پارت سوم :
فصل سوم
یک ساعت مسیر در سکوتی سنگین گذشت. صدای موتور ماشین خفقانآور بود، مثل زمزمهای ممتد که هر لحظه ذهنم را به مرزهای وحشت نزدیکتر میکرد. نگاهم هر چند دقیقه یکبار از پنجره به بیرون سُر میخورد، و چشمان مضطربم بیهدف میان تاریکی جاده به دنبال تصویری آشنا، حرکتی یا هرچیزی میگشت که به آراز و موتورش مربوط باشد. اما هیچکس نبود. هیچچیز نبود. فقط جادهای بیپایان در دل شب، که با چراغهای ماشین روشن میشد و دوباره در تاریکی فرو میرفت.
اضطراب مثل موجی سرد، آرام ولی مداوم، در جانم میپیچید. لحظهای نبود که این سوالها ذهنم را ترک کنند؛ آراز کجاست؟ چرا نمیآید؟ آیا اصلاً میداند من کجا هستم؟ اما پس از هر تلاش کوتاه ذهنی، یک واقعیت وحشتناک بر من سنگینی میکرد: مهرداد هیچگاه رهایم نخواهد کرد. اوضاع از آنچه که تصور میکردم، جدیتر و تاریکتر شده بود.
این رابطه، هر چیزی که بود، برای مهرداد فراتر از یک وابستگی یا نیاز معمولی بود؛ او مرا میخواست، به شکلی بیمارگونه و تسخیرکننده، برای پادشاهی وحشتناکش، یک ملکه در قلمرویی که از تاریکی و درد ساخته شده بود.
حالا همه چیز برایم هویدا بود، داشتم به سمت مهراد کشیده میشدم.
این فکر مثل خنجر پشت ذهنم نشست. هرچه بیشتر به مقصدمان نزدیک میشدیم، هرچه جادهها خلوتتر و فضای اطراف وهمآلودتر میشد، این حس تاریکی عمیقتر در جانم فرو میرفت. دستی غیبی که مرا به زور از دنیای حتی اندکی امنترم کشیده بود، انگار حالا قصد داشت مرا در دامی بیپایان رها کند.
چراغهای ماشین جلوی دروازهای عظیم ایستادند. به بیرون نگاه کردم. نماد قدرت و سردی، اولین چیزی بود که به ذهنم آمد. دروازهای آهنین، مشکی و سنگین، با طرحهایی شبیه به شعلههای آتش که هر کدام با ظرافت بینقصی حکاکی شده بودند. نور سرد چراغهای خارجی ماشین روی آنها بازی میکرد و هر پیچوتاب شعلهها، نام ابراهیم آتیشی را در ذهنم زنده میکرد.
مهراد ماشین را متوقف کرد، لبخندی محو و مرموز روی لبانش نشست. باز همان لبخند؛ همان نشانهی چیزهایی که نمیخواستم بفهمم. یک لحظه کوتاه به سمتم برگشت و گفت:
«رسیدیم.»
به دروازه و عمارت پشت آن، که اکنون زیر سایهی تاریک شب خود را پنهان کرده بود، خیره شدم. نمیدانستم قدم به این دنیای جدید قرار است مرا به کجا ببرد، اما فقط میدانستم، از اینجا به بعد، چهرهی جهنم نزدیکتر از همیشه است.
ماشین با صدای خشک تایرهایش روی زمین خاکی، از دروازهی بزرگ و آهنین عبور کرد. تنها به بیرون خیره شده بودم؛ مسیری که به نظر میرسید انتهایی نداشت، به دنیایی میبرد که گویا از دل کابوسهای یک ذهن بیمار بیرون آمده بود. درختان اطراف جاده همه خشکیده و سیاهچهره بودند، انگار که سالها از مرگشان گذشته و شاخههایشان مثل دستهای مردهها از زمین بیرون آمده باشد تا
گمشدهای را به درون خود بکشانند. باد سردی میان این شاخهها پیچید و تصویر سایههای بلندِ معوجشان را روی زمین کشاند؛ سایههایی که با هر وزش جابهجا میشدند، مثل موجوداتی زنده و در کمین. سکوت فضا، تنها با خشخش برگهای خشک شکسته میشد؛ همان برگهایی که زیر این درختان انباشته شده بودند، گویی گورستانی بیانتهای طبیعت را ساختهاند.
چشمهایم به بیرون زل نمیزد؛ انگار پشت پنجره چیزی جز تاریکی نبود، و این تاریکی آرام در وجودم رخنه کرده بود. اما شاید آنچه درون این تاریکی مرا شکنجه میکرد بیشتر از هر چیز، خود مهرداد و نگاه سنگینش بود. نگاه به چشمهایی که هر بار در آینهی ماشین میدیدم، چیزی میان تحسین و مالکیت افراطی بود. انگار از چیزی که فقط خودش میدید، شیفته شده باشد.
