پارت دوم :

فصل دوم
تقریباً پشت سر مهراد کشیده می‌شدم؛ حس سنگینی دستش روی مچم هنوز مرا در حالتی آمیخته از اضطراب و بهت نگه داشته بود. هوای خنک حیاط بیمارستان، شب را درون خود بلعیده بود؛ نسیم ملایم ولی سردی میان درخت‌های کوتاه و
خشکیده می‌پیچید و سایه‌های نامتقارن زیر نور ضعیف چراغ‌ها روی زمین بازی می‌کردند. سکوت سنگین فضای بیمارستان، که حالا فقط صدای قدم‌های ثابت ما آن را می‌شکست، چیزی بین وهم‌آلود و تلخ بود.
به اطراف نگاه کردم به سمت دیوارهای بلند. چطور ممکن بود آراز را باخبر کنم که دارد مرا می‌برد.
اضطراب قدم هایم را کند کرده بود.
مهراد دستم را محکم گرفته بود، حتی گاهی بدون آن‌که سرعت قدم‌هایش تغییر کند، کمی فشار بیشتری روی دستم می‌آورد. انگار بی‌آن‌که حرفی بزند، پیام روشنی به من می‌داد: قرار نیست عقب بکشی. نگاهم را دوباره به اطراف حیاط چرخاندم. یکدفعه مهرداد ایستاد و مقابلم ایستاد:
_ منتظر کسی هستی؟
قرص های مسکن قوی می‌دادند. آمپولهای آرامبخش و من فرق میان واقعیت و خیال را گم کرده بودم.
آراز زنده بود، اما این را فقط من می‌دانستم. باید بازی می‌کردم؛ باید وانمود می‌کردم هیچ امیدی نیست، مبادا مهراد بویی ببرد و دیوانگی‌اش ویرانگرتر شود.
_ نه...نه...
مهرداد مات مرا نگریست:
_ چی نه شبانه!
_ داروهام چی میشن؟
مهرداد جا خورد:
_ چه دارویی؟ چند تا مسکن ساده بود.
باد موهایم را به هم ریخته بود. آرام گفتم:
_ روزهای بعد یه کم شلوغ کردم داروهای قوی دادن... حالم بد میشه دکترم میدونه بدون داروهام داری میبریم...
مهرداد از میان دندان گفت:
_ چه غلطی کردن! به سمت ساختمان نگاه کرد و نالید:
_ وای به حالشون اگه راست باشه!
مرا به سمت ماشین هدایت کرد، نوری نارنجی از چراغ کوچک پارکینگ روی بدنه‌ی مشکی ماشین تابیده بود. پاهایم سست شد، اما نه از ترسِ رفتن، بلکه از وحشتِ تنها ماندن با او. کمی سرعتم را کم کردم، مهراد حتی نگاهی به عقب نینداخت. او یک گام به سمت جلو برمی‌داشت
نفس عمیقی کشیدم تا لرزش صدایم را پنهان کنم. باید چیزی می‌گفتم که طبیعی به نظر برسد. باید نقش دختری را بازی می‌کردم که هنوز نگران گم شدن است، نه دختری که پایان همه چیز را دیده است. با صدایی که سعی می‌کردم فقط مضطرب باشد، نه سوگوار، گفتم:
«کجا داریم میریم؟»
حرفم با عجله از دهانم پرید. مهراد
نگاهی به من انداخت و کجکی لبخندی زد. هیچ ردی از آرامش در آن لبخند نبود؛ بیشتر شبیه مهر و مومی بر یک راز بود.
«بالاخره پرسیدی، شبانه.»
حرفش خونسرد بود، اما طنینی از قدرت داشت؛ تنشی در کلماتش بود که باعث شد نفسم در سینه حبس شود.
به چشمانش نگاه کردم، اما چیزی جز همان سایه‌های مواج و تیره ندیدم. باید جمله‌ای می‌گفتم تا او شک نکند. باید وانمود می‌کردم نگران هستم، در حالی که در دلم غوغا برپا بود. بغض گلویم را فشار می‌داد، اما با صدایی لرزان که سعی داشتم واقعی به نظر برسد، گفتم:
«آراز هیچ جسدی ازش پیدا نشد...»
این دروغ‌ترین جمله‌ای بود که تا به حال گفته بودم. من می‌دانستم هیچ‌کس، هیچ‌وقت جسد او را پیدا نمی‌کند. اما مهراد نباید می‌فهمید.
چهره‌ی مهراد هیچ تغییر محسوسی نکرد، اما نگاهش عمیق‌تر شد. قدمی به سمتم برداشت، حالا فاصله‌ی چشمانمان بسیار نزدیک‌تر از قبل بود و صدایش کمی آرام‌تر و پرطنین‌تر به گوش رسید:
«اون مرده، شبانه. آراز باید پشت سر بذاریمش...»
مکثی کرد و نگاهش را کمی دقیق‌تر روی چشم‌هایم ثابت نگه داشت، انگار می‌خواست عمق ترس‌هایم را بخواند.
«وقتش رسیده جای درست زندگی کنی. قصر پدرم.»
ماشین مشکی با شیشه‌های دودی، مثل هیولایی خفته در دل شب، منتظر بود. مهراد درِ عقب را برایم باز کرد. بوی چرم نو و عطر تلخ مردانه‌ای که از او به مشام می‌رسید، حسی از ناآشنایی و اضطراب را در من زنده کرد. سوار شدم. در بسته شد و صدای ملایم قفل، سکوت داخل ماشین را شکست. حس کردم در تابوتی متحرک حبس شده‌ام.
مهراد دور زد و پشت فرمان نشست. راننده سر تکان داد و ماشین با حرکتی آرام به دل جاده‌ی پیچ‌درپیچ لواسان زد. چراغ‌های ماشین، سایه‌های درختان را روی شیشه‌ها می‌رقصاندند و نور ماه، گاهی چهره‌ی مهراد را روشن می‌کرد. سکوت بینمان سنگین بود؛ سکوتی پر از حرف‌های نگفته و حقیقتی خونین که من باید به تنهایی حملش می‌کردم.
بالاخره سکوت را شکستم. صدایم کمی لرزید، اما سعی کردم خودم را نبازم:
«قراره چه اتفاقی بیفته؟»
مهراد نگاهش را از جاده برنداشت. لبخندی محو بر لبانش نشست.
«قراره تو ملکه اون قصر بشی، شبانه.»
قلبم تندتر زد، اما نه از شوق. "ملکه؟" این کلمه در ذهنم چرخید. ملکه‌ی کدام قلمرو؟ قلمرویی که با خون بنا شده بود؟ دوباره پرسیدم:
«پادشاهش کیه؟»
مهراد خندید، صدایی کوتاه و کنترل‌شده.
«معلومه که منم.»
سکوت دوباره حکمفرما شد، اما این بار سنگین‌تر و پر از سوال. به بیرون خیره شدم. درختان، خانه‌ها و چراغ‌ها با سرعتی دیوانه‌وار از کنارم می‌گذشتند. پادشاه دیوانه. این فکر مثل خنجری سرد در ذهنم نشست. من ملکه‌ی پادشاهی بودم که نمی‌دانست برادرش دیگر زنده نیست و اگر بفهمد، شاید جنونش دنیا را به آتش بکشد.
مهراد دستش را روی دستم گذاشت، نوازشی آرام و تسلی‌بخش. اما این حرکت، نه تنها از اضطرابم کم نکرد، بلکه حسی از خطر و ناامنی را در وجودم بیدار کرد. انگار در دام افتاده بودم، دامی که با وعده‌های شیرین و نقشه‌های فریبنده تزئین شده بود و من، تنها نگهبانِ رازی بودم که می‌توانست همه چیز را ویران کند.
ماشین به پیچ تندی رسید. ناخودآگاه دستم را روی لبه‌ی صندلی فشردم. این سفر به کجا ختم می‌شود؟
مهراد از آینه نگاهی به من انداخت، لبخندش عمیق‌تر شد، چشم‌هایش در تاریکی می‌درخشید.
«نترس، شبانه. فقط کافیه به من اعتماد کنی.»
چشم‌هایم را بستم تا اشک‌هایم را نبیند. چه کسی می‌داند، اعتماد به یک پادشاه دیوانه، آن هم وقتی خبر ندارد برادرش زنده است، تا چه اندازه می‌تواند خطرناک باشد؟
چشم گشودم و بیرون را نگریستم آراز کجا بود!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    چرا داره شبانه رو میبره؟ممکنه فهمیده باشه که آراز زندس و داره شبانه رو پنهون میکنه که نتونه پیداش کنه؟؟

    ۶ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    1

    از این رفتار شبانه با مهراد بدم میاد چون مهراد شبانه رو با هر سختی بزرگ کرده و با این که شبانه بچه کسی بوده که مادرشو کشته باز مهراد با شبانه بد رفتاری نکرده ولی الان شبانه داره به کسی که از خودش گذشت تا شبانه رو بزرگ و در رفاه باشه خیانت میکنه

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    5

    اتفاقا کاملا برعکس حالا با این کار ندارم ک مهراد کلا مریضه ولی حتی اگه همه ی این کار هارو برای شبانه انجام داده بود قطعا شبانه عذاب وجدان میگیره ک این همه دختر به خاطرش بدبخت شدن و چند برابر بیشتر از مهراد بدش میومد

    ۶ ماه پیش
  • rey☆♡

    4

    فک نکنم مهراد به شبانه آسیبی برسونه ولی بازم این دلیلی نمیشه که مهراد خوبه چون اگه به کارایی که مهراد کرده فک کنیم میبینیم اونی که روانیه مهراده واینکه یک حس بیمار گونه به شبانه داره اینکه همش میخواد مراقبش باشه میخواد شبانه گوش به فرمانش باشه نمیخواد با کسی شریکش کنه و شبانه رو کنار خودش نگه داره😕

    ۶ ماه پیش
  • ....

    2

    مهراد قبلا همه چیز و همه *** شبانه بود اما الان شبانه از تصور تنها موندن باهاش وحشت می کنه، چه تناقضی. یه حسی بهم می گه مهراد می دونه آراز زندس.

    ۶ ماه پیش
  • زری گلی

    1

    دوباره دوباره😬 به من اعتماد کن من مراقبتم دلم میخواد این پسره رو از وسط نصفففف کنم ریحان چی مرتیکه .... میتونم بی ادبی کنم نه ؟ یا میاد منم ادب کنه ، بیا که می خوام حساب خودم و دخترام رو ازت پس بگیرم . شبانه از چی این خوشش می اومد با وجود آراز (وقتی دیوونه نمی شد دوستش داشتم و گرنه اونم بد بود)

    ۶ ماه پیش
  • نگین

    0

    یا حسین نکنه این به شبانه نظری چیزی داره؟ منظورش از اینکه پادشاهش منم چیه؟ پس ریحان پشمک..؟

    ۷ ماه پیش
  • ویونا

    0

    نهههه منظورش اینه میخواد شبانه کنارش باشه

    ۷ ماه پیش
  • ویونا

    0

    تصور میکردم مهراد قصد داره شبانه و دیوانه کنه که خبرنگارا باورش نکنن ؛هنوز امیدی به علاقه مهراد به شبانه دارم

    ۷ ماه پیش
  • ویونا

    3

    مهراد نمیدونم نگران شدنت و باور کنم یا ادامه دادن پادشاهی کثیف و

    ۷ ماه پیش
  • راز

    0

    ممنونم بانو خیلی قشنگه و با معنی، عالیه محشره این قلم خیلی زیاد

    ۷ ماه پیش
  • K

    0

    خانم لرکی مثل همیشه عالی بودین بی صبرانه منتظر آراز و اون خبرنگار هستم حدس می زنم یه ربط هایی به اون دخترا داره

    ۷ ماه پیش
  • نورا

    0

    مگه آراز مرده ؟؟

    ۷ ماه پیش
  • آمنه

    0

    آراز زنده هست البته توی قسمت آخر جلد یک بیان شد که اگه اشتباه نکنم یک گردنبند به شبانه داد و در اون هم ردیاب گذاشته تا بدونه شبانه کجاست ومراقبش باشه

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️