پارت بیست :
شام در سکوتی که حالا از جنسِ زهر و کنجکاوی بود، به پایان رسید. شاهان دستمالِ پارچهای را دورِ لبهایش کشید و روی میز انداخت. وقتی از جا بلند شد، سایهاش دوباره روی تمامِ سالن خیمه زد.
پشتِ صندلیاش ایستاد، نگاهی به من که هنوز بیحرکت روی صندلی نشسته بودم انداخت و در حالی که دکمهی کتش را میبست، با صدایی که انعکاسش در سالنِ خالی مورمورکننده بود گفت:
«شبهای عمارتِ آتیشی خ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0یعنی شاهان فهمید یا جزعی از نقشه آرازه ؟؟