خلاصه رمان :
گاهی یک اتفاق طوفانی ، چنان زندگیتو زیر و رو میکنه که تا مدت ها مات و مبهوت این بازی عجیب و غریب دنیا تو بُهت و تعجب ، ساعت ها به یک نقطه خیره میشی و توان حرف زدنم پیدا نمیکنی . این اتفاق تو زندگی میکائیل ، با یه قتل شروع شد ؛ قتل برادرش ماهور به دست پندار و خون بسی که اجبارا و با نابرادری عموهای نامردش گردنش افتاد و زندگی میکائیل و دست خوش تغیرات غیر قابل کنترلی کرد و مثل یک گردباد بزرگ عشق زندگیش ، رَستا رو عین هو آب خوردن از مشتای گره کرده و عصبی میکائیل بیرون کشید و همراه خودش برد . میکائیل تو این بازی مات شد ! ولی اجازه نداد زندگی کیشش کنه ، دوباره مهره هارو چید و به بازی برگشت ولی اینبار ، این بقیه بودن که باید با قوانین جدید میکائیل بازی میکردن و با هر گله و شکایت گفته و ناگفته ای که داشتن به هر سازش میرقصیدن و دم نمیزدن ! ولی کسی چه میدونه آخر این بازی به کجا میرسه !! همه چیز بر وفق مراد دل میکائیل پیش میره و دلخوشش میکنه یا بر خلاف میلش میچرخه و دل زدش ؟! این سوال بی جواب مدت ها قراره ذهنتو درگیر خودش کنه و وسوسه ی پیدا کردن جوابش ، به تکاپو بندازتت !
قسمتی از متن رمان میکائیل
Sety
0عالی بود❤️
۲ روز پیشساجده
0خیلی رمان قشنگی وجذاب بود واز نویسنده تشکر ویژه دارم وآیه ومیکاعیل خیلی بهمی یومدن💋
۲ هفته پیشنمی دونم چی بنویسم پیشنهاد برا
1من کل داستان استرس اینو داشتم که آیه بفهمه پندار با درخواست میکائیل مرده و دعوا بلند شه اصلا از اینکه آیه به میکائیل برگشت خوشم نیومد چی داشت پسریه** هاکان بهتر بود اصلا رسم خونبس بی خود و به درد نخور به نظرم گناه کبیرست که زندگی یکی به خاطر یکی دیگه خراب بشه
۲ هفته پیشنازی
2خیلیی قشنگ بود عزیزم واقعا لذت بردم خسته شده بودم از بس نویسنده ها هی رمانای مافیایی و فانتزی مینوشتن بلاخره ی عاشقانه ی آروم و اجتماعی پیدا کردم که به زبون شخصیت ها بود و راحت میشد باهاش ارتباط برقرار کرد خدا رو شکر از کلمات قلبمه سلمبه استفاده نشده بود منتظر آثار بعدی شما هستم🙇🏻 ♀️🙏
۲ هفته پیشساغر
2امیدوارم رمانتون به چاپ برسه چون فوق العادس.
۳ هفته پیشساغر
2رمان منن عالیی بودد ممنون از نویسنده
۳ هفته پیشfati
2نسبتا خوب بود ممونم🫠
۳ هفته پیشملودی
2سلام خسته نباشید رمان جالبی بود ولی ابهامات زیاد بود ماهور چطور کشته شد؟؟مبهم پندار چطور کشته شد؟؟ مبهم سرنوشت هاکان بعد از کشتن ماهور چی میشه ؟؟ به همین سادگی یه نفرم کشت و رفت ؟؟ سرنوشت روستا چی میشه؟؟
۴ هفته پیشنیلو
4به نظر من واقعاً رمان قشنگی بود
۱ ماه پیش
فاطمه عیوض خانی | نویسنده رمان
ممنون از نظرت عزیزم . خیلی برام ارزشمنده
۴ هفته پیشسیما
1خیلی عالی بود واقعا لذت بردم پر قدرت ادامه بده نویسنده میتونم درخواست کنم ی رمان مثل همین برامون بنویسی ؟؟ فقط این دفعه دختر داستانو پر قدرت تر کن و از زور پسره کم کن😂 ی داستان اینجوری باز برامون مینویسیی؟؟🥺🥺🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۱ ماه پیش
فاطمه عیوض خانی | نویسنده رمان
عزیزمم ممنون از نظرت . چشم سعیم و میکنم 🙂🤍
۴ هفته پیشش ا. ج
0در جواب اون دوست عزیز که اسم رمان رو میخواستن اسم رمان بگذار آمین دعایت باشم هست
۴ هفته پیش،،،
0سلام ببخشید یه رمان خیلی سال پیش خونده بودم که دختره تو خونه پدریش خدمتکار پدرش و خواهرش بود ،بعد با دوتا دختر فقیر خیاطی میکرد یروز برای پرو لباس مشتری میرفت که دزدیدنش،اسمش می دونید؟
۱ ماه پیش.....
3شخصیت ایم که یه آدم ضعیف و تو سری خور و یه بار دیدی بعد چندسال یدونه فحش داد یا حرف زد
۱ ماه پیش...
3از شخصیت میکائیل به شدت بدم اومد بیرون بردن رفته چهارنفر آورده یه قمه هم برداشته نمیدونم واقعا انقد کشتن آدما راحته راحت رف پندارو کشت و انگار هیچکس رفتارای خانواده ی میکائیل رو با ایه یادش نبود اصلا نباید برمیگشت پیشش شخصی ک میخواس خونه برادرش رو زمین نباشه دیگه پیگیری نکرد رها کیه
۱ ماه پیش
نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

کهنسال
0جالب بود! خسته نباشید