پارت پانصد و بیست و هفتم :

در دلم به آن پدرسوخته‌ای نصیب کردم که لحن شاعرانه گرفته و به سخن آمده بود. خنده بر لبانم نشست. دستی بر موهای دختر زیبایم کشیدم.
- ای پدرسوخته… از گفتن و تکرار این حرف‌های شاعرانه خسته نشدی؟
لبخندی طنازانه زد و جواب داد:
- مگه شما و مامان از عاشقی کردن خسته شدین که من خسته بشم؟
بوسه‌ای گرم و پدرانه بر گونه و پیشانی‌اش نشاندم. او برایم یادآور حنا همان دختری بود که در روزگاری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️