دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و ازدواج اجباری میکائیل اثر فاطمه عیوض خانی

رمان میکائیل

  • زبان فارسی
  • 3.7K 👁
  • 52 ❤️
  • 14 💬

خلاصه رمان عاشقانه میکائیل

گاهی یک اتفاق طوفانی ، چنان زندگیتو زیر و رو میکنه که تا مدت ها مات و مبهوت این بازی عجیب و غریب دنیا تو بُهت و تعجب ، ساعت ها به یک نقطه خیره میشی و توان حرف زدنم پیدا نمیکنی . این اتفاق تو زندگی میکائیل ، با یه قتل شروع شد ؛ قتل برادرش ماهور به دست پندار و خون بسی که اجبارا و با نابرادری عموهای نامردش گردنش افتاد و زندگی میکائیل و دست خوش تغیرات غیر قابل کنترلی کرد و مثل یک گردباد بزرگ عشق زندگیش ، رَستا رو عین هو آب خوردن از مشتای گره کرده و عصبی میکائیل بیرون کشید و همراه خودش برد . میکائیل تو این بازی مات شد ! ولی اجازه نداد زندگی کیشش کنه ، دوباره مهره هارو چید و به بازی برگشت ولی اینبار ، این بقیه بودن که باید با قوانین جدید میکائیل بازی میکردن و با هر گله و شکایت گفته و ناگفته ای که داشتن به هر سازش میرقصیدن و دم نمیزدن ! ولی کسی چه میدونه آخر این بازی به کجا میرسه !! همه چیز بر وفق مراد دل میکائیل پیش میره و دلخوشش میکنه یا بر خلاف میلش میچرخه و دل زدش ؟! این سوال بی جواب مدت ها قراره ذهنتو درگیر خودش کنه و وسوسه ی پیدا کردن جوابش ، به تکاپو بندازتت !

قسمتی از متن رمان میکائیل

با دیدن حمید پسر همسایمون که داشت فوتبال بازی میکرد ، صداش کردم و گفتم:
_ حمید .. بیا اینجا یدقیقه
حمید بدو‌ بدو به سمتم اومد و گفت:
_جونم اقا میکائیل !
یه تراول از جیبم در اوردم و به سمتش گرفتم و گفتم:
_برو‌ این هر چنتا بستنی میکنه بگیر و جَلدی برگرد
حمید - اقا میکائیل ، این چیه ؟ خودم میگیرم ، پول هست داداش !
ای تخم جن . ۱۴,۱۵ سالشه ها ! ولی انقد ادای مردارو درمیاره که یه وقتایی خندم میگیره از کاراش .
تراول و بیشتر به سمتش گرفتم:
- بگیر پدرسوخته !
حمید دست دراز کرد و تراول و از دستم گرفت :
_رو چشمم اقا ...الانِ  برمیگردم
دلسا دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با هیجان گفت:
_عموووو میخوای یه عالمه بستنی بخری ؟
_اره خوشگلم...میخوام برات یه عالمه بستنی بخرم که دیگه هر وقت دلت خواست خونه بستنی داشته باشی....
_مامان نگار که نمیزاره روزی یدونه بیشتر بخورم خب!!به اقاجون و مامان جونم میدیم؟؟؟
_اره..میدیم
_یدونم به بابا میعادم بدم؟؟
_بده عمو...یدونم به بابا میعاد بده
خیره به بنرای تسلیت روی دیوار شدم که چهره ی مهربون و‌خندون ماهور روی اونا نقش بسته بود .
کی باورش میشد ؟
کی باورش میشد که داداش دسته گلم ، الان زیر یه متر خاک خوابیده باشه !
نفسم و با غم بیرون دادم .
این عکس ماهور و قشنگ یادمه ، چند سال پیش عید بود ، با چنتا از بچه ها رفتیم شمال ، تو جاده زدیم کنار ، ماهور با دیدن ویو بی نظیر جاده گفت :
_ عجب ویوییه خدایی ، میکائیل .. بیا اینجا یه عکس ازم بگیر استوری کنم .. قشنگ بگیرا ... مسخره بازی درنیاری .
با صدای دوییدن کسی به سمتمون از فکر بیرون اومدم سرم و‌ به سمتش چرخوندم که حمید رو دیدم .
به سمتم اومد و بستنیارو به دستم داد و گفت :
- خدمت داداش میکائیل
چنتا از توش برداشتم و‌به سمتش گرفتم و‌گفتم_ببر اینو با دوستات بخورید
حمید _ نه اقا میکائیل .. مرسی .. نمیخواد !
بستنی و بیشتر به سمتش گرفتم و گفتم :
_ بگیر حمید
بستنی و گرفت و با تشکر کوتاهی دویید و رفت .
یکی از بستنیارم باز کردم و‌دست دلسا دادم و رو زمین گذاشتمش؛
_برو‌ بشین رو‌ پله ها بخور عمو
دلسا با خوشحالی روی پله ها نشست و مشغول بستنیش شد ‌.
به سمت خونه رفتم .
با دیدن نگار تو اشپز خونه به سمتش رفتم و گفتم:
_بگیر این بستنیارو بزار یخچال...هروقت دلسا خواست بهش بده .
نگار_وای داداش مرسی....چرا زحمت کشیدی ! میعاد یکم دیگه میرفت بیرون میخرید خودش
_دو‌تا بستنیه دیگه ، یه لیوان اب بده بهم .
نگار سریع لیوان ابی به دستم داد که تا خواستم به سمت دهنم ببرمش با صدای عمو که یاالله گویان وارد حیاط شد لیوان اب و از جلو دهنم برگردوندم و روی اپن گذاشتمش .
با تعجب و اخمای گره خورده ، از اومدن عمو اونم بی خبر ، جلو‌در رفتم ‌.
دوتا عمو‌بزرگام به همراه پسر عموی بابامینا و حسن خان و پسر بزرگش چند قدم از در داخل اومده بودن و منتظر بودن .
با دیدن حسن خان عصبانیت همه ی وجودم و گرفت و اخمام به شدت توهم رفت .
بدون حرف خیره شدم بهشون ، چقدر اینا پرو بودن اخه ! بی همه چیزا
تازه لباس مشکی هم تنشون بود ... خجالتم خوب چیزیه والا !
عمو طالب که دید من نه سلامی دادم و نه حرفی زدم  با چشم ابرو کردن اشاره کرد که راهنمایشون کنم داخل .
ای طالب عوضی !
دوباره چه نقشه هایی کشیدی !
حسن خان با چه رویی اومده اینجا اخه ؟!
حسن خان بزرگ فامیل پندارینا بود...بابای،باباش !
ازینکه اینجا بود هم عصبانی بودم هم متعجب!
با عصبانیت و کنایه گفتم:
_حسن خان...اینطرفا ؟!
عمو با خجالت از رفتارم ،  من و کنار زد و در خونرو باز کرد و گفت:
_بابا کجاست میکائیل...بفرما حسن خان..بفرما داخل .. یا الله .. زنداداش مهمون دارید .
دستم مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم .
سعی میکردم خودم و اروم کنم که نزنم همینجا همه ی دندوناشو بریزم تو شکمش .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان میکائیل
  • هستی