نگاه شیشهایام لایهای غمگین و نگران داشت؛ عنبیهی مشکی که در لابهلای تاریکی عمیقش، رگههایی طلایی - یا شاید مسی – چرخ میزد. زیر نور ضعیف داخل ماشین، آن رگهها مثل انعکاسی از گرگومیش شب ظاهر میشدند؛ نه روز، نه شب. همین ناهمگونی، همین تلفیق زیبای تاریکی و روشنی، چشمانم را از هر چیز دیگری قابل تشخیصتر میکرد. چشمانی که مهرداد را یاد سلطنت و شکوه میانداخت. هر بار که نگاه میکرد، خود را در جایی فراتر از زمین میدید؛ جایی که من، ملکهی آن بودم.
زمینهای اطراف عمارت گویی بیپایان بودند؛ هیچ نشانهای از حد و مرز دیده نمیشد، هیچ جایی برای تصور رهایی وجود نداشت. تنها همین مسیر، همین درختهای مرده، و سکوت سرد شب.
ناگهان، در دوردست چیزی پدیدار شد؛ سایهی یک ساختمان عظیم. هرچه ماشین پیش میرفت، جزئیات بیشتری از عمارت نمایان میشد. اینجا عمارت نبود، اینجا یک قلمرو بود؛ شبیه یک قلعه از دنیایی دیگر، با دیوارهایی که انگار به آسمان زبانه میکشیدند. طراحیاش به طرز ترسناکی باشکوه بود. پنجرههای بلندِ باریک، که گویا برای دیدبانی از هر گوشهای ساخته شده بودند، و حجمی از ستونهای موقر که عمارت را به غولی سنگی تبدیل کرده بودند. روی تمام نمای بیرونی نشانههایی از قدرت دیده میشد؛ حال یا قدرتی انسانی، یا چیزی فراتر از آن که نمیتوانست طبیعی باشد.
چراغهای ماشین به سمت ورودی بزرگی کشیده میشدند، یک راه پهن سنگی که انگار برای استقبال از موجودات سلطنتی طراحی شده بود. هر چه به این "قصر" نزدیکتر میشدیم، تپش قلبم بیشتر شدت میگرفت. تمام بدنم به لرزه افتاده بود، پاهایم سرد شده بودند، و گویی ذهنم دیگر قادر نبود حتی بر یک فکر واحد تمرکز کند. هوای سنگین اطراف ماشین انگار در عمق قفسهی سینهام گیر کرده بود؛ علیرغم فضای گسترده بیرون، نفس کشیدن برایم دشوار شده بود.
ماشین جلوی ورودی عظیم عمارت ایستاد. دروازههایی بزرگ و گوتیک، پوشیده از طرحهایی پیچیده که یادآور افسانههای نفرینشده بود، مقابل چشمهایم خودنمایی میکردند. سکوت سنگین تنها با صدای موتور ماشین شکسته شد که حالا خفه شده بود. مهرداد کمی به سمتم برگشت. نگاهش روی چشمانم ماند؛ نگاهی طولانی و عمیق که انگار چیزی را درون چشمانم میخواند.
مهرداد آرام گفت:
«میدونی چرا بهت میگم ملکه؟ چون تو تاج داری. نه فقط یکی، دو تا تاج... این رگههای گرگومیش تو چشمهات، قدرتش رو حس میکنم. ملکهی گرگومیش، به قصرمون خوش اومدی.»
هیچ چیزی نگفتم. تنها صدای ذهنم بود که زنگ خطر را برای هزارمین بار در سرم تکرار میکرد: تو گرفتار شدی.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
3احساس می کنم این کنترل گری های مهراد قراره اینجا خیلی بیشتر از قبل باشه
۴ ماه پیشزری گلی
0مهراد هیچوقت عوض نشد هر *** خوبی نسبت به رفتارش با ریحانه پیدا کردم الان نشون میده میخواست عروسکی که ازش دور شده برگردونه نه بیشتر . رواننننیییییی🤬😫می دونی دلم میخواست آراز حالش خوب میشد با شبانه کاپل میشدن واقعا دلم میخواست کمکش میکردم یه جوری از اون سیاهچاله دربیاد .
۵ ماه پیشزری گلی
0ابرام آتشی باعث مرگ مادراشون شد ، یزدان داغ دید بوش رو هم از دست داد ، ماه منیر خودشو سوزوند آراز دیوانه شد خودشو کشت به خاطر دست رو دست گذاشتن و نگار بی برادر شد، حالا مهراد اومده که چی ، اون پادشاهی رو ادامه بده اون وسواس مریض گونه اش روی شبانه ادامه بده و دخترم رو زجر بده ...
۵ ماه پیشنگین
0از اولم مشخص بود یه جانی به تمام معناعه مهراد ووییی ساناز چی تو ذهنتههه
۵ ماه پیشنگین
0آقا اصلا نکنه این مرتیکه فکرای عجیب راجب شبانه داشته باشه. یا حسیننننننن
۵ ماه پیشK
0یهو یاد دفترچه افتادم کاش شبانه سریعتر فرصت کنه بخونتش شبانه گرفتار شد امیدوارم به سلامت از بند این گرفتاری دربیاد
۶ ماه پیشنورا
0واییی منم گیج شدم اصلا 🥲😂
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
2مهراد این دفعه قرار نیست به لطافت قبل باشه شبانه