پارت پانصد و بیست و هفتم :

در دلم به آن پدرسوخته‌ای نصیب کردم که لحن شاعرانه گرفته و به سخن آمده بود. خنده بر لبانم نشست. دستی بر موهای دختر زیبایم کشیدم.
- ای پدرسوخته… از گفتن و تکرار این حرف‌های شاعرانه خسته نشدی؟
لبخندی طنازانه زد و جواب داد:
- مگه شما و مامان از عاشقی کردن خسته شدین که من خسته بشم؟
بوسه‌ای گرم و پدرانه بر گونه و پیشانی‌اش نشاندم. او برایم یادآور حنا همان دختری بود که در روزگاری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!