پارت هفتاد و هفتم :

قبل از این که چاقو شاه رگم را ببرد، دستم را بالا آوردم و خیره به چشمان خالی از احساسش چاقو را گرفتم، نه سوزش دستم مهم بود نه خونی که از میان مشتم بر روی زمین می چکید، او خیره به من زل زده بود و من خیره به او چاقو را میان مشتم نگه داشته بودم.
-نباید این طوری شه!
منتظر بود حرفم را تمام کنم.
بغضم را فرو خوردم و با خشم به سختی غریدم.
-باید بدونی داری چی کار می کنی، باید بدونی که همون Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستا

    0

    یاد وقتی افتادم که میلاد هیپنوتیزم شده بود داشت به دنیز اسیب میزد و یهو به خودش اومد و دید چه غلطی کرده..

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    9

    رستاک عاشقتم

    ۳ سال پیش
  • Valentina

    28

    عشقت یا بهتر بگم عشقمون خیلی تاکسیک،روانی و خفنه...به هر حال نوشابه ضرر داره ولی خبب😔

    ۳ سال پیش
  • زینب

    6

    بله بله درسته😔🤌😂

    ۳ سال پیش
  • Ara

    9

    بخدا تک تک گیسام سفید شد تا این مرتیکه ویونا رو یادش بیاد.

    ۳ سال پیش
  • Saniya

    31

    وای اگه یادش نیاد واقعا میکشمش مرد حسابی ما از خرداد ماه داریم چه غلطی اینجا میکنیم که بعد تو زارت همه چی رو یادت برهه اینجا به منم توهین شد ویونا رو که بماند باید یادت بیاددددد

    ۳ سال پیش
  • ...

    1

    خرداد چرا ؟ اواخر شهریور بود !

    ۳ سال پیش
  • Saniya

    1

    رمان پیرانا تا اونجا که یادمه از اواسط خرداد پارسال شروع شد

    ۳ سال پیش
  • الی

    21

    عه یادش اومد🥲 ولی دقت کردین؟ میلاد دنیز رو از رو گردنبند شناخت رستاک ویونا رو از روی زخمش🫠 قلبممممممممم🥹🌸

    ۳ سال پیش
  • helia

    13

    ویونا واقعا از وقتی لولیتا ها رو دیده همش داره لولیتا ها یادش میاد یه جورایی خوریِ مغزش شده واقعا اسم لولیتا میاد من سکته میکنم میرم اون دنیا برمی گردم چه برسه به ویونا

    ۳ سال پیش
  • حدیث

    4

    من چرامنتظرم رستاک ویونارو بندازع روموتور فرار کنن🥲🥲🥲اصلا دوسدارم زودتر تموم بشه😭هم دوسدارم ی عالمه ا امه داشته باشع، مرجان امروز تولدمه ی پارت هدبه بده شادم کن🥲❤

    ۳ سال پیش
  • Shakila

    2

    🥺🥺خیلی زنی قدرتمندیه و محشره رمانتون

    ۳ سال پیش
  • تی تی

    15

    مرتیکه ی به ظاهر دکتره کوتوله مو سیخ سیخی آخه همین کوسه دفنت کنه ک از ذهن بچم نمیری ، رستاک؟ گلم؟ آر یو سادیسمی؟جمعه عاشق شنبه فارغ؟همین الان جد دختره روآوردی جلو چشمش بعد بغل؟ سن بیر الله وِله بیزی

    ۳ سال پیش
  • مرسل

    2

    فردا پارت داریم؟!

    ۳ سال پیش
  • mona

    2

    اوه... یکم به زمان نیاز دارم تا هضم کنم که چی شد... فقط بگم شاهکاره این رمان

    ۳ سال پیش
  • بازمانده پیرانا

    5

    من هنوز زندم امااااااا کممممم مونده سکتهههه کنمممم

    ۳ سال پیش
  • آنوشا

    2

    مرجان تبریک میگم آنوشا یکی از کسایی که واسه رمانات و خودت جون میده با این پارت بمرده

    ۳ سال پیش
  • Black.blue

    3

    و منی که اخر هر پارت به خودم امید میدم که پارت بعدی رستاک به خودش میادو با ویونا فرار میکنن ولی فک کنم موقعی که به این پارت برسیم زنده نباشم از شدت هیجان و حرص خوردن از دستشون😐😭

    ۳ سال پیش
  • Rahi

    3

    در حدی حساس شده که واقعا یه لحظه احساس میکنم من جای ویونام و دلم میخواد از وضعیت الان بزنم زیر گریه یعنی چی اخهههه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️