دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و ازدواج اجباری میکائیل اثر فاطمه عیوض خانی

رمان میکائیل

  • زبان فارسی
  • 18.4K 👁
  • 153 ❤️
  • 90 💬

خلاصه رمان :

گاهی یک اتفاق طوفانی ، چنان زندگیتو زیر و رو میکنه که تا مدت ها مات و مبهوت این بازی عجیب و غریب دنیا تو بُهت و تعجب ، ساعت ها به یک نقطه خیره میشی و توان حرف زدنم پیدا نمیکنی . این اتفاق تو زندگی میکائیل ، با یه قتل شروع شد ؛ قتل برادرش ماهور به دست پندار و خون بسی که اجبارا و با نابرادری عموهای نامردش گردنش افتاد و زندگی میکائیل و دست خوش تغیرات غیر قابل کنترلی کرد و مثل یک گردباد بزرگ عشق زندگیش ، رَستا رو عین هو آب خوردن از مشتای گره کرده و عصبی میکائیل بیرون کشید و همراه خودش برد . میکائیل تو این بازی مات شد ! ولی اجازه نداد زندگی کیشش کنه ، دوباره مهره هارو چید و به بازی برگشت ولی اینبار ، این بقیه بودن که باید با قوانین جدید میکائیل بازی میکردن و با هر گله و شکایت گفته و ناگفته ای که داشتن به هر سازش میرقصیدن و دم نمیزدن ! ولی کسی چه میدونه آخر این بازی به کجا میرسه !! همه چیز بر وفق مراد دل میکائیل پیش میره و دلخوشش میکنه یا بر خلاف میلش میچرخه و دل زدش ؟! این سوال بی جواب مدت ها قراره ذهنتو درگیر خودش کنه و وسوسه ی پیدا کردن جوابش ، به تکاپو بندازتت !