    0

    نه استیسال حتی خود کیبورد هم این غلط رو تصیح میکنه، و در مورد نگارش رمان توی مکالمه ها در کتاب و یا رمان ها اینکه به جای بیان گفت و گو ها به صورت کتابی از صحبت های عامیانه استفاده بشه خیلی خوبه اما نه به صورتی که کلمات خورده بشه فعلا رو ما در بیان به اشتباه فلا می گیم اما نباید این طور نوشت بشه(۲)

    ۱۲ ساعت پیش
  • هستی

    0

    موضوع رمان خوب بود، زیاد کش نیومد که مخاطب و خسته کنه هر چند بعضی جاها می تونست با پیچ و خم دادن به داستان مخاطب رو بیشتر جذب کنه؛ اما بزرگترین ایراد رمان برای کسی مثل من که ۸ سال سابقه کتاب خواندن مخصوصا رمان داره، اینه که غلط های ویرایشی و املایی بسیار زیاد بود توی این رمان ، استیصال درسته (۱)

    ۱۲ ساعت پیش
  • مریم

    0

    خیلی رمان جالب و متفاوتی بود ازش خوشم اومد 😍❤️ممنونم از نویسنده رمان بابت قلم زیباشون🥰💋

    ۱۳ ساعت پیش
  • setaysh

    0

    واقعا رمان خیلی قشنگی بود میتونست بازم ادامه بده ولی خب خیلی قشنگم تموم شد خیلی قشنگ بود لذت بردم همیشه از این رمانهای قشنگ بزارید

    ۱۴ ساعت پیش
  • jojo

    0

    خیلی عالی بود

    ۱۶ ساعت پیش
  • زهره

    0

    عالی بود خوشم اومد

    دیروز
  • ویدا

    0

    مختصر و مفید و قشنگ قلمت پر تکرار نویسنده عزیز

    دیروز
  • نفس

    0

    رمان جذاب و گیرایی بود من توی یک روز تمومش کردم عالی بود ولی بعضی جاها خیلی ازدست میکائیل حرص می خوردم بدم می اومد ولی آخرش عقلش سرجاش اومد چیه خوشی تموم شد مرسی نویسنده عزیز

    دیروز
  • مارال

    1

    پیشنهاد میدم حتما بخونین❤️❤️❤️❤️

    دیروز
  • مارال

    1

    وای که چه عااللی بود خیلی خوشم اومد واقعا دم نویسنده گرم ممنونم قلمتون مانا جزو بهترین رمانایی بود که خوندم🥰

    دیروز
  • فن همه

    1

    دوسش داشتم وجالب بود💖💖

    دیروز
  • زهرا

    0

    رمان رونمیشه باز کرد ممکنه راهنمایی کنید

    ۲ روز پیش
  • نازنین

    2

    عالی بود حالا میتونستم طولانی ترم بسه ولی همینجوری هم خوب تموم شد

    ۲ روز پیش
  • سمیه

    0

    سلام نویسنده چرا هر چی دانلود میکنم میگه با مشکل مواجه شده راهنمایی کنید

    ۳ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!