دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و ازدواج اجباری میکائیل اثر فاطمه عیوض خانی

رمان میکائیل

  • زبان فارسی
  • 10.2K 👁
  • 119 ❤️
  • 51 💬

خلاصه رمان عاشقانه میکائیل

گاهی یک اتفاق طوفانی ، چنان زندگیتو زیر و رو میکنه که تا مدت ها مات و مبهوت این بازی عجیب و غریب دنیا تو بُهت و تعجب ، ساعت ها به یک نقطه خیره میشی و توان حرف زدنم پیدا نمیکنی . این اتفاق تو زندگی میکائیل ، با یه قتل شروع شد ؛ قتل برادرش ماهور به دست پندار و خون بسی که اجبارا و با نابرادری عموهای نامردش گردنش افتاد و زندگی میکائیل و دست خوش تغیرات غیر قابل کنترلی کرد و مثل یک گردباد بزرگ عشق زندگیش ، رَستا رو عین هو آب خوردن از مشتای گره کرده و عصبی میکائیل بیرون کشید و همراه خودش برد . میکائیل تو این بازی مات شد ! ولی اجازه نداد زندگی کیشش کنه ، دوباره مهره هارو چید و به بازی برگشت ولی اینبار ، این بقیه بودن که باید با قوانین جدید میکائیل بازی میکردن و با هر گله و شکایت گفته و ناگفته ای که داشتن به هر سازش میرقصیدن و دم نمیزدن ! ولی کسی چه میدونه آخر این بازی به کجا میرسه !! همه چیز بر وفق مراد دل میکائیل پیش میره و دلخوشش میکنه یا بر خلاف میلش میچرخه و دل زدش ؟! این سوال بی جواب مدت ها قراره ذهنتو درگیر خودش کنه و وسوسه ی پیدا کردن جوابش ، به تکاپو بندازتت !

قسمتی از متن رمان میکائیل

با دیدن حمید پسر همسایمون که داشت فوتبال بازی میکرد ، صداش کردم و گفتم:
_ حمید .. بیا اینجا یدقیقه
حمید بدو‌ بدو به سمتم اومد و گفت:
_جونم اقا میکائیل !
یه تراول از جیبم در اوردم و به سمتش گرفتم و گفتم:
_برو‌ این هر چنتا بستنی میکنه بگیر و جَلدی برگرد
حمید - اقا میکائیل ، این چیه ؟ خودم میگیرم ، پول هست داداش !
ای تخم جن . ۱۴,۱۵ سالشه ها ! ولی انقد ادای مردارو درمیاره که یه وقتایی خندم میگیره از کاراش .
تراول و بیشتر به سمتش گرفتم:
- بگیر پدرسوخته !
حمید دست دراز کرد و تراول و از دستم گرفت :
_رو چشمم اقا ...الانِ  برمیگردم
دلسا دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با هیجان گفت:
_عموووو میخوای یه عالمه بستنی بخری ؟
_اره خوشگلم...میخوام برات یه عالمه بستنی بخرم که دیگه هر وقت دلت خواست خونه بستنی داشته باشی....
_مامان نگار که نمیزاره روزی یدونه بیشتر بخورم خب!!به اقاجون و مامان جونم میدیم؟؟؟
_اره..میدیم
_یدونم به بابا میعادم بدم؟؟
_بده عمو...یدونم به بابا میعاد بده
خیره به بنرای تسلیت روی دیوار شدم که چهره ی مهربون و‌خندون ماهور روی اونا نقش بسته بود .
کی باورش میشد ؟
کی باورش میشد که داداش دسته گلم ، الان زیر یه متر خاک خوابیده باشه !
نفسم و با غم بیرون دادم .
این عکس ماهور و قشنگ یادمه ، چند سال پیش عید بود ، با چنتا از بچه ها رفتیم شمال ، تو جاده زدیم کنار ، ماهور با دیدن ویو بی نظیر جاده گفت :
_ عجب ویوییه خدایی ، میکائیل .. بیا اینجا یه عکس ازم بگیر استوری کنم .. قشنگ بگیرا ... مسخره بازی درنیاری .
با صدای دوییدن کسی به سمتمون از فکر بیرون اومدم سرم و‌ به سمتش چرخوندم که حمید رو دیدم .
به سمتم اومد و بستنیارو به دستم داد و گفت :
- خدمت داداش میکائیل
چنتا از توش برداشتم و‌به سمتش گرفتم و‌گفتم_ببر اینو با دوستات بخورید
حمید _ نه اقا میکائیل .. مرسی .. نمیخواد !
بستنی و بیشتر به سمتش گرفتم و گفتم :
_ بگیر حمید
بستنی و گرفت و با تشکر کوتاهی دویید و رفت .
یکی از بستنیارم باز کردم و‌دست دلسا دادم و رو زمین گذاشتمش؛
_برو‌ بشین رو‌ پله ها بخور عمو
دلسا با خوشحالی روی پله ها نشست و مشغول بستنیش شد ‌.
به سمت خونه رفتم .
با دیدن نگار تو اشپز خونه به سمتش رفتم و گفتم:
_بگیر این بستنیارو بزار یخچال...هروقت دلسا خواست بهش بده .
نگار_وای داداش مرسی....چرا زحمت کشیدی ! میعاد یکم دیگه میرفت بیرون میخرید خودش
_دو‌تا بستنیه دیگه ، یه لیوان اب بده بهم .
نگار سریع لیوان ابی به دستم داد که تا خواستم به سمت دهنم ببرمش با صدای عمو که یاالله گویان وارد حیاط شد لیوان اب و از جلو دهنم برگردوندم و روی اپن گذاشتمش .
با تعجب و اخمای گره خورده ، از اومدن عمو اونم بی خبر ، جلو‌در رفتم ‌.
دوتا عمو‌بزرگام به همراه پسر عموی بابامینا و حسن خان و پسر بزرگش چند قدم از در داخل اومده بودن و منتظر بودن .
با دیدن حسن خان عصبانیت همه ی وجودم و گرفت و اخمام به شدت توهم رفت .
بدون حرف خیره شدم بهشون ، چقدر اینا پرو بودن اخه ! بی همه چیزا
تازه لباس مشکی هم تنشون بود ... خجالتم خوب چیزیه والا !
عمو طالب که دید من نه سلامی دادم و نه حرفی زدم  با چشم ابرو کردن اشاره کرد که راهنمایشون کنم داخل .
ای طالب عوضی !
دوباره چه نقشه هایی کشیدی !
حسن خان با چه رویی اومده اینجا اخه ؟!
حسن خان بزرگ فامیل پندارینا بود...بابای،باباش !
ازینکه اینجا بود هم عصبانی بودم هم متعجب!
با عصبانیت و کنایه گفتم:
_حسن خان...اینطرفا ؟!
عمو با خجالت از رفتارم ،  من و کنار زد و در خونرو باز کرد و گفت:
_بابا کجاست میکائیل...بفرما حسن خان..بفرما داخل .. یا الله .. زنداداش مهمون دارید .
دستم مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم .
سعی میکردم خودم و اروم کنم که نزنم همینجا همه ی دندوناشو بریزم تو شکمش .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان میکائیل
  • هانا