قسمتی از متن رمان میکائیل

با دیدن حمید پسر همسایمون که داشت فوتبال بازی میکرد ، صداش کردم و گفتم:
_ حمید .. بیا اینجا یدقیقه
حمید بدو‌ بدو به سمتم اومد و گفت:
_جونم اقا میکائیل !
یه تراول از جیبم در اوردم و به سمتش گرفتم و گفتم:
_برو‌ این هر چنتا بستنی میکنه بگیر و جَلدی برگرد
حمید - اقا میکائیل ، این چیه ؟ خودم میگیرم ، پول هست داداش !
ای تخم جن . ۱۴,۱۵ سالشه ها ! ولی انقد ادای مردارو درمیاره که یه وقتایی خندم میگیره از کاراش .
تراول و بیشتر به سمتش گرفتم:
- بگیر پدرسوخته !
حمید دست دراز کرد و تراول و از دستم گرفت :
_رو چشمم اقا ...الانِ  برمیگردم
دلسا دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با هیجان گفت:
_عموووو میخوای یه عالمه بستنی بخری ؟
_اره خوشگلم...میخوام برات یه عالمه بستنی بخرم که دیگه هر وقت دلت خواست خونه بستنی داشته باشی....
_مامان نگار که نمیزاره روزی یدونه بیشتر بخورم خب!!به اقاجون و مامان جونم میدیم؟؟؟
_اره..میدیم
_یدونم به بابا میعادم بدم؟؟
_بده عمو...یدونم به بابا میعاد بده
خیره به بنرای تسلیت روی دیوار شدم که چهره ی مهربون و‌خندون ماهور روی اونا نقش بسته بود .
کی باورش میشد ؟
کی باورش میشد که داداش دسته گلم ، الان زیر یه متر خاک خوابیده باشه !
نفسم و با غم بیرون دادم .
این عکس ماهور و قشنگ یادمه ، چند سال پیش عید بود ، با چنتا از بچه ها رفتیم شمال ، تو جاده زدیم کنار ، ماهور با دیدن ویو بی نظیر جاده گفت :
_ عجب ویوییه خدایی ، میکائیل .. بیا اینجا یه عکس ازم بگیر استوری کنم .. قشنگ بگیرا ... مسخره بازی درنیاری .
با صدای دوییدن کسی به سمتمون از فکر بیرون اومدم سرم و‌ به سمتش چرخوندم که حمید رو دیدم .
به سمتم اومد و بستنیارو به دستم داد و گفت :
- خدمت داداش میکائیل
چنتا از توش برداشتم و‌به سمتش گرفتم و‌گفتم_ببر اینو با دوستات بخورید
حمید _ نه اقا میکائیل .. مرسی .. نمیخواد !
بستنی و بیشتر به سمتش گرفتم و گفتم :
_ بگیر حمید
بستنی و گرفت و با تشکر کوتاهی دویید و رفت .
یکی از بستنیارم باز کردم و‌دست دلسا دادم و رو زمین گذاشتمش؛
_برو‌ بشین رو‌ پله ها بخور عمو
دلسا با خوشحالی روی پله ها نشست و مشغول بستنیش شد ‌.
به سمت خونه رفتم .
با دیدن نگار تو اشپز خونه به سمتش رفتم و گفتم:
_بگیر این بستنیارو بزار یخچال...هروقت دلسا خواست بهش بده .
نگار_وای داداش مرسی....چرا زحمت کشیدی ! میعاد یکم دیگه میرفت بیرون میخرید خودش
_دو‌تا بستنیه دیگه ، یه لیوان اب بده بهم .
نگار سریع لیوان ابی به دستم داد که تا خواستم به سمت دهنم ببرمش با صدای عمو که یاالله گویان وارد حیاط شد لیوان اب و از جلو دهنم برگردوندم و روی اپن گذاشتمش .
با تعجب و اخمای گره خورده ، از اومدن عمو اونم بی خبر ، جلو‌در رفتم ‌.
دوتا عمو‌بزرگام به همراه پسر عموی بابامینا و حسن خان و پسر بزرگش چند قدم از در داخل اومده بودن و منتظر بودن .
با دیدن حسن خان عصبانیت همه ی وجودم و گرفت و اخمام به شدت توهم رفت .
بدون حرف خیره شدم بهشون ، چقدر اینا پرو بودن اخه ! بی همه چیزا
تازه لباس مشکی هم تنشون بود ... خجالتم خوب چیزیه والا !
عمو طالب که دید من نه سلامی دادم و نه حرفی زدم  با چشم ابرو کردن اشاره کرد که راهنمایشون کنم داخل .
ای طالب عوضی !
دوباره چه نقشه هایی کشیدی !
حسن خان با چه رویی اومده اینجا اخه ؟!
حسن خان بزرگ فامیل پندارینا بود...بابای،باباش !
ازینکه اینجا بود هم عصبانی بودم هم متعجب!
با عصبانیت و کنایه گفتم:
_حسن خان...اینطرفا ؟!
عمو با خجالت از رفتارم ،  من و کنار زد و در خونرو باز کرد و گفت:
_بابا کجاست میکائیل...بفرما حسن خان..بفرما داخل .. یا الله .. زنداداش مهمون دارید .
دستم مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم .
سعی میکردم خودم و اروم کنم که نزنم همینجا همه ی دندوناشو بریزم تو شکمش .


بیشتر بخوانید

نظرات رمان میکائیل

  • ملودی

    0

    سلام خسته نباشید رمان جالبی بود ولی ابهامات زیاد بود ماهور چطور کشته شد؟؟مبهم پندار چطور کشته شد؟؟ مبهم سرنوشت هاکان بعد از کشتن ماهور چی میشه ؟؟ به همین سادگی یه نفرم کشت و رفت ؟؟ سرنوشت روستا چی میشه؟؟

    ۲ روز پیش
  • نیلو

    1

    به نظر من واقعاً رمان قشنگی بود

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه عیوض خانی | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت عزیزم . خیلی برام ارزشمنده

    ۷ روز پیش
  • سیما

    1

    خیلی عالی بود واقعا لذت بردم پر قدرت ادامه بده نویسنده میتونم درخواست کنم ی رمان مثل همین برامون بنویسی ؟؟ فقط این دفعه دختر داستانو پر قدرت تر کن و از زور پسره کم کن😂 ی داستان اینجوری باز برامون مینویسیی؟؟🥺🥺🙏🏻🙏🏻🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه عیوض خانی | نویسنده رمان

    عزیزمم ممنون از نظرت . چشم سعیم و میکنم 🙂🤍

    ۷ روز پیش
  • ش ا. ج

    0

    در جواب اون دوست عزیز که اسم رمان رو میخواستن اسم رمان بگذار آمین دعایت باشم هست

    ۱ هفته پیش
  • ،،،

    0

    سلام ببخشید یه رمان خیلی سال پیش خونده بودم که دختره تو خونه پدریش خدمتکار پدرش و خواهرش بود ،بعد با دوتا دختر فقیر خیاطی میکرد یروز برای پرو لباس مشتری میرفت که دزدیدنش،اسمش می دونید؟

    ۲ هفته پیش
  • .....

