پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت شصت و دوم :
از دور هامور را دیدم...زیر نور افتاب روی زمین دراز کشیده بود روی انگشتش پروانه کوچکی بود و او به آن پروانه چشم دوخته بود.
ناخداگاه لبخند زدم.
از دور اگر اورا میدیدی همچون قاصدکی بود که با موهای سفیدش به نرمی با نسیم همراه شده بود و گویی موهایش با باد میرقصیدند.
-چرا داری دیدم میزنی؟
نرم خندیدم و به سمتش رفتم.
-گرسنه ات میشه، هیچی نخوردی.
خیره به پروانه بر روی انگشØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0گلبم شکست🥺
۱ سال پیشمهدیس
4نهههههههه من لبخند هامور از یادم نمیرهعهععع نههههه چراااا
۲ سال پیشHedi
1😮😭
۲ سال پیشفاطمه زهرا
3چه کنیم دیگه هر وقت با یه پارت بخندیم قراره با پارت بعدش که این بود گریه کنیم
۲ سال پیشالهه
1وای هامور عزیزم خدایا طوریش نشه
۲ سال پیشAn
3بدبختی پشت بدبختی 😅😅
۲ سال پیشSaniya
34فقط منم که دلم نمی خواد هامور حتی بره پیش ایوار؟دلم می خواد همیشه پیش ویونا و رستاک بمونه
۳ سال پیشفریماه
1احساس میکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هاموه
۳ سال پیشباران
2نابودم ....
۳ سال پیشیاس
10پارت هدیه ندی با این پارت هدیه دادنت🤣🤣🤣
۳ سال پیشZahi
13فقط هامور چیزیش نشههه مرجان قربونت تروخدا به هامور رحم کن 😂😭
۳ سال پیش..
2امروزم پارت هدیه بدهههه
۳ سال پیشMrMp
4خدایا مرسی مرجان رو آفریدی که پارت هدیه بزاره 🤣🤣 خدایا میشه همین الان جمعه هفته دیگه بشه آخه مرجان میخواد پارت بعدی رو بزار کش الان جمعه بعدی بود🥲 خدایا منو گاو کن مرسی
۳ سال پیشSaniya
6وای نه هامورر
۳ سال پیشAram
5بچمو بردنننن بغض...من تا فردا از شدت اورتینک و حرص خوردن میرم تو کما حالا ببیننن
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستا
0ولی من هامور رو خیلی دوست دارم اون طعم محبت رو چشید و دیگه نمیتونه مثل قبل به زندگی سرد سازمانی عادت کنه البته تا زمان تبدیلش😭😭💔