    0

    قشنگ بود ولی هاکان گناه داشت

    ۱۳ ساعت پیش
  • فری

    0

    خیلی زیبا ونزدیک به واقعیت خسته نباشی نویسنده گرامی🌺

    ۳ روز پیش
  • فریبا

    0

    سلام خدا قوت چه جوری باید ادامه رمان خوند؟؟

    ۴ روز پیش
  • فریبا

    0

    سلام دوستان لطفاً راهنمایی کنید چه جوری ادامه رمان میکائیل بخونم چون نظرات خوندم وهر کار کردم حتی تو برنامه دنیای رمان سرچ کردم بالا نیومد لطفاً راهنمایی کنید ممنونم

    ۴ روز پیش
  • پروانه

    2

    سلام از رمانت بشدتت خوشم میاد ولی یه باگی وجود داره میخوام بخونمش بقیه رمان رو رو اون گزینه خوندن در برنامه رو میزنم دیگه نمیاد.. الان تا اون قسمت که ایه حاملس خوندم بقیش نیومد.. ناراحتم چون رمان محبوبی که خوشم میاد برام بالا نمیاد.. چیکار کنم.. کمکک

    ۲ هفته پیش
  • نریما

    1

    متاسفانه برای منم باز نمیشه ازاین قسمت لطفا یک نفر پیگیری کنه 😫😢

    ۲ هفته پیش
  • 🦋پروانه

    0

    کشف کردم چجوریه حل شد برا من

    ۱ هفته پیش
  • چه جوری لطفا بگید

    1

    لطفا بگید باز نمیشه بقیش

    ۱ هفته پیش
  • عسل مامان

    0

    چرا کسی راهنمایی نمیکنه ..دقیقا منم تا همین قسمت خوندم ادامه اش باز نمیشه

    ۱ هفته پیش
  • پروانه

    2

    ببین میری تو قسمت لیست رمان ها بعد میزنی قسمت جست جو بعدم اسم رمان میکائیل وارد میکنی تموم میاره