    3

    شخصیت ایم که یه آدم ضعیف و تو سری خور و یه بار دیدی بعد چندسال یدونه فحش داد یا حرف زد

    ۲ هفته پیش
  • ...

    2

    از شخصیت میکائیل به شدت بدم اومد بیرون بردن رفته چهارنفر آورده یه قمه هم برداشته نمیدونم واقعا انقد کشتن آدما راحته راحت رف پندارو کشت و انگار هیچکس رفتارای خانواده ی میکائیل رو با ایه یادش نبود اصلا نباید برمیگشت پیشش شخصی ک میخواس خونه برادرش رو زمین نباشه دیگه پیگیری نکرد رها کیه

    ۲ هفته پیش
  • Narges

    3

    قبل از هر چیز ممنون و خسته نباشید به نویسنده🎀دو مورد وجود داشت اول اینکه من به شخصه از ضعیف نشون دادن دخترا خوشم نمیاد و آیه بیش از اندازه ضعیف بود گاهی باید داد میزد گاهی باید دعوا می کرد گاهی باید تلاش می کرد حقشو بگیره و مورد دوم ی کاش لحظات عاشقانه اش بیش بود🙏🏻💗

    ۳ هفته پیش
  • پریا

    0

    سلام وقت بخیر چند وقته که هرچی رمان دانلود میکنم نمیشه و پیام میاد که با مشکل مواجه است و دوباره تلاش کنید فقط یه قسمت دانلود میشه کسی میدونه مشکل از کجاست؟ چطوری درست میشه؟

    ۱ ماه پیش
  • ریحان

    0

    بروزرسانی کن

    ۳ هفته پیش
  • ایزابلا

    2

    به نظرم این که آزاد میگشتن و مشروب اینا میخوردن عیبی ایجاد نمی کرد حتی بیشترم میشد عیب ایجاد نمی کرد فقط مود میکائیل رو درک ۰نمیکنم ذره ای غیرت نداشت ای کاشکی هم یکم بیشتر از زبون آیه حرف میزد با اینکه دومین نقش اصلی محسوب می شد خیلی کمرنگ بود و قسمت عاشقانش کم بود یه خورده با جزئیات ترمیبودبهترمیشد

    ۳ هفته پیش
  • ایزابلا

    1

    قشنگ بود..!

    ۳ هفته پیش
  • eli

    2

    چرتو پرت به تمام معنا

    ۴ هفته پیش
  • مآه بآنو

    2

    واقعاً داستان خیلی قشنگی بود پر از اتفاق های جالب بود واقعاً زیبا وبا شوکه بود ممنونم از نویسنده که وقت گذاشتن و همچنین داستان بسیار عالی

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه عیوض خانی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده عزیزم 🩷

    ۴ هفته پیش
  • الهه

    1

    داستان خیلی ابتدایی بودوبی تجربه بودن نویسنده رو نشون میداد .کلّیَت داستان اگه با دقت بیشتری نوشته میشد قشنگ بود ولی بد نوشته شدنش باعث شد از زیباییش کم بشه .در هر صورت خسته نباشید امیدوارم در رمانهای بعدی بهتر عمل کنید

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه عیوض خانی | نویسنده رمان

    ممنون بابت نظرتون دوست عزیز . سعی میکنم در رمان های بعدی بهتر عمل کنم

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه عیوض خانی | نویسنده رمان

    سلام . ممنون که وقت گذاشتید و رمان و مطالعه کردید ، انتقاد هاتون از شخصیت میکائیل و رفتارش کاملا منطقیه . توجیه کوچیکی که میتونم داشتم باشم،این هست که در قبال سلطه و اجبار خانوادش شاید واکنش هاش قابل انتظاره . ولی انشالا در رمان های بعدی دقت و حساسیت بیشتری روی شخصیت ها و رفتارشون خواهم داشت .

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️