پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت هفتاد و هفتم :
قبل از این که چاقو شاه رگم را ببرد، دستم را بالا آوردم و خیره به چشمان خالی از احساسش چاقو را گرفتم، نه سوزش دستم مهم بود نه خونی که از میان مشتم بر روی زمین می چکید، او خیره به من زل زده بود و من خیره به او چاقو را میان مشتم نگه داشته بودم.
-نباید این طوری شه!
منتظر بود حرفم را تمام کنم.
بغضم را فرو خوردم و با خشم به سختی غریدم.
-باید بدونی داری چی کار می کنی، باید بدونی که همون Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
زینب
9رستاک عاشقتم
۳ سال پیشValentina
28عشقت یا بهتر بگم عشقمون خیلی تاکسیک،روانی و خفنه...به هر حال نوشابه ضرر داره ولی خبب😔
۳ سال پیشزینب
6بله بله درسته😔🤌😂
۳ سال پیشAra
9بخدا تک تک گیسام سفید شد تا این مرتیکه ویونا رو یادش بیاد.
۳ سال پیشSaniya
31وای اگه یادش نیاد واقعا میکشمش مرد حسابی ما از خرداد ماه داریم چه غلطی اینجا میکنیم که بعد تو زارت همه چی رو یادت برهه اینجا به منم توهین شد ویونا رو که بماند باید یادت بیاددددد
۳ سال پیش...
1خرداد چرا ؟ اواخر شهریور بود !
۳ سال پیشSaniya
1رمان پیرانا تا اونجا که یادمه از اواسط خرداد پارسال شروع شد
۳ سال پیشالی
21عه یادش اومد🥲 ولی دقت کردین؟ میلاد دنیز رو از رو گردنبند شناخت رستاک ویونا رو از روی زخمش🫠 قلبممممممممم🥹🌸
۳ سال پیشhelia
13ویونا واقعا از وقتی لولیتا ها رو دیده همش داره لولیتا ها یادش میاد یه جورایی خوریِ مغزش شده واقعا اسم لولیتا میاد من سکته میکنم میرم اون دنیا برمی گردم چه برسه به ویونا
۳ سال پیشحدیث
4من چرامنتظرم رستاک ویونارو بندازع روموتور فرار کنن🥲🥲🥲اصلا دوسدارم زودتر تموم بشه😭هم دوسدارم ی عالمه ا امه داشته باشع، مرجان امروز تولدمه ی پارت هدبه بده شادم کن🥲❤
۳ سال پیشShakila
2🥺🥺خیلی زنی قدرتمندیه و محشره رمانتون
۳ سال پیشتی تی
15مرتیکه ی به ظاهر دکتره کوتوله مو سیخ سیخی آخه همین کوسه دفنت کنه ک از ذهن بچم نمیری ، رستاک؟ گلم؟ آر یو سادیسمی؟جمعه عاشق شنبه فارغ؟همین الان جد دختره روآوردی جلو چشمش بعد بغل؟ سن بیر الله وِله بیزی
۳ سال پیشمرسل
2فردا پارت داریم؟!
۳ سال پیشmona
2اوه... یکم به زمان نیاز دارم تا هضم کنم که چی شد... فقط بگم شاهکاره این رمان
۳ سال پیشبازمانده پیرانا
5من هنوز زندم امااااااا کممممم مونده سکتهههه کنمممم
۳ سال پیشآنوشا
2مرجان تبریک میگم آنوشا یکی از کسایی که واسه رمانات و خودت جون میده با این پارت بمرده
۳ سال پیشBlack.blue
3و منی که اخر هر پارت به خودم امید میدم که پارت بعدی رستاک به خودش میادو با ویونا فرار میکنن ولی فک کنم موقعی که به این پارت برسیم زنده نباشم از شدت هیجان و حرص خوردن از دستشون😐😭
۳ سال پیشRahi
3در حدی حساس شده که واقعا یه لحظه احساس میکنم من جای ویونام و دلم میخواد از وضعیت الان بزنم زیر گریه یعنی چی اخهههه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستا
0یاد وقتی افتادم که میلاد هیپنوتیزم شده بود داشت به دنیز اسیب میزد و یهو به خودش اومد و دید چه غلطی کرده..