    ۱ هفته پیش
  • نیکا

    0

    میتونی نظر من رو بخونی..اونجا براتون توضیح دادم که چطور باید حلش کرد..نظرم به اسم نیکا سیو شده..امیدوارم بهت کمک کنه😊👍

    ۶ روز پیش
  • نیکا

    0

    میتونی بری داخل جستجو و رمان میکائیل رو جستجو کنی و اونجا روی گزینه بقیه رمان رو نشونم بده کلیک کنی و پلت فرم دنیایرمان خودش برات تمام قسمت ها رو میاره..البته باید نتت روشن باشه

    ۶ روز پیش
  • مامان عسل

    0

    همین کار و کردم ولی نتیجه ای یافت نشد چند روز شد ولی جواب نمیده

    ۵ روز پیش
  • نیکا

    0

    اوه..من فقط همین رو میدونستم..آمم شاید باید یه بار برنامه رو حذف و نصب کنی

    ۵ روز پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    رمان‌های جدید رو دریافت کردید؟ صفحه اصلی اپلیکیشن روی رمان جدید چی داریم بزنید. اونقدر روی مرحله بعد بزنید تا بگه رمان جدیدی اضافه نشده. بعدش بیاین این رمان براتون دانلود میشه

    ۵ روز پیش
  • نیکا

    0

    سلام به همگی با اینکه همچین مشکلی برام پیش نیومده ولی می دونم چطوری باید مشکلتون رو حل کنین اول اینکه وقتی وارد برنامه شدین وارد لیست رمان ها بشین و بعد روی علامت جستجو یا همون ذره بین کلیک کنید و بعد بنویسید رمان میکائیل و وقتی رمان رو نشون داد روش کلیک کنید و بعد بزنید روی بقیه رمان رو نشونم بده

    ۶ روز پیش
  • یاسی

    2

    چرا اینقدر خوردن *** تو رمانا عادیه؟یا روابط ازاد دختر پسر بی قیدی در روابط زن وشوهر و..

    ۷ روز پیش
  • نیکا

    0

    سلام خوب به نظر من این به خواسته و افکار خود نویسنده بستگی داره و اینکه اونه که تصمیم میگیره داخل این رمان چه اتفاقی بیفته و اینکه این یه رمانه و اتفاقاتی که داخلش میفته..چیز هایی که استفاده میشه..لفظ ها و کارهایی که انجام میشه به نویسنده بستگی داره..ولی من به شخصه عاشق این رمان شدم

    ۶ روز پیش
  • مژگان

    0

    رمان کامل نمیاد بالا باید چکار کرد؟؟

    ۱ هفته پیش
  • نیکا

    0

    سلام مژگان چون که این رمان آفلاین هست و به صورت رایگان در پلت فرم دنیای رمان گذاشته شده می تونی بری داخل جستجو ها و رمان میکائیل رو جستجو کنی و بعد از اینکه خلاصه رو خوندی روی گزینه بقبه رمان رو نشونم بده کلیک کن و برنامه خودش بقیه رمان رو بهت میده البته باید تنت روشن با

    ۶ روز پیش
  • گل اندام حسینی

    0

    خیلی زیاد قشنگ بود اینکه عتراف کرد که به دوست داشتن

    ۷ روز پیش
  • مریم ۲۳

    1

    به شدت رمان قشنگی بود خییلی حوشم اومد ساعت ۲ شروع کردم الان ۶ صبحه تمومش کردم 😂 موندم چجوری بلند بشم کارامو بکنم

    ۷ روز پیش
  • راز

    2

    به نظرم چرت تموم شد چرا باید هاکان پندارم می کشت بعد راهت بره انگلیس واقعا آخرش خیلی بد بود خوشم نیومد

    ۱ هفته پیش
  • ......

    2

    رمان باحالی بود ولی من از رفتار آیه اصلا خوشم نیومد. زیادی سعی می کرد خودشو با حیا و آفتاب مهتاب ندیده نشون بده،و کارای رو مخی می کرد. به نظرم اصلاً مناسب میکائیل نبود.

    ۱ هفته پیش
  • یسنا

    2

    خیلی رمان قشنگی بود دست نویسنده دردنکنه کاش فصل دوم داشت

    ۱ هفته پیش
  • شکیلا

    1

    عاالی بود 😍😍حرف نداشت این رمان

    ۲ هفته پیش
  • Goli

    2

    در ادامه باید بگم روند آخرش خیلی سریع بود یکم صحنه های بیشتر برای آشنایی ایه و میکائیل بنظرم میتوسنت جذاب ترش بکنه و اینکه قلم خوبی هم دارید و میتونید قوی ترش و شیرین ترش هم بکنید قلمتون مانا

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!