پارت دوازده :

صبح با رنگی مرده و خاکستری از راه رسید. نوری که از لای پرده‌ها به داخل می‌خزید، بیشتر شبیه به غبار بود تا آفتاب. حتی یک لحظه هم چشم روی هم نگذاشته بودم. عمارت ابراهیم آتیشی، مثل هیولایی که با شکمی پر از خون به خواب رفته باشد، در سکوتی وهم‌انگیز فرو رفته بود.

این همان لحظه‌ای بود که باید از آن استفاده می‌کردم؛ مرز باریک بین خوابِ نگهبانانِ شب و بیداریِ خدمه‌ی صبح.

از روی ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    کاش ابراهیم هم بشه پناه عشق اراز

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    دمتگرم آراز با این نفوذیایی که داری 😊😇

    ۴ ماه پیش
  • غزال

    0

    اه مرتیکه چه سیریشه

    ۴ ماه پیش
  • نگین

    0

    وای آراز مواظبش باششش

    ۵ ماه پیش
  • م..

    5

    افه منو یاد راننده و پیشکار خانواده آدامز میندازه 😂

    ۵ ماه پیش
  • ......

    1

    چقدر مهراد عوض شده ، چجوری می زاره اینا با شبانه اینطوری رفتار کنند !؟

    ۵ ماه پیش
  • راز

    0

    عالی بود عالیه عالی

    ۵ ماه پیش
  • نورا

    1

    همین که نبردش پیش مهراد جای شکر داره

    ۵ ماه پیش
  • مینا

    2

    مغزم درگیر ریحانه چی شد این دختر زیادی بی گناه بود برا این دردسر این مهراد براچی اینجوری شده

    ۵ ماه پیش
  • مینا

    0

    افرین ماهور 👏 کاش شبانه از اتاقش بیرون نره چقد دردسر درست میکنه برا خودش بی دست وپا شده

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    4

    احساس میکنم ابراهیم آتیشی هم چیزی بهش نمیگه انگار ک چون آراز شبانه و رو دوست داره اونو عزیز بدونه

    ۵ ماه پیش
  • نگین رمان فن

    0

    ای بابا شبانه دوباره تو دردسر افتاد

    ۵ ماه پیش
کپی شد!