پارت هشتم :

#شبانه

از اتاق که بیرون زدم، سرمای راهرو مثل دست‌های یک مرده دور گردنم پیچید. عمارت ابراهیم آتیشی فقط یک خانه نبود؛ یک هیولای سنگی و تودرتو بود که با هر نفس کشیدنم، دیوارهای مخمل‌پوش و تاریکش انگار به هم نزدیک‌تر می‌شدند تا مرا ببلعند. هزارتویی ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!