکنم

    ۶ ماه پیش
  • غزال

    0

    عجب شروعه عالیی🫠

    ۶ ماه پیش
  • فرجی

    0

    عزیزم کجا خوندین فصل اول رو من نمیتونم بخونم پیداش نمیکنم😭

    ۷ ماه پیش
  • نگین

    0

    اسم ساناز لرکی رو سرچ کن تموم رمان هاش بالا میاد از اونجا راز شبانه رو پیدا کن

    ۷ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    مرسی

    ۷ ماه پیش
  • فرجی

    0

    یکی فصل اول و برامنم بفرسته از پارت بیستوشش به بعد دیگه نشونم نداد توی برنامه هرچقدر سرچ میکنم پیدا نمیکنم😭🥲

    ۷ ماه پیش
  • آوا

    0

    داستان این رمان خیلی مورد علاقمه🥲 عالی بود مرسی🤍

    ۷ ماه پیش
  • Mahi

    0

    آراز 😝😝😝 واقعا لیسیدمش😝

    ۷ ماه پیش
  • ویونا

    0

    همچنیننن دوست عزیزمم همچنیننن

    ۷ ماه پیش
  • Mahi

    0

    واقعا موردعلاقمه🔥

    ۷ ماه پیش
  • ویونا

    0

    چقدر وایب این پارت جذاب بودد

    ۷ ماه پیش
  • Mahi

    1

    خانم لرکی رمان قراره وی ای پی باشه؟ نمیشه مثل جلد اول رایگان باشه؟😭

    ۷ ماه پیش
  • Negar

    0

    ببخشید در اصل مهراده یا مهرداد ؟

    ۷ ماه پیش
  • آمنه

    0

    مهرداد هست نه مهرداده

    ۷ ماه پیش
  • نورا

    0

    مگه مهراد نیست !؟

    ۷ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    مهراد

